همجنسگرایی! مسئله این است. (۴)
می 31, 2006
همجنسگرایی! مسئله این است. (۱)
همجنسگرایی! مسئله این است. (۲)
همجنسگرایی! مسئله این است. (۳)
همجنسگرایی کثیفه
جرویس: خوب. فرض کنیم که اخلاق نتونه به ما بگه که هرچی که غیر طبیعی هست نادرسته , اما هنوز یه دلیل واضح دیگه هم برای محکوم کردن همجنسگرایی هست. امیدوارم اگه من یه ذره رک حرف بزنم ناراحت نشی.
خدا: هرچقد که میخواهی رک باش.
جرویس: همجنسگرایی کثیفه. نیست؟ لواط یعنی گذاشتن یه پینس تو مقعد. جایی که مدفوع ازش میاد بیرون. این کثیف دیگه.
خدا: چیزی که تو در مورد لواط میگی درسته. اما این نشون نمیده که همه همجنسگراها کارشون غلطه. کلی از همجنسگراها هم هستن که لواط نمیکنن. پس نمیشه اونها رو محکوم کرد.
جرویس: نه.
خدا: و همینطور تعداد زیادی از دگر جنسگراها هم هستن که لواط میکنن. یعنی پینس مرد در مقعد زن قرار میگیره.
جرویس: واقعا؟
خدا: کلام من رو در این مورد باور کن پسرم. اما در هیچ کدوم از این موارد اینکه عمل کثیفه اون رو تبدیل به گناه نمیکنه.
جرویس: چرا که نه؟
خدا: تو یه باغبون حرفه ای هستی. درسته؟
جرویس: باغبونی یه شغل کثیفه. مخصوصا جایی که تو کار میکنی. باغچه هایی که پر از مدفوع سگ و گربه هست. چند بار دستت رو توی خاک گذاشتی که گلهات رو بکاری؟
جرویس: درسته که باغبونی کثیفه اما غیر اخلاقی که نیست. اما ظاهرا نمیتونم به علت کثیف بودن هم همجنسگرایی رو محکوم کنم.
خدا: گرفتی پسرم!
( ادامه داره)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همجنسگرایی! مسئله این است.(۳)
می 31, 2006
همجنسگرایی! مسئله این است. (۱)
همجنسگرایی! مسئله این است.(۲)
کاربرد مشخص هرکدوم از اعضای بدن
جرویس: ببین. پینس یه عملکرد مخصوص خودش رو داره. ساخته شده واسه اینکه تو تولید مثل نقش داشته باشه. همجنسگراها از این عضو بدن سو استفاده میکنن. ازش تو جهتی که تو طبیعت قابل قبول نیست استفاده میکنن.
خدا: فهمیدم چی میگی. ولی اونوقت اغلب اونهایی هم که اصلا فعالیت جنسی د ارن هم دارن یه کار اشتباه میکنن. کسایی که از روشهای جلوگیری از بارداری استفاده میکنن, کسایی که خودارضایی میکنن یا حتی کسایی که سکس شفاهی دارن. همه گناهکار میشن که. مطمئنی که خودت هیچکدوم از این کارها رو تا حالا نکردی؟ این چیزی هست که تو اعتقاد داری؟
جرویس: این چیزی هست که خیلی از کاتولیکها بهش اعتقاد دارن.
خدا: درست. اما اگه مبنای قضاوت ما ” عدم استفاده درست از یه عضو بدن” یا ” تغییر دلیل وجودی یه عضو بدن ” باشه, اون وقت در مورد کسی که گوشواره میذاره چی باید گفت؟ به نظر تو که دلیل طبیعی بودن گوش آویزوون کردن طلا و سنگ و فلز که نیست ازش؟ اما گوشواره گذاشتن که گناه به حساب نمیاد. شکی نیست که تو الان میخواهی این رو هم انکار کنی که آویزون کردن گوشواره استفاده نادرست و غیر طبیعی از یه عضوی به اسم گوش نیست. اما چرا واسه گوش نیست و واسه پینس هست؟ چرا باز هم بین اعضای که من همه رو یکسان آفریدم فرق گذاشتی؟
جرویس که تو جواب دادن منطقی به پای خدا نمیرسید تصمیم گرفت که از یه رویه دیگه استفاده کنه.
( ادامه داره)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همجنسگرایی! مسئله این است.(۲)
می 31, 2006
همجنسگرایی غیر طبیعی هست.
جرویس: من نگفتم تو باید اونها رو مجازات کنی. شاید بهتر باشه ببخشیشون. اما اونها گناه کردن. اینقدر هم دلایلش زیاده که من نمیتونم بشمارمشون.
خدا: چه دلایلی؟
جرویس: اولش این که همجنسگرایی غیر طبیعی هست.
خدا: اوه. پس این عمومی ترین دلیل واسه محکوم کردن این بیچاره هاست. اما از چه جهتی میگی که همجنسگرایی غیر طبیعی هست؟
جرویس: خوب. تقریبا اغلب مردم همجنسگرا نیستن. پس همجنسگرایی یه جور انحراف از عرف هم هست
خدا: از یه جهت آره. اما بیشتر مردم موی قرمز هم ندارن. پس موقرمزها- با استدلال تو- از عرف انحراف داشتن. در صورتیکه هیچ چیز غیر طبیعی در مورد موقرمزها وجود نداره. نکنه هست؟
جرویس: نه نیست. اما منظور من این بود که رفتار همجنسگراها غیر طبیعی هست چون اونها چیزی نیستن که طبیعت ازشون انتظار داه
خدا: چیزی که طبیعت انتظارش رو نداره؟ منظورت اینه که همجنسگراها بر علیه اونچه طبیعت تو وجودشون گذاشته عمل میکنن؟
جرویس: فکر کنم منظورم همینه.
خدا: خوب. تو از کجا میدونی که همجنسگرایی برخلاف طبیعت هست و دگرجنسگرایی نیست؟
جرویس: به خاطر اینکه نمیتونی حیوونی رو تو حیات وحش پیدا کنی که لواط کنه. میدونی که. این یه جور فساده.
خدا: تو مطمئنی که حیوون همجنسگرا نداریم؟ در واقع داریم.
جرویس: جدا؟
خدا: قطعا. در واقع کمتر کسی به خودش زحمت میده که بره رفتار جنسی حیوونها رو مطالعه کنه. پس فرض رو بر این میذارن که حیوونها همجنسگرایی ندارن. اما مثلا یه تحقیقات جدید نشون داده که بین گوسفند های شاخدار, در حدود هشت درصد نرها دوست دارن با جنس خودشون آمیزش داشته باشن.
یه شک عصبی همه صورت جرویس رو گرفت و گفت: من هیچ نظری ندارم.
خدا: اما حقیقت اینه که حتی اگه همجنسگرایی غیر طبیعی هم باشه که نیست, این اون رو غلط نمیکنه.
حالا دیگه جرویس یه ذره عصبی و خشمگین به نظر میرسید. یه چیزی بهش میگفت که همجنسگرایی از نظر اخلاقی درست نیست اما نمیتونست با حریف قدری مثل خدا کل کل کنه.
( ادامه داره)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
همجنسگرایی! مسئله این است. (۱)
می 31, 2006
جریان از این قراره که یه روز دوست ما آقای جرویس که مسیحی هم هست خواب میبینه که روز داوری شده و اون با خدا رو یه تیکه ابر بزرگ نشستن و داره به کار داوری خدا نگاه میکنه. نوبت به همجنسگراها میرسه.
خدا: خوب. بذار ببینیم بعدی کیا هستن؟ آها. همجنسگراهای فعال. جرویس! به من بگو با اینها چه باید بکنیم؟
جرویس: مجازاتشون میکنی دیگه. مگه نه؟
خدا: چرا این رو میگی؟
جرویس: چون که عمل همجنسگراها غلطه . مسلما.
همجنسگرایی خلاف انجیله
خدا: غلط؟ غلطه؟
جرویس: آره. خودت تو انجیل گفتی.
خدا: اوه. انجیل.
جرویس: بله. اینجا رو نگاه کن. انجیل لوقا. بخش هیجدهم که اشاره کردی مردان باید با زنان بیامیزند.
خدا: مم. ممکنه من یه ذره عجول باشم. راجع به اون بخش کوچولو هم الان مطمئن نیستم.
جرویس: مطمئن نیستی؟ تو خدایی. تو که نمیتونی اشتباه کنی.
خدا: خوب شاید من خدایی واقعی نباشم. شاید من فقط خدای تخیلات تو باشم. تازه از طرفی چرا فکر میکنی که انجیل صد در صد قابل اعتماده؟
جرویس: منظورت اینه که نیست؟
خدا: من اینو نگفتم. اما ببین. اگه تو میخواهی تمام اخلاقیات خودت رو بر پایه یه کتاب بنا کنی بهتره مطمئن باشی که اون کتاب دقیقا همونی هست که باید باشه. چیزی که تو تو دست راستت میگیری باید واقعا قابل اعتماد باشه.
جرویس ساکت شد و خدا ادامه داد.
خدا: چند صفحه عقبتر بیا. صفحه هفت و هشت. چی میگه؟
جرویس زمزمه میکنه اما زود ساکت میشه.
خدا: تا حالا گوشت خوک خوردی؟ پس تو هم گناهکاری. حالا یه ذره عقب تر برو. آها. دفعه آخری که غذای دریایی خوردی کی بود؟ پس چرا شما مسیحیی ها غذاهای دریایی رو بایکوت نکردین؟ باز هم عقب تر برو. اگه چند صفحه مونده به صفحه همجنسگراها رو بخونی میبینی که پوشیدن کت کتانی و پشمی هم برای شما ممنوعه.
جرویس: من قبلا به اینها توجه نکرده بودم.
خدا: جلوتر هم که بری میبینی که گفتم قرض دادن پول با بهره هم گناه داره. تا حالا هیچوقت از پولات بهره نگرفتی؟ و خوب البته تو هیچکدوم از این کارهایی رو که شمردیم رو محکوم که نمیکنی. میکنی؟
جرویس: نه.
خدا: اما تو مخصوصا به اون بخش از انجیل اشاره میکنی که همجنسگراها رو محکوم کنی. هوم. به نظر میرسه که واسه خودت انجیل رو ورچینی میکنی ها!
جرویس: اما مسلما تو منظورت این نیست که اون دستورهای مربوط به ماهی و ژاکت و ربا خواری هنوز هم قابل اجرا هستن که؟ اونها دیگه منسوخ شدن. مگه نه؟
خدا با چهره ای عبوس به جرویس نگاه میکنه و میگه: کلام خداوند؟ منسوخ ؟ من تو رو به خاطر این حرفت تنبیه نمکنم اما قبول داری که تو از تعاریف و تشخیص خودت برای درست و غلط استفاده میکنی و اونها رو به من منسوب میکنی؟ از معیارهای اخلاقی خودت استفاده میکنی که بگی کدوم بخشهای انجیل قابل قبوله و کدومها نیستن. قبول داری؟
جرویس: خوب. آره.
خدا: در واقع چون انجیل- به طور کلی- با ضوابط اخلاقی درست و غلط تو جور در میاد, اون رو به عنوان کلام من قبول میکنی. اگه انجیل پیشنهاد قتل و دزدی و دروغ رو میداد, تو به سختی اونها رو قبول میکردی. درسته؟
جرویس: بله.
خدا: خوب پس بهتره رو راست باشیم. به جایی اینکه اون تیکه های کوچیک انجیل رو که خودت میخواهی بیرون بکشی و به اونها مهر قبولی بزنی و به بقیه نگاه هم نکنی, بهتره بگی ” من فکر میکنم همجنسگرایی غلطه ” و پای من رو از اون وسط بیرون بکشی.
جرویس: بسیار خوب.
خدا: خوب. حالا که خود تو عقیده داری همجنسگرایی غلطه, میتونی به من توضیح بدی که چرا غلطه و من چرا باید همجنسگراها رو مجازات کنم؟
( ادمه دارد)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
باشگاه فلسفه
می 31, 2006
گفتم که دارم یه کتاب میخونم به اسم Philosophy Gym که فکر میکنم ترجمه فارسی اش میشه ” باشگاه فلسفه” .از اونجایی که کتاب معروفی هست فکر میکنم خیلیهاتون خونده باشینش. در هر حال من تا جایی که خوندم, ازش خیلی لذت بردم.
نویسنده اش یه استاد فلسفه هست و تو این کتاب بیست و پنج موضوع رو, که شاید یه روزی فکر ما رو به خودش مشغول کرده ,رو عنوان میکنه. بحثها تو غالب گفتگوهای چند نفره هست و عقاید متفاوت. نتیجه گیری خاصی هم نداره. اگه سوالهای فلسفی یه جواب واحد و درست داشتن که دیگه اینقد از روز ازل در موردش جنگ و دعوا نبود که. و بماند که همه جذابیت فلسفه هم همینه که نظر تو در آن واحد میتونه کاملا درست یا کاملا غلط باشه. هر چند کاملی هم نداریم و همه چی نسبی هست. ( شروع نکنم)
در هر حال مطلبی که من از روش نوشتم, یه برداشت کاملا آزاد از بخش فکر کنم سوم این کتاب هست. اسم ترجمه هم نمیشه روش گذاشت چون حتی زحمت باز کردن یه فرهنگ لغت رو هم به خودم ندادم. هرچی رو که بلد بودم بدون دیکچنری نوشتم و از بقیه یا فاکتور گرفتم یا هرچی که فهمیدم رو نوشتم. متن اصلی رو هم میذارم اینجا که خواهش میکنم اون رو حتما بخونین. تمام لذتش به اینه که با زبان اصلی خونده بشه . لحن طنز نوشته رو مسلما من نمیتونم منتقل کنم.
در ضمن چون خیلی طولانی هست باید تو بخشهای متعددی بنویسمش. سعی میکنم تو هر بخش به یه بخش مطلب بپردازم. جای بخث هم زیاد داره. نظرتون رو دریغ نکنین. چون میخوام ببینم افراد مخالف و موافق چه جوری استدلال میکنن.
این لینکها رو هم میذارم اینجا که حتما یه نگاه بهشون بیندازین.
کتاب رو میتونین با سه دلار تو آمازون پیدا کنید. ( من خودم هم با همین قیمت خریدمش)
استفراغ سیزده ساله
می 30, 2006
ما مثل دوتا خواهر بزرگ شده بودیم. پدر و مادرها دوست و فامیل بودند و خونه ها کنار هم. هم قنداقی بودیم. کلید خونه ما رواون داشت و کلید خونه اونها رو من. مهم نبود از مدرسه که میومدیم بریم خونه کی. بعد که شهرامون هم تغییر کرد, قصه کلید ها باقی مونده بود. باباش رو دایی صدا میکردم و مامانش رو زن دایی. هنوز هم پدر و مادر دومم هستن. تنها کسایی ان که میدونم با بودن کنارشون امنیت بودن در خانواده رو دارم. خانواده من هم برای اون همینن.
دوازده سالم بود فکر کنم. سالهای اول راهنمایی. رفته بودم خونشون که یه هفته ای رو بمونم. نک سینه هام تازه داشت جوونه میزد و وقت پوشیدن لباسهای گشاد بود برای پنهون کردن شرم بلوغ. برادرش تازه از سربازی اومده بود خونه. مثل همیشه اولش همه رو بوسیدم و با برادرش از سربازی و سختی اون حرف زدیم و فیلم های جدید.
اطاق اون کنار اطاق پدر و مادرش بود و طرف دیگه خونه اطاق برادرش. تابستون بود و هوا گرم. دیگه بزرگ شده بودیم و مثل اون موقع ها دوتایی رو یه تخت جا نمیشدیم. نوبتی هر شب یکی رو زمین میخوابید. پنجره اطاقش توری نداشت و هوا گرم بود. یه پشه بند داشتن که بزرگ نبود . من و اون و خواهرش همه رو زمین خوابیدیم اون شب که تو پشه بند جا بشیم.
من تو گوشه کنار در خوابیدم.
نصفه شب بود که حرکت دستی رو روی سینه هام حس کردم. میدونستم چی هست. ترسیدم. دست به طرف کمرم میرفت. چشام رو باز نکردم. فقط آروم زمزمه کردم: ” برو. ترو خدا برو”. بعد دستم رو گذاشتم رو دهنم. فهمید که بیدارم چند لحظه بعد دستش رو کشید بیرون و همونطور که روی زمین میکشید خودش رو از اطاق رفت بیرون.
چرا جیغ نکشیدم؟ این چرا رو هنوز بعد از سیزده سال دارم. میتونستم جیغ بکشم. اطاق پدر و مادرش کنار ما بود. همه بیدار میشدن.
اما میدونم چرا. تو همون عالم بچگی میدونستم که چقدر مامان و باباش ناراحت میشن. میدونستم که دیگه از من خجالت میکشن. میدونستم که پدر و مادر خودم هم میفهمن و این رابطه دو خانواده رو واسه همیشه خراب میکنه. میدونستم دوستم دیگه از من خجالت میکشه. میدونستم دیگه کلید دار بی معنی هم میشیم. با همه بچگی به پدر و مادرامون فکر میکردم. بیشتر به پدر ومادر اون و شرمی که خواهند داشت. یادمه حتی به این فکر میکردم که چقدر پدر و مادرشون از خودشون ناراحت میشن و از تربیت بچه شون. جیغ نکشیدم. تو عالم بچگی به همه اینها فکر کردم. ترجیح دادم قربانی ساکتی باشم تا شرم کسی رو ببینم. چرا؟
رفت و آمد هام تغییر کرد. میدیدم کی ها برادرش نیست تا من به خونشون برم. زن دایی شاکی بود که دیگه دختر ما نیستی و من میگفتم درس دارم. بعد از رفتن برادرش از خونشون مرز برداشته شد و باز هم کلید دار شدیم.
برادرش سالها قبل به امریکا اومد و خانواده دوستم چند سال قبل. هر چند هرکدوم یه ور کشور. هنوز دایی و زن دایی پدر و مادر دوم من هستن و من و اون هم همون دوستهای سابق. همون قنداقی ها. پارسال عروسی برادرش بود. نتونستم خودم رو راضی کنم که برم. نتونستم. به عکس عروس و داماد که نگاه میکنم زن شادی رو با لباس سفید میبینم. و به همه میگم: ” وای چه عروس نازی.” اما خودم میدونم که تو این نازی گفتن منظورم زیبایی نیست. نمیتونم لغت پیدا کنم . شاید منظورم طفلکی هست.
سیزده سال گذشته. اون پسر بچه اون موقع و مرد الان هم تغییر کرده لابد. اما من به اون دستها نگاه میکنم و میگیم چند تا سینه تازه نک زده دیگه رو لمس کردن؟ به طرف چند تا کمر دیگه غلتیدن؟
جیغ نکشیدم. اما فراموش هم نکردم. همیشه ازش فرار کردم. همیشه. سالها بود دیگه حتی با شنیدن اسمش خاطره رو حتی به یاد هم نمی اوردم. یادم میومد که ازش خوشم نمیاد اما فکر هم نمیکردم چرا. با تمام وجود خواستم که فراموش کنم اما دیروز دیدم که نمیشه. دیدم که هرگز فراموش نمیشه.
————————————-
گفتم که یه کارگاه چند روزه نحوه برخورد با زنان قربانی تجاوز و خشونت رو دارم میبینم.
مربی بهمون گفت: اگه میخواهید بدونید چقدر سخته با یه انسان از تجاوزی که بهش شده صحبت کنید بگردید تو خاطرات بچگی و نوجوانی خودتون . ببینید میتونین موردی رو پیدا کنید که دستی فقط ناخواسته به بدنتون خورده و شما همیشه خواستید از اون فرار کنید. ببینید تونستید بعد از همه این سالها از پس حافظه بربیاید و فراموش کنید یا نه.
اون وقت در نظر داشته باشید وضعیت انسان قربانی تجاوز رو و بدونید با چه شرایطی حاضر هست با شما از تجربه اش حرف بزنه. و حسین کنید شجاعتش رو و احترام بذارید به حریم انسان بودنش.
گشتم تو سالها و یادم اومد که بعد از سیزده سال هنوز هیچ کس و مطلقا هیچ کس نمیدونه چیزی رو که اون شب گذشت. هیچ کس.خواستم بریزم بیرون اون تهوع شبانه رو . و راحت نبود.
———
پی نوشت مهم: من کامنت ها رو باز گذاشتم بعد از کلی کلنجار با خودم.
با احترام به نظر همه ,قصدم از این نوشته نه برانگیختن ترحم کسی بود و نه شنیدن وای دلم برات سوخت. چون به این حرفها نه اون موقع احتیاج داشتم نه الان که ازش دارم حرف میزنم.
قصدم فقط و فقط گفتن حرفهای اون مربی آموزشی بود و نگرش در رفتارمون. مخصوصا وقتی از قربانیان حرف میزنیم و با اونها کار میکنیم. قصدم این بود که خودم یادم بیاد یه حادثه چقدر میتونه تلخ باشه. هر تلخی هم احتیاج به ترحم نداره.
روزمره ها
می 28, 2006
چهار روزه تعطیلم. جمعه رو خودم مرخصی گرفتم و دوشنبه هم تعطیل رسمی هست ( بزرگداشت کشته شدگان جنگهای امریکا)
جمعه:
این جراحی هانی بالاخره انجام شد. یه درد قدیمی یادگاری فوتبال های ایران تو زانوی راستش. بالاخره بیمه ما پوشش داد و تونستیم عملش کنیم. عمل خوب بود و دکتراش هم راضی بودن. یه دلهره بدی داشتم تمام هفته قبل. با اونکه هزار بار با همه دکترها حرف زده بودم باز هم نگران بودم. بدیش هم این بود که نمیتونستم دلهره ام رو نشون بدم. جمعه هم از صبح تا شب پدرم تو این بیمارستانی که اصلا سیگنال نداشت در اومد.
الان همه چی خوبه و ما خودمون رو تو فیلم و تخت غرق کردیم. دیروز رفتم ” هالیوود” رو خالی کردم. تا این لحظه ” Walk the Line ” , ” Rumor Has It ” , ” Mona Lisa Smile “و ” Get Rich or Die Tryin” رو دیدیم. من در مورد این آخری هیچ نظری ندارم. ار اون معقوله جو گیری هست. داستان زندگی ” فیفتی سنت” !
واسه ذخیره امشب هم ” North Country ” رو داریم با ” Family Stone” . تا فردا هم یه فکری میکنیم.
————————–
تو این هیر و ویری من دارم یه کتاب میخونم به اسم ” Philosophy Gym” که بدجوری من رو جذب کرده. نمیدونم یه همچین چیزی تو زبان فارسی هم داریم یا نه. در موردش مینویسم. مخصوصا یه بخش که مصاحبه یه مرد مسیجی هست با خدا.
بیشتر از این الان نمیگم.
——————-
بی هیچ دلیلی از وبلاگ نوشتن تو این شرایط احساس گناه بهم دست میده. اما از اونجایی که من یه ذره پر رو تر از این حرفام باز هم خواهم نوشت.
مونارچ , آرکو آرنا و جوجو !
می 28, 2006
پنجشنبه:
هانی از اول ترم میگفت که من این شیمی این ترم رو می افتم و خوب معلوم بود که نیفتاد. ما هم بهش جایزه دادیم قرار شد با بلیط مجانی که داشتیم بریم ” آرکو آرنا” و تو این سالن عظیم بازی تیم زنان سکرمنتو و هیوستون رو از سری مسابقات لیگ بسکتبال زنان آمریکا دیدیم.
راستش ما خیلی دوست داریم مثل این آمریکایی طرفدار بسکتبال باشیم اما وقت نمیشه. در هر حال میدونستیم لباس سکرمنتو بنفشه. همین هم کافی بود. بلیط که مجانی باشه, همه چی توجیه میشه. به هر حال بازی رو ما! باختیم. ۶۱ در مقابل ۸۸. اصلا از ناراحتی شب هم خوابمون نمیبرد. اینقدی که نتیجه این بازی مهم بود.
ولی عجب سالنی بود این سالن. ما که موقع بازی یا داشتیم میخوردیم یا در حال شناسایی زوج های همجنس ! بودیم که ماشاالله تعدادشون هم کم نبود. من هم یک سخنرانی جامع داشتم در مورد زیبایی دیدن مسابقه با پارتنر. ولی رقص های وسطش خیلی خوب بود. ما همش منتظر بودیم تیم ها استراحت بگیرن گروههای رقصش بیان وسط. در کل رقص و سالن دو نقطه مثبت این بازی بود.
بلیط این مسابقه از طرف سازمانی که من کار میکنم به من داده شده بود. ولی خیلی هنر دارن بلیط بازی کینگ و لیکرز رو بدن. اون بازی باید دیدن داشته باشه. هر چند واسه من هنوز اون برنامه ای که صبحهای جمعه میداد و اسمش بود بسکتبال نوین بیشتر مزه داره تا دیدن بازی زنده تو آرکو آرنا.
——————
یه پسر عمه جانی اینجا دارم – تنها فامیل ما تو سکرمنتو- که یه خانواده خیلی دوست داشتنی داره. یه خانوم ماه و دو تا پسر نوجون که اینجا بزرگ شدن. خیلی ایرانی هم بزرگ شدن و تمام سعی مامان و باباشون این بوده که بچه ها ایرانی بودنشون یادشون نره. برعکس اغلب بر و بچه های هم سن و سالشون هم فارسی حرف میزنن. اما خوب با تمام سعی که دارن یه وقتهای فارسی حرف زدنشون واسه ما خنده داره. مثل ما که فارسی رو به انگلیسی ترجمه میکنیم و مسلما واسه انگلیسی زبونها معنی دار نیست اونها هم یه کلمه هایی رو از انگلیسی به فارسی ترجمه میکنن که معنی درستی نمیده. پسر بزرگه باز بهتره اما سروش که کوچیکتره هست یه وقتهایی حرفاش خیلی بامزه میشه.
تو دیگه چرا عینک نمیپوشی؟
موهات چقدر دراز شده.
هنوز دنبال ماشین نگاه میکنی؟( هنوز دنبال ماشین میگردی)
کلی هم بامزه هست و به شدت چشاش دنبال خانوم! سیزده سالش بیشتر نیست اما دنیای هست واسه خودش. شب بازی برادرم و اون هم همراه ما اومده بودن. وسط مسابقه یواش به هانی میگه: این بازیکنا اینقدر ” ورک اوت ” کردن دیگه اصلا جوجو ندارن.
چقدر خندیدیم.
—————————-
امروز صبح تو وبگردی صبحانه ( من چند مدل وبگردی دارم: صبحانه , ظهرانه, عصرانه, شبانه, نصف شبانه و گاهی سحرگاهانه) به مدد وبلاگ آقای ژرف به این وبلاگ رسیدم. آی فکرم رو مشغول کرد. آی فکرم رو مشغول کرد…
دقت کردید ما آدما یه وقتایی دروغهایی میگیم که خودمون هم باورمون میشه؟ البته شما اصلا تا حالا تو عمرت دروغ نگفتین ولی من زیاد گفتم. یه وقتایی آدم خالیهایی میبنده که خودش هم باورش میشه. گاهی آدم تو این تخیلات زندگی هم میکنه. مخصوصا وقتی نوجونه یا اولی دوست پسر/ دوست دخترش رو تجربه میکنه. این دروغها گاهی اونقدر تکرار میشه که جزوی از تجربه شخصی یا تاریخچه زندگی فرد میشه. تو یه حرفی که یه بار از سر هرچی گفتی و کارت راه افتاد دیگه خودت هم باورش میکنی. ( من عادتم با دوم شخص صحبت کنم, شما به خودتون نگیرید)
یه وقتهای هم این حرفها واسه توجیه یه شرایط به خصوص هست. شاید زیاد دور از واقعیت هم نباشه ولی فقط یه بخش از واقعیت هست. مث اینکه تو یه عکس دسته جمعی سی نفره به لکه روی لباس یه نفر گیر بدی. اون قدر عکس رو زوم کنی که دیگه از آدمها خبری باشه نه بقیه لباس. فقط یه دکمه کناری و اون لکه معلوم باشه. بعد از یه مدت اون آدمهایی که خودشون هم تو عکس هستن باورشون میشه که هدف از اون عکس و اصلا از اون جمع فقط بحث و بررسی همون لکه بوده.
نمیدونم چطور میتونم منظورم رو دقیق بیان کنم. اما هدفم گریز زدن به جلوه ای از ایران هست که ما برای اطرافیانمون – که ایرانی هم نیستن- در خارج از ایران میسازیم.
یه پناهنده یا مهاجر که از ایران خارج میشه, به قول سیما مرض که نداره از سر خوشی تمام زندگی و تاریخ و دوست و آشناهاش رو ول کنه و رنج تنهایی و غربت رو بخره. لابد یه مشکلی داشته که از ایران بیرون اومده. اگه تمام امکانات زندگی تو خارج از ایران به علاوه آزادی براش مهیا بود آیا از کشور خارج میشد؟ ( معتقدم مهاجرهایی که ما به اسم خوشی زیر دلشون زده ها میشناسیم هم چیزهایی رو خارج از ایران به دست میارن که تو ایران نبود)
خوب این امکان مهاجرت برای بعضی ها فراهم هست و از این بعضی ها, عده ای میشن مهاجر و از ایران میان بیرون. از محیط ایران خارج شدن و خیلی چیزها رو یه شبه فراموش کردن همان. و البته یه چیزهایی رو هم به خاطر سپردن و مثل دایی جان ناپلئون هی بهش شاخ و برگ دادن هم همان.
از ایران که خارج میشه تقریبا دسترسی به رسانه های داخلی کمتر میشه. اگه هم اهل ماهواره ایرانی هم باشی ترجیح میدی طپش ببینی تا شبکه خبر. اگه هم یه ذره خارجی تر باشی میشه سی ان ان و اینترنت و روزآنلاین و وبلاگ. خبرها همه یه سمت و سویی دیگه میگیره. تویی که تا همین دیروز داشتی صاف صاف تو خیاتونهای تهران راه میرفتی و اونجا تنها زندگی میکردی, حالا به خودت میگی این دخترا چرا اینقدر بدون ترس راه میرن تو خیابون؟ مگه این همون تهران پر از مرد فاسد و معتاد نیست؟ یا چرا این دخترا این مدلی لباس میپوشن؟ شورش رو در آوردن. یا اینکه شلواری رو که خودت تا همین یه سال پیش میپوشیدی رو حالا اگه تن یه پسر ببینی میگی طرف گی هست.
اونقدر از اوضاع اقتصادی بد میشنوی که فکر میکنی دیگه همه فقط یه وعده غذا میخورن و اگه تو و خونواده ات تو ایران بودید تا حالا از گشنگی مرده بودید. یا از نبود آزادی خفه شده بودید!
یه بخش بزرگ دیگه هم هست. اگه تو اجتماع هم رفت و آمد داشته باشی و همکار یا همکلاس خارجی هم داشته باشی با توجه به فضولی ذاتی مردم ( حداقل تو امریکا) یکی از سوالهایی که مطمنی ازت میپرسن اینه که چرا از ایران خارج شدی و میپرسن.
تو که نمیخواهی بگی چون امریکا ( یا هر جایی دیگه) رویای تو بوده از بچگی یا چون حتی وقتی سوالهای دانشگاه آزاد رو خریدی باز هم کنکور قبول نشدی ( خودش میدونه کی هست) اومدی اینور. تو باید یه دلیل منطقی بیاری که به خیال خودت اطرافیانت رو مجاب کنی. برای ایرانیها کاری نداره. اونها هم به حرفهایی که یه روز خودشون گفتن باور پیدا کردن. راست و دروغ سرشون رو تکون میدن و میگن آره حق داشتی. همون بهتر که خلاص شدی. باید زودتر می اومدی ولی حالا که اومدی باز هم بهتر از موندن تو اون خراب شده هست. اما واسه اطرافیان خارجی
فقر, گرسنگی, حجاب اجباری, مشکلات مذهبی, اجازه کار نداشتن به خاطر عقیده, سر صف ایستادن و شعار مرگ بر آمریکا دادن به زور, خطر تجاوز و خشونت , گرفتن بجه ات, عدم تساوی در ازدواج, …. هزار و یک دلیل دیگه.
من نمیگم اینها نبود. همه اینها به نوعی داره تو ایران تجربه میشه. خود من حداقل سه چهارتا از این دلیل ها رو واقعا دارم اما آیا اینها به همون شدتی هست که ما میگیم؟
ما کجا حجاب رو به اون اسمی که اینجا میشناسن رعایت میکردیم؟ که وقتی میگیم ما مجبور به داشتن حجاب میشدیم اینها تصور زنان با روبند افغانستان دوره طالبان رو میکنن؟ آیا توضیح میدیم که ما اون رو چقدر واسه خودمون رنگی و راحتش کرده بودیم؟
وقتی از فحشا حرف میزنیم آیا به علتش هم اشاره میکنیم؟ آیا میگیم که جمعیت آماری اش چقدره یا میگیم همه از فقر دچار فحشا شدن؟
آیا وقتی از محدودیتهای تحصیلی و کاری برای اقلیتها صحبت میکنیم میگیم که اونها هم به هر نحوی شده راه خودشون رو پیدا کردند و میدونن که از چه در روهایی باید استفاده کنن؟
هزار و یک مورد دیگه هست. و من تنها دلیلی که برای اینهمه شاخ و برگ زیادی دادن به مشکلات داخل ایران میبینم توجیح مهاجرت هست. حتی اگه کسی هم از ما نخواد ما عادت داریم خودمون رو توجیح کنیم. نه فقط برای اطرافیان بلکه بیشتر برای خودمون. مایی که ته دلمون احساس گناه میکنیم که چرا هم رزمها, هم کارها, پدر و مادر پیرمون و … رو گذاشتیم و حالا داریم بدون اونها از موقعیتها بهره مند میشیم. ما احتیاج به توجیه خودمون داریم. باید خودمون رو ثابت کنیم. بعد از یه مدت واقعا باورمون میشه که دیگه نمیشه تو ایران زندگی کرد. باورمون میشه که اگه اونجا بودیم یا از گشنگی میمردیم یا فاحشه میشدیم. باورمون میشه که واقعا تو مدرسه به خاطر دین کتکمون میزدن. باورمون میشه که چقدر به موقع فرار کردیم که اگه یه ثانیه دیگه مونده بودیم , الان جامون تو بهشت زهرا بود.
و ما همه اینها رو به اطرافیانی که ما براشون تمام کشور ایران هستیم منتقل میکنیم؟ چند درصد احتمال میدین که یه روز همکار یا دوست غیر ایرانی شما به ایران مسافرت بکنه؟ یا از ایران به عنوان یک کشور زیبا که الان دچار یه سری مشکلات هست یاد کنه؟ چند درصد دوستهای شما از ایران غیر از آخوند و تروریست و وحشت , شیراز و رامسر رو هم میشناسه؟
درسته که خیلی از ما مهاجرها یه تلاش جدی رو برای فراموش کردن ایران و ایرانی بودنمون شروع کردیم, اما ما مسولیم. ما در برابر چهره ایرانمون مسولیم. ایران غیر از احمدی نژاد و بمب اتمی, تخت جمشید هم داره. دماوند هم داره. ارگ کریم خان هم داره. سی و سه پل هم داره. جنگل سیسنگان هم داره. مردمی هم داره که عاشقشن و جونشون رو هم براش میدن.
هرچند ما دیگه عضو اون مردم نیستیم.