واقعیات امروز ما
آوریل 30, 2006
از کتاب ” جامعه کشی نخبه کشی” نوشته رضا قلی :
“اوزون حسن ـ پادشاه آق قویونلو ها ۸۸۲-۸۷۳- برای تقویت ایران! سنگ بنای ” باژگونه خوانی” فرهنگ صنعت را در ایران بنا نهاد. فرهنگی که پس ار ۵۱۵ سال از هیچ باد و باران و حمله و یورشی گزندی ندیده است! در مجموع فرهنگ آن روز ایران ( سال ۱۴۷۳م – ۸۷۷ ق) چاره را در آن دید که به جای یافتن ساز و کار قوی شدن و تسلط به ابزار, دست به دامن ونیزی ها بزند. از این رو از دربار سلطان کیوان شوکت قدر قدرت و ظل الله فی الارض سفیری به دریوزگی جهت تامین اسلحه و مهمات جنگ راهی دیار کفر شد و این اولین ارتباط از نوع انتقال تکنولوژی و صنعت بود. از آن روز تا به حال این بافت ارتباطی, هم از نظر کیفیت و هم از نظر کمیت, به شدت بر ضرر ما ادامه داشته است. اروپا رو به توسعه بود. از اختراع چاپ چند سالی میگذشت. ایران همچنان درجا میزد. از آن زمان تا به امروز, جز تلاشهای گسیخته و نا هماهنگ, در هیچ موردی و در هیچ زمانی فرهنگ کلی جامعه ایران, راه های کار آمد توسعه را به نحوی که بر بخش قابل ملاحظه ای از جامعه مسلط و تبدیل به الگوی فکری و رفتاری اجتماعی شود نیافت.”
——————————————————————-
۱. زنستان چهارم منتشر شد.
۲. بیانیه شماره يک کمپین «دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاهها». من لینک رو از زن نوشت گرفتم.
۳. این رو از فرنگوپلیس داشته باشید تا جریان دعوت های مکرر من رو هم ار طرف ارتش و نیروی هوایی مدرسه تعریف کنم.
۴. خانم رایس هم تازه متوجه بازی حضرات شدند.( این هم متن خارجکی)
۵. تو برنامه بایکوت اول ماه می شهرتون شرکت می کنید یا نه؟ این برنامه در سکرمنتو تا حد زیادی به مهاجرت و جنگ اختصاص داره.
۶. پرزیدنت هم با همزادشون کلی خندیدند. این همون تلخک قدیمی خودمون نیست یا اون فرق داره؟
————————————————————-
۱. زنستان چهارم منتشر شد.
۲. بیانیه شماره يک کمپین «دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاهها». من لینک رو از زن نوشت گرفتم.
۳. این رو از فرنگوپلیس داشته باشید تا جریان دعوت های مکرر من رو هم ار طرف ارتش و نیروی هوایی مدرسه تعریف کنم.
۴. خانم رایس هم تازه متوجه بازی حضرات شدند.( این هم متن خارجکی)
۵. تو برنامه بایکوت اول ماه می شهرتون شرکت می کنید یا نه؟ این برنامه در سکرمنتو تا حد زیادی به مهاجرت و جنگ اختصاص داره.
۶. پرزیدنت هم با همزادشون کلی خندیدند. این همون تلخک قدیمی خودمون نیست یا اون فرق داره؟
————————————————————-
۱. زنستان چهارم منتشر شد.
۲. بیانیه شماره يک کمپین «دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاهها». من لینک رو از زن نوشت گرفتم.
۳. این رو از فرنگوپلیس داشته باشید تا جریان دعوت های مکرر من رو هم ار طرف ارتش و نیروی هوایی مدرسه تعریف کنم.
۴. خانم رایس هم تازه متوجه بازی حضرات شدند.( این هم متن خارجکی)
۵. تو برنامه بایکوت اول ماه می شهرتون شرکت می کنید یا نه؟ این برنامه در سکرمنتو تا حد زیادی به مهاجرت و جنگ اختصاص داره.
۶. پرزیدنت هم با همزادشون کلی خندیدند. این همون تلخک قدیمی خودمون نیست یا اون فرق داره؟
————————————————————-
کتابهای بزرگ و زیادی تو زندگیم اثر گذاشتن. مادری داشتم که همیشه یه رمان بزرگ دستش بود و ابایی هم نداشت که اونها رو به دخترش بده که از پنج سالگی خوندن رو یاد گرفته بود. عموی که یه دوری آرزوی مرگش رو داشتم واسه اینکه شاید کتابخونه اش مال من بشه. خیلی دوسم داشت و واسه همین فکر میکردم اگه بمیره کتاباش به من میرسه. ۱۳ سالم بود که جلد اول کلیدر رو بهم داد و گفت هروقت خوندیش بگو جلد بعدیش رو بدم بهت. همون شب مجبور شد جلد بعدیش رو بیاره.
احمد محمود, ساعدی, هدایت, شاملو, اسماعیل فصیح , نادر ابراهیمی و بعدها گنحی و ادوارد سعید و دهها بزرگ دیگه رو مدیون عمو هستم.
رمان های خارجی مدیون مامانم و ایرانیهاش رو مدیون عمو علی. هرچند بزرگتر و مغرور تر که شدم و از تو همون کتابهای که بهم داده بود سرکشی رو یاد گرفتم. چقدر من کمبود کتاب دارم . چند ساله که دیگه نمیخونم . یادم نمیاد آخرین شبی که تا صبج بیدار بودم تا یه کتاب رو تموم کنم. هم دسترسی به کتابهای ایرانی ندارم که امانت بگیرم , هم هزینه کتابهای درسی اونقدر زیاده که پولی واسه بقیه نمیمونه. هرچند واسه کتاب خریدن هیچ بهانه ای نیست. باید از یه جا پول جور کرد واسش.
یه کتابهایی باعث بزرگترین دگرگونی زندگیم شدن. به نیستی رسیدم و به روح دنیا. از مذهب به انسان رسیدم و از انسان به انسان بودن به عشق. از ملاصدرا شک رو شروع کردم و نابود شدم. شیش ماه خودم رو تو فلسفه غرق کردم. باید لوا رو پیدا میکردم. عرفان رو تجربه کردم و دیدم که از من سوختن بر نمیاد. تناسخ پاسخ هوشمندانه ای بود, اما تو خون من نبود. بهش احترام میذاشتم اما رگهام حسش نمیکرد.
لبه تیغ سامرست موام من رو به دنیای دیگه ای برد. این کتاب رو خط به خط حفظم. موقع اومدن به عزیزترین دوستی که داشتم هدیه اش دادم. الان بهتر و بهتر کتاب رو درک میکنم.
همینگوی رو دوست نداشتم . دریا بندری بود که من رو وادار به تعظیم میکرد. اینجا همینگوی رو به زبان اصلی خوندم. سرهنگ هنری دریا بندری عاشقتر و دیوانه تر از سرهنگ هنری همینگوی هست.
یوستین گردر با ” دنیای صوفی” باعث عمیق ترین نگاهها و بزرگترین تصمیمها تو زندگیم شد. این مرد و نوشتن این مرد به من یاد داد که میشه ساده نوشت و قشنگ نوشت و تاثیر گذار هم بود.
پبامبر رو به هرکسی که دوسش داشتم هدیه دادم. اینجا به زبون های مخلف پیداش کردم و برای هر تولدی به دوستانم از نژادهای مختلف یه پیامبر هدیه دادم. پیامبری که هدیه پریسا روحانی بود و کتابخونه همیشه بازش برای من.
از عرفان نیچه به ” روح جهانی ” کوییلو رسیدم و این ” روح جهانی” رو بهتر درکش میکنم.
چقدر دلم میخواد تاریخ جهان ویل دورانت رو بخونم یه بار دیگه. هنوز خیلی تو تاریخ کم دارم. همونطوری که تو بقیه رشته ها کم دارم.
با ” چهره عریان زن در عرب” که از تو کتابخونه عمو کش رفته بودم گریه کردم. اولین باری بود که برای زنان گریه کردم. به جرات میتونم بگم که این کتاب بود که من رو فیمینیست کرد . چه اتفاق شرینی از بطن یک کتاب تلخ.
و صدها کتاب دیگه. عصر شنبه هست و آهنک این وبلاگ ندا نمیدونم چه تلنگری زد که شروع کردم اینها رو نوشتن.
اما کتابی که اینروزها دارم میخونم جامعه شناسی نخبه کشی از رضا قلی هست و روایت واقعیات تلخ ایرانیت ما.
برمیگردم. باز هم حرف دارم .
کتابهای بزرگ و زیادی تو زندگیم اثر گذاشتن. مادری داشتم که همیشه یه رمان بزرگ دستش بود و ابایی هم نداشت که اونها رو به دخترش بده که از پنج سالگی خوندن رو یاد گرفته بود. عموی که یه دوری آرزوی مرگش رو داشتم واسه اینکه شاید کتابخونه اش مال من بشه. خیلی دوسم داشت و واسه همین فکر میکردم اگه بمیره کتاباش به من میرسه. ۱۳ سالم بود که جلد اول کلیدر رو بهم داد و گفت هروقت خوندیش بگو جلد بعدیش رو بدم بهت. همون شب مجبور شد جلد بعدیش رو بیاره.
احمد محمود, ساعدی, هدایت, شاملو, اسماعیل فصیح , نادر ابراهیمی و بعدها گنحی و ادوارد سعید و دهها بزرگ دیگه رو مدیون عمو هستم.
رمان های خارجی مدیون مامانم و ایرانیهاش رو مدیون عمو علی. هرچند بزرگتر و مغرور تر که شدم و از تو همون کتابهای که بهم داده بود سرکشی رو یاد گرفتم. چقدر من کمبود کتاب دارم . چند ساله که دیگه نمیخونم . یادم نمیاد آخرین شبی که تا صبج بیدار بودم تا یه کتاب رو تموم کنم. هم دسترسی به کتابهای ایرانی ندارم که امانت بگیرم , هم هزینه کتابهای درسی اونقدر زیاده که پولی واسه بقیه نمیمونه. هرچند واسه کتاب خریدن هیچ بهانه ای نیست. باید از یه جا پول جور کرد واسش.
یه کتابهایی باعث بزرگترین دگرگونی زندگیم شدن. به نیستی رسیدم و به روح دنیا. از مذهب به انسان رسیدم و از انسان به انسان بودن به عشق. از ملاصدرا شک رو شروع کردم و نابود شدم. شیش ماه خودم رو تو فلسفه غرق کردم. باید لوا رو پیدا میکردم. عرفان رو تجربه کردم و دیدم که از من سوختن بر نمیاد. تناسخ پاسخ هوشمندانه ای بود, اما تو خون من نبود. بهش احترام میذاشتم اما رگهام حسش نمیکرد.
لبه تیغ سامرست موام من رو به دنیای دیگه ای برد. این کتاب رو خط به خط حفظم. موقع اومدن به عزیزترین دوستی که داشتم هدیه اش دادم. الان بهتر و بهتر کتاب رو درک میکنم.
همینگوی رو دوست نداشتم . دریا بندری بود که من رو وادار به تعظیم میکرد. اینجا همینگوی رو به زبان اصلی خوندم. سرهنگ هنری دریا بندری عاشقتر و دیوانه تر از سرهنگ هنری همینگوی هست.
یوستین گردر با ” دنیای صوفی” باعث عمیق ترین نگاهها و بزرگترین تصمیمها تو زندگیم شد. این مرد و نوشتن این مرد به من یاد داد که میشه ساده نوشت و قشنگ نوشت و تاثیر گذار هم بود.
پبامبر رو به هرکسی که دوسش داشتم هدیه دادم. اینجا به زبون های مخلف پیداش کردم و برای هر تولدی به دوستانم از نژادهای مختلف یه پیامبر هدیه دادم. پیامبری که هدیه پریسا روحانی بود و کتابخونه همیشه بازش برای من.
از عرفان نیچه به ” روح جهانی ” کوییلو رسیدم و این ” روح جهانی” رو بهتر درکش میکنم.
چقدر دلم میخواد تاریخ جهان ویل دورانت رو بخونم یه بار دیگه. هنوز خیلی تو تاریخ کم دارم. همونطوری که تو بقیه رشته ها کم دارم.
با ” چهره عریان زن در عرب” که از تو کتابخونه عمو کش رفته بودم گریه کردم. اولین باری بود که برای زنان گریه کردم. به جرات میتونم بگم که این کتاب بود که من رو فیمینیست کرد . چه اتفاق شرینی از بطن یک کتاب تلخ.
و صدها کتاب دیگه. عصر شنبه هست و آهنک این وبلاگ ندا نمیدونم چه تلنگری زد که شروع کردم اینها رو نوشتن.
اما کتابی که اینروزها دارم میخونم جامعه شناسی نخبه کشی از رضا قلی هست و روایت واقعیات تلخ ایرانیت ما.
برمیگردم. باز هم حرف دارم .
کتابهای بزرگ و زیادی تو زندگیم اثر گذاشتن. مادری داشتم که همیشه یه رمان بزرگ دستش بود و ابایی هم نداشت که اونها رو به دخترش بده که از پنج سالگی خوندن رو یاد گرفته بود. عموی که یه دوری آرزوی مرگش رو داشتم واسه اینکه شاید کتابخونه اش مال من بشه. خیلی دوسم داشت و واسه همین فکر میکردم اگه بمیره کتاباش به من میرسه. ۱۳ سالم بود که جلد اول کلیدر رو بهم داد و گفت هروقت خوندیش بگو جلد بعدیش رو بدم بهت. همون شب مجبور شد جلد بعدیش رو بیاره.
احمد محمود, ساعدی, هدایت, شاملو, اسماعیل فصیح , نادر ابراهیمی و بعدها گنحی و ادوارد سعید و دهها بزرگ دیگه رو مدیون عمو هستم.
رمان های خارجی مدیون مامانم و ایرانیهاش رو مدیون عمو علی. هرچند بزرگتر و مغرور تر که شدم و از تو همون کتابهای که بهم داده بود سرکشی رو یاد گرفتم. چقدر من کمبود کتاب دارم . چند ساله که دیگه نمیخونم . یادم نمیاد آخرین شبی که تا صبج بیدار بودم تا یه کتاب رو تموم کنم. هم دسترسی به کتابهای ایرانی ندارم که امانت بگیرم , هم هزینه کتابهای درسی اونقدر زیاده که پولی واسه بقیه نمیمونه. هرچند واسه کتاب خریدن هیچ بهانه ای نیست. باید از یه جا پول جور کرد واسش.
یه کتابهایی باعث بزرگترین دگرگونی زندگیم شدن. به نیستی رسیدم و به روح دنیا. از مذهب به انسان رسیدم و از انسان به انسان بودن به عشق. از ملاصدرا شک رو شروع کردم و نابود شدم. شیش ماه خودم رو تو فلسفه غرق کردم. باید لوا رو پیدا میکردم. عرفان رو تجربه کردم و دیدم که از من سوختن بر نمیاد. تناسخ پاسخ هوشمندانه ای بود, اما تو خون من نبود. بهش احترام میذاشتم اما رگهام حسش نمیکرد.
لبه تیغ سامرست موام من رو به دنیای دیگه ای برد. این کتاب رو خط به خط حفظم. موقع اومدن به عزیزترین دوستی که داشتم هدیه اش دادم. الان بهتر و بهتر کتاب رو درک میکنم.
همینگوی رو دوست نداشتم . دریا بندری بود که من رو وادار به تعظیم میکرد. اینجا همینگوی رو به زبان اصلی خوندم. سرهنگ هنری دریا بندری عاشقتر و دیوانه تر از سرهنگ هنری همینگوی هست.
یوستین گردر با ” دنیای صوفی” باعث عمیق ترین نگاهها و بزرگترین تصمیمها تو زندگیم شد. این مرد و نوشتن این مرد به من یاد داد که میشه ساده نوشت و قشنگ نوشت و تاثیر گذار هم بود.
پبامبر رو به هرکسی که دوسش داشتم هدیه دادم. اینجا به زبون های مخلف پیداش کردم و برای هر تولدی به دوستانم از نژادهای مختلف یه پیامبر هدیه دادم. پیامبری که هدیه پریسا روحانی بود و کتابخونه همیشه بازش برای من.
از عرفان نیچه به ” روح جهانی ” کوییلو رسیدم و این ” روح جهانی” رو بهتر درکش میکنم.
چقدر دلم میخواد تاریخ جهان ویل دورانت رو بخونم یه بار دیگه. هنوز خیلی تو تاریخ کم دارم. همونطوری که تو بقیه رشته ها کم دارم.
با ” چهره عریان زن در عرب” که از تو کتابخونه عمو کش رفته بودم گریه کردم. اولین باری بود که برای زنان گریه کردم. به جرات میتونم بگم که این کتاب بود که من رو فیمینیست کرد . چه اتفاق شرینی از بطن یک کتاب تلخ.
و صدها کتاب دیگه. عصر شنبه هست و آهنک این وبلاگ ندا نمیدونم چه تلنگری زد که شروع کردم اینها رو نوشتن.
اما کتابی که اینروزها دارم میخونم جامعه شناسی نخبه کشی از رضا قلی هست و روایت واقعیات تلخ ایرانیت ما.
برمیگردم. باز هم حرف دارم .
دیشب موقع پرزنتیشن گریه نکردم اما عصبی شدم و از وسطش شروع کردم به تند تند حرف زدن که این ضریب اشتباه رو بالا میبره. یه لغتهایی یادم میرفت که باید سرهم میاوردمش ولی بد هم نبود. موضوع هم واسه کلاس جالب بود. وقتی آخر ش پرسیدم که کسی سوالی یا نظری نداره, یک نظر بسیار کارشناسانه داده شد با این نقل قول:
” من نمیگم دولت کوتاهی نکرد در مورد کاترینا. میتونست بهتر هم باشه. اما مردم لوییزییانا هم مقصرن. اونها بودن که تو منطقه طوفان نشین خونه داشتن و میدونستن که هر سال اونجا طوفان میاد. پس اونها هم میتونستن از اونجا برن به ایالت های دیگه” .
حالا من تو حرفام یک ساعت از آمار فقر تو این ایالت گفته بودم و اینکه ساکنان اونجا بازماندگان برده داری هستن که واقعا توان مالی رفتن از زمینهای ارباب هاشون رو نداشتن. ( این آمار رو وقت کنم مینویسم اینجا) یه جوابی به این همکلاسی محترم دادیم که خودمان هم کلی کیف کردیم. واقعا یه لحظه به ذهنم رسید. گفتم:
” همه میدونیم که یه روز یه زلزله بزرگ تو کالیفرنیا مخصوصا تو شمالش میاد. پس چرا شما از اینجا نمیرید؟”
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیشب موقع پرزنتیشن گریه نکردم اما عصبی شدم و از وسطش شروع کردم به تند تند حرف زدن که این ضریب اشتباه رو بالا میبره. یه لغتهایی یادم میرفت که باید سرهم میاوردمش ولی بد هم نبود. موضوع هم واسه کلاس جالب بود. وقتی آخر ش پرسیدم که کسی سوالی یا نظری نداره, یک نظر بسیار کارشناسانه داده شد با این نقل قول:
” من نمیگم دولت کوتاهی نکرد در مورد کاترینا. میتونست بهتر هم باشه. اما مردم لوییزییانا هم مقصرن. اونها بودن که تو منطقه طوفان نشین خونه داشتن و میدونستن که هر سال اونجا طوفان میاد. پس اونها هم میتونستن از اونجا برن به ایالت های دیگه” .
حالا من تو حرفام یک ساعت از آمار فقر تو این ایالت گفته بودم و اینکه ساکنان اونجا بازماندگان برده داری هستن که واقعا توان مالی رفتن از زمینهای ارباب هاشون رو نداشتن. ( این آمار رو وقت کنم مینویسم اینجا) یه جوابی به این همکلاسی محترم دادیم که خودمان هم کلی کیف کردیم. واقعا یه لحظه به ذهنم رسید. گفتم:
” همه میدونیم که یه روز یه زلزله بزرگ تو کالیفرنیا مخصوصا تو شمالش میاد. پس چرا شما از اینجا نمیرید؟”
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دیشب موقع پرزنتیشن گریه نکردم اما عصبی شدم و از وسطش شروع کردم به تند تند حرف زدن که این ضریب اشتباه رو بالا میبره. یه لغتهایی یادم میرفت که باید سرهم میاوردمش ولی بد هم نبود. موضوع هم واسه کلاس جالب بود. وقتی آخر ش پرسیدم که کسی سوالی یا نظری نداره, یک نظر بسیار کارشناسانه داده شد با این نقل قول:
” من نمیگم دولت کوتاهی نکرد در مورد کاترینا. میتونست بهتر هم باشه. اما مردم لوییزییانا هم مقصرن. اونها بودن که تو منطقه طوفان نشین خونه داشتن و میدونستن که هر سال اونجا طوفان میاد. پس اونها هم میتونستن از اونجا برن به ایالت های دیگه” .
حالا من تو حرفام یک ساعت از آمار فقر تو این ایالت گفته بودم و اینکه ساکنان اونجا بازماندگان برده داری هستن که واقعا توان مالی رفتن از زمینهای ارباب هاشون رو نداشتن. ( این آمار رو وقت کنم مینویسم اینجا) یه جوابی به این همکلاسی محترم دادیم که خودمان هم کلی کیف کردیم. واقعا یه لحظه به ذهنم رسید. گفتم:
” همه میدونیم که یه روز یه زلزله بزرگ تو کالیفرنیا مخصوصا تو شمالش میاد. پس چرا شما از اینجا نمیرید؟”
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ