تابستان سرد- داوینچی کد در دستشویی- قورمه سبزی
ژوئن 30, 2006
- دیروز رفتم کلاس فیزیک. امتحان قبلی رو اف شدم. خوب وقتی یه درسی رو اینقد ساده بگیری همین میشه. یه مشکل بزرگ با کلاسهای بهار و تابستون دارم. سرمای فلج کننده این کولرها. من سرمایی ترین انسانی هستم که خودم و دور و بریهام میشناسن. وقتی سردم میشه دیگه نه میتونم از چیزی لذت ببرم نه چیزی یاد بگیرم نه هیچ کار دیگه انجام بدم. طوری خودم رو سفت میکنم که تمام وجودم فقط و فقط میشه سرما.
اینجا تابستونها واقعا مشکل دارم. اینقدر این کولرهاشون قدرتش زیاده که آدم میخواد نه تو فروشگاهی بره نه تو هیچ کلاسی. همیشه تو ماشین یه پلور دارم. وقتی میرم خرید یا اداره یا حتی سر کار باید خودم رو بپوشونم. این سرما فلجم میکنه.
تو کلاس سینما پتو میبرم و وقتی رو صندلی لم دادم و پلورم رو پوشیدم خودم رو با پتو میپوشونم. اما تو کلاس فیزیک که دیگه نمیشه پتو سر کرد.
ما سرکار باید لباس رسمی بپوشیم. دامن یا شلوار پارچه ای . جین حتی روزهای جمعه مجاز نیست. خوب من اغلب دامن رو ترجیح میدم ( قابل توجه دوست عزیزی که گفته بود چون فکر نمیکنم دامن بپوشی نمیگم دستم به دامنت). دامن رسمی تره و من بیشتر دوستش دارم. در ضمن آدم رو وادار به غشو ! هم میکنه.
القصه وقتی از سر کار مستقیم میرم مدرسه, همونجا تو مدرسه از این لباس رسمی ها خلاص میشم و با گرمکن میرم سر کلاسها. حالا تصور کنید تو کالجی که وقتی تابستونه دخترا منت میذارن سر خودشون و یه تیکه کوچولو بالا و پایین میپوشن من باید با گرمکن و پلور این ور و اونور برم. به خدا آرزوم شده یه بار مثل اینها برم سر کلاسام.
حالا اگه کلاسهای عادی دو یا سه ساعتن کلاسهای تابستون چهار و پنج ساعتن. سرما تا مغز استخونم میره.
دیشب به حدی سردم بود که نه یه کلمه از کلاس چیزی فهمیدم نه تونستم درست و حسابی استاد رو دید بزنم. باید یه فکر اساسی بکنم. شاید مجبور بشم زیر شلوار گرمکن از این شلوار تنگهای پشمی بپوشم و یه کلاه بذارم سرم. جوراب کلفت پشمی هم حتما موثره.
—————————
ساعت ده اومدیم خونه. گفتم نه اینترنت نه وبلاگ. فقط میرم لنزام رو در میارم. مسواک. جیش. بوس . لالا.
گلاب به روتون رفتیم بت روم ( شرم و حیا اجازه نمیده بگم توالت). دیدیم این داوینچی کد فارسی رو که بنده چهار صد و چهل و چهار صفحه ازش پرینگ گرفتم – الته مستحضرید که وجدان کاری ایرانی ام به من اجازه این بهره برداری رو در محل کار داده. ایرانی پاینده باد- بعضی ها آوردن گذاشتن رو سبد لباس چرکهاکه یه وقتهایی! نگاهی بهش بندازن.
من هم داد زدم که این کتاب – که در واقع یه کلاسور قطور هست- اینجا چه میکنه. بعد هم گفتم یه نگاهی بهش بندازم. صفحه اول و دوم و سوم و….
کتاب ساعت سه صبح تموم شد. من از ساعت دوازده دیگه کف توالت نشسته بودم. هیچ آدمی هم نبود بگه تو زنده ای مرده ای. شاید من تو توالت سکته کرده بودم. یکی من رو کشته بود. اما دریغ.
کتاب رو قبل خونده بودم. متن انگلیس اش رو . اما لذتش قابل مقایسه با ترجمه فارسی اش نبود. هنوز خیلی مونده که از خوندن یه کتاب انگلیسی لذت ببرم. کتاب درسی فرق داره. مجبوری بخونی. اما متن داستانی رو باید ازش لذت برد. چقدر چیزها از کتاب دستم اومد که تو متن اصلی نفهمیده بودم.
این کتاب که خیلی زنونه هست. خیلی فیمینیستیه. چرا کسی از متنش چیزی ننوشته. من که یه جاهایی واقعا کیف میکردم وقتی در مورد جایگاه مادینه مقدس و نقش کلیسای مرد سالار در سرکوب زن برتر تاریخ رو میگفت. آخر هفته اگه وقت کنم یه چیزهایی ازش مینویسم. بعد از مدتها احساس رضایت کردم.
برگشتم دیدم همونطوری با لباس کار افتاده روی تخت. شبها هوا سرد میشه. مثل بجه ها به خودش پیچیده بود. ده دقیقه ای فقط نگاهش کردم. من هم هنوز گرمکن و پلوورم تنم بود. فقط پتو رو کشیدم. صبح فهمیدم که شب با لنز خوابیدم.
—————————
ساعت پنج و نیم طبق معمول ساعته زنگ زد. گفتم نه. امروز دیگه نه. فقط نیم ساعت دیگه. به جهنم. دوش نمیگیرم. ساعت هر یه ربع یه بار زنگ میزنه. ساعت شیش دیدم تلفن زنگ میخوره. مامان بود. تازه یادم اومد شب قرار بود بریم اونجا.
امروز روز آخری هست که من اینجام. از هفته بعد باید برم یه دفتر دیگه. تو جنوب شهره. کلاسها باید تو اون منطقه برگذار بشه. امروز اسباب کشی هست. هفته قبل یه صاعقه خورد تو سرم تو جلسه هفتگی گفتم هفته بعد ناهار با من. به عنوان خدا حافظی. به خیال خودم گفتم میرم از جایی واسه همه ساندویچ میگیرم. دیدم همه صداشون در اومد که ” پرژن فود. پرژن فود” من هم که پشتم به مامان گرم بود گفتم باشه.
تازه صبح یادم اومد که امروز جمعه هست و من باید به همه ناهار بدم. وحشت زده به مامان گفتم حالا چیکار کنم. مامان گفت غذا ها رو دیشب آماده کردم بیا ببر. اونقدر خجالت کشیدم که نگو. گفتم مرسی. عروسی ات جبران میکنم.
رفتم غذا ها رو گرفتم. طفلک همه رو هم تو فویل پیچیده بود و من فقط زحمت کشیدم گذاشتمشون تو ماشین. زرشک پلو با مرغ و قورمه سبزی. مامان هم دیروز تا ساعت هشت سر کار بوده و به گفته خودش تا دوازده داشته غذا آماده میکرده. همون وقتی که من تو توالت لم داده بودم داشتم کتاب میخوندم. از خجالت میخواستم بمیرم.
————————–
تمام وسیله ها رو جمع کردم. بعد از ظهر اسباب کشی دارم. باید یه روزنامه دیواری با عکس شاگردهای این ماه که کار پیدا کردن درست کنم. و هزارتا گزارش بنویسم.
————————–
خوب. دیگه چه خبر؟
یک کوبریک و چند سوال
ژوئن 29, 2006

سوال اول: چرا Clockwork Orange پرتقال کوکی ترجمه شده؟ مگه Clockwork ساعت گرد یا با در مسیر عقربه های ساعت معنی نمیده؟
سوال دوم: هیچ منبع در مورد اینکه چرا کوبریک اسم این فیلم رو Clockwork Orange یا همون پرتقال کوکی خودمون گذاشت هست؟ یا حداقل حدسهایی که زده میشه چیه؟
سوال سوم: بد جوری دلم میخواد با یکی در مورد این فیلم حرف بزنم. دم دست کسی نیست؟ اصلا چی میخواست بگه؟ آیا آینده این خواهد بود یا گزارش اقلیت اسپیلبرگ؟
آقایان لطفا نخوانند.
ژوئن 28, 2006
من امروز بعد از ظهر ( دیگه شده دیروز. الان ساعت ۱۲:۱۷ صبح هست) این پست آقای زهری رو خوندم. موقع رفتنم به کلاس بود. اول یه کامنت گذاشتم و بعد برگشتم دوبار متن رو خوندم و دیگه کنترلم از دستم در رفت و یه کامنت دیگه گذاشتم.
بعد هم کامپیوتر رو بستم و رفتم سر کلاس. اما توی تمام مسیر, کلاس و از وقتی برگشتم خونه فقط و فقط ذهنم دور موضوع این پست میگرده.
من به فضای شخصی آقای زهری و هر انسان دیگه ای چه تو اینترنت و چه تو دنیای واقعی احترام میذارم. وبلاگش بود اختیارش رو داشت و نظرش رو نوشت. من هم اجازه داشتم نظرم رو بگم و خوب ایشون هم نظر من رو به خونشون راه داد و پابلیشش کرد. اما..
متن نوشته من رو اونقدر آزار نداد که کامنتهای که دوستان عزیز مذکرمون واسشون گذاشته بودن آزارم داد. یعنی تمام این انسانهایی که ما هر روز باهاشون در ارتباطیم, با غمشون غمگین و با شادیشون شاد میشیم, اینقدر دل پر داشتن و با شنیدن یه صدا اینطور به تعظیم و تکریم افتادن. اینقدر این حرفها حرف دل و باور این مردها بود و هست؟ ما چه کردیم با این مرز بندی هامون تو تنها فضای آزادی که تو این دنیا داریم؟
برام خیلی جالب شده این دسته بندی های زنونه و مردونه ما. وقتی یکی میاد و صادقانه از راهکارهای عملی واسه مشکل زنان ایرانی حرف میزنه حتی یه مرد هم نیست که نظرش رو بگه؟ یعنی هیچ مردی این مطلب رو نخونده؟ یا اینکه فکر کردن این مشکلات گریبانگیر زنان اطرافشون نیست؟ یعنی یه مرد هم فکر نکرده شاید فردا دختر من دچار همچین مشکلی بشه؟ یا هنوز این ها رو مشکلات زنهای زشت و لزبین و فاحشه میدونن؟ آیا مردان ما این رو هم قبول دارن که مثلا این جواب به این پرسش ها و مسائل واقعی نصف جامعه ما هست؟
چرا یه مطلبی مثل مطلب آقای زهری باید اینهمه صدای صلواه مردها رو بلند کنه؟
تنها جوابی که به نظرم میرسه چهره ای هست که شاید ماها از خودمون تو این شبکه ساختیم. شبکه ای که زن ایرانی وبلاگ نویس رو داره به عنوان ضد مرد و دشمن شماره یک مرد ایرانی نشون میده.
از خودم شروع میکنم. تو کامنت دومم به مطلب ایشون وقتی از مردها اسم بردم هیچ تبصره ای قائل نشدم. گفتم شما مردها. اینجا حرفم رو پس میگیرم. آقای مجید زهری برای من سمبل مرد و مرد بودن نیست که من با نفی اون تمام مردها رو نفع کنم.
درسته که موقع دعوا حلوا پخش نمیکنن اما من الان به خودم میگم کاشکی یه لحظه صبر میکردم و بعد اون مطلب رو مینوشتم.
از طرفی ما – شاید واقعا به خاطر تقلید از مردها که از زندگی خانوادگی و شریکشون یا نمینویسن یا خیلی کم مینویسن- هیچ وقت چیزی از خودمون ننوشتیم. وقتی از زنی که شوهرش به بچه اش تجاوز میکنه مینویسیم و احساس انزجار تمام جامعه رو نسبت به مرد قصه بلند میکنیم فکر نمیکنیم مردهایی هم هستن که دختر زنشون رو از دختر خودشون بیشتر دوست دارن و بهش احترام میذارن.
ما کاری کردیم که تا یه نفر اسم فیمینسم رو میشنوه فکر میکنه باید ظرف بشوره و غذا بپزه تا خانوم روزنامه بخونه و سی ان ان نگاه کنه. چرا ما از خودمون و از شریک زندگیمون که خودمون انتخابش کردیم و دوسش داریم حرفی نمیزنیم؟ چرا من تا حالا نگفتم که تو خونه ما هر کی زودتر برسه خونه یا کمتر خسته باشه غذا درست میکنه؟ چرا تاحالا نگفتم که من از آشپزی لذت میبرم؟ چرا نگفتم که عاشق اینم که صبحها زودتر بیدار شم که ظرف غذاش رو بچینم و لیوان شیرش رو گرم کنم؟ چرا نگفتم که چقدر از خرید براش احساس ناب زنونگی بهم دست میده و اطاق خوابم مثل یه معبد برام مقدسه؟ چرا اینها رو نمیگیم؟ از چی شرممون میشه؟ داشتن یه رابطه که شرم آور نیست. هست؟ نکنه از احساس های زنونمون خجالت میکشیم که اگه اینجور باشه دیگه همه چی زیر سوال میره. زنان دنبال برابر کردن ارزشهای زنانه اند نه کسب ارزشهای جاری برای نشون دادن قدرتشون. تمام لذت زن بودن به همین حس و حالهاست. به همین دوست داشتن هاست. زن و نفرت باهم تعارض داره. برای من زن بودن و نفرت داشتن توی یه جلد نمیره. انسان انسانه. زن و مرد آخه چه فرقی داره که دسته بندی کنیم؟
شاخه اصلی فیمینیسم تمام تلاش و سعی اش بر این بوده که بگه زن و مرد یکسانن. ( بماند که شاخه های رادیکالی زیادی هم هستن که منکر نقش مردان و خواهان برتری حقوق زنانند. مطمئا این شاخه ای نیست که فعلا زنان ایران دنبال اون باشن) خوب اگه اصل برابری هست پس این ادبیات نفرت ما از کجا میاد؟ چی شده که مردهای این فضای ما فکر میکنند که ” فیمینیست یعنی لزبین و فاحشه و سرخورده جنسی “؟
قبول کنیم یا نه این دیوار زنونه مردونه داره روز به روز بلندتر و بلند تر میشه؟ و این به نفع هیچکسی نیست. حداقل ما ها که دیگه میدونیم هیچ پروازی با یه بال نمیشه.
چشمها رو بستن و تو یوتوپیا زندگی کردن خیلی قشنگه. اما وای به حال روزی که مجبور بشیم چشمها رو باز کنیم. ما برای جلو بردن حرفامون و به هدف رسیدنهامون باید از اون گروه کمک بگیریم. همیشه کمک گرفتن دلیل بر ضعف نیست. خیلی وقتها کمک خواستن قدرت یه انسان رو نشون میده. اگه ما واقعا دغدغه مسائل زنان رو داریم باید راههای رسیدن بهش رو پیدا کینم. این زنی که کمک میخواد من نیستم. توی که حداقل اینترنت داری نیستی. زنی هست که به خاطر نون شب بچه هاش مجبوره کتک بخوره. برای سیر کردن شکم بچه اش هست که هر شب زهر همخوابگی با یه غریبه رو میپذیره.
آیا مطمئنیم که تو دنیای واقعی اونقدر قدرت و نفوذ داریم که به این زن کمکی برسونیم؟ این زن اگه بخواد صبر کنه که تمام قوانین ضد زن ایران عوض بشن و زنها قاضی و وزیر بشن که از گرسنگی مرده. یه ذره به واقعیتها نگاه کنیم.
من اگه بدونم با ظرف شستن من کاری درست میشه تو خونه هزارتا مرد ظرف میشورم و جوراباش رو تمیز میکنم. اغراق هم نمیکنم. فکر میکنید سازمانهای زنان اینجا از چه طریقی پول بدست میارن؟ کار مجانی داوطلبین برای کارفرمایی که پول رو به نفع این زنان جمع میکنن.
یه سوزن به خودمون بزنیم یه جوالدوز به بقیه. اگه هدفمون واسمون مهمه پس یه سری از خود گذشتن ها رو هم لازم داره. چرا سعی میکنیم فقط با شعار “مرگ بر….” جلو بریم؟ مگه وجود زن چیزی غیر از محبته؟ چیزی غیر از عشقه؟
نقرت به قدر کافی تو این جامعه احاطمون کرده. وقتی میتونیم جلو خزش نفرت رو بگیریم چرا راه رو براش باز میکنیم؟
نقدم کنید. خوشحال میشم.
پی نوشت اول: نظر آذر در همین مورد. و قسمت دوم.
پی نوشت دوم: نظر صاحب سرزمین رویایی
رزمناو پوتمکین !
ژوئن 27, 2006
از صبح تا حالا نشستم اینجا. ده هزار بار نوشتم و پاک کردم یا اصلا صفحه رو بستم. نمیتونم فکرام رو جمع کنم. هیچ جوری نمیتونم . شاید هم اصلا مهم نباشه. کی به نظر یکی که اون سر دنیا نشسته و داره سرش رو به دیوار میکوبه احتیاج داره؟ اصلا کی از من نظر خواست که خودم رو نخودی بازی کردم؟
سینما چهار یادتونه؟ هر یه هفته در میون فیلم رزمناو پوتمکین رو نشون میداد. یه آقای کچلی که فکر کنم خیلی سرش بود جوری در مورد این فیلم حرف میزد که انگار داره از ناموس تمام کشور از زمان هخامنشیان تا حالا دفاع میکنه. هیچ وقت ننشستم این فیلم رو ببینم.
دیشب دیدم خانوم استادمون با همون حرارت داره از همون ناموس حرف میزنه. زورکی هم که بود فیلم رو دیدم. اعتراف میکنم قشنگ بود.
تا حالا این فیلم ها رو تو کلاس دیدیم: دختر کارگر ( نمیدونم فارسی چی ترجمه اش کردن). روانی و شمال از شمال غربی هیچکاک. رزمناو پوتمکین . فردا شب هم قراره پرتقال کوکی کوبریک رو ببینیم. کلاسش اگه بدون تست بود حرف نداشت. ولی اینطور که معلومه باید همه این فیلم ها رو دوباره ببینم.
استاد فیزیک همچنان به دختر کشی هاشون ادامه میدن. چی میشد اگه معلمهای فیزیک و شنا جاشون رو عوض میکردن؟
زندگی مسخره ای هست. مگه نه؟
یک پی نوشت تلخ:
وقتی این رو بخونید میبینید که ما کجای کاریم و مردهای روشنفکر ما کجا!!! دلم برای شریک زندگی شما سوخت. همین.
چند نکته
ژوئن 26, 2006
- ننوشتنم دلیل بر نخوندم نیست. اتفاقا اونقدر حرف نگفته دارم که نمیدونم کی بنویسمشون. از تمام دوستای عزیزی که زحمت کشیدن و با کامنت یا ایمیل نظرشون رو راجع به این پست گفتن ممنونم. از تمام کامنتها و مطالبی که در این مورد گفته شد ( هرچند اونقدی هم نبود) به طور مرتب پرینت گرفتم. بحثی رو که صاحب افکار داره ادامه میده رو هم دنبال میکنم. خودم هم این دو هفته با خیلی ها تماس گرفتم. داخل و خارج از ایران. زنهایی رو که اسم فیمینیسم رو هم تا حالا نشنیدن. عکس العمل ها هم خیلی جالب بود . اما گفتم که واسه یه تحقیق دانشگاهی میخوام . اینطوری راحت تر بود.
راستش قصد داشتم چکیده نظرات و ایمیل ها و این تماسها رو شنبه بنویسم. اما دیدم یه بحث جدید راه افتاده. گفتم عجله ای که نیست. یه ذره دیگه صبر کنم ببینم این نظرات به کجا میرسه.
یه توضیحی هم بدم برای دوستانی که وقتی ایمیل یا نظرشون رو فرستاده بودن ازم خواسته بودن که بهشون جواب بدم یا نقد کنم یا اگه کاری هست بهشون بگم. همونطوری که گفتم این فقط یه ایده خام هست. من که خودم رو کمتر از اونی میدونم که بخوام ایده ای رو نقد بکنم . همین که بتونم خودم رو نقد کنم خیلی هست. اما جوابی اگه داده نشد فقط واسه اون بود که میخواستم نظرات بیشتری جمع بشه تا نظرات من هم محدود نمونه. امیدوارم به حساب بی اعتنایی یا سر گشتگی من گذاشته نشه. از زود برداشت کردن تجربه های خوبی نمونده.
——-
از دوستانی که زحمت کشیدن داوینچی کد رو برام فرستادن جدا ممنونم. به لطف پرینتر محل کار از ۴۴۰ صفحه کتاب پرینت گرفتم ! در هر حال مشکل اون آدمی که میخواست فارسی بخونه حل شد. چقدر این وبلاگ خوبه.
——-
آقای محترمی که به خاطر پابلیش نشدن نظراتتون قصد تجاوز به من رو دارید! در خونه واسه اینه که صاحب خونه هر کسی رو که نخواست راه نده توش. من هم واسه این سیستم واسه این پول دادم که کسی مثل شما اینجا وارد نشه. اینجا خونه منه و تا هزار سال دیگه که کامنتاتون توهین به من یا بقیه باشه باز هم اینجا جایی نخواهید داشت. من هم کسی نیستم که بگم اگه دلتون خواست هر چیزی به من بگید. من اونقدر دمکرات هستم که تمام فحش ها رو اینجا بذارم. نه . من نیستم. برای خودم ارزش و احترام قائلم و برای این صفحه. برای بلوطم. همونطور که شما اگه تو دنیای واقعی هم وجود داشتید ندیده میگرفتمتون اینجا هم ایگنور خواهید شد.
——-
یه زن ایرانی صبح اومد اینجا. گرسنه و مریض . با یه پسر ده ساله. در مرز اخراج به خاطر ورود غیر قانونی به کشور. دارم هر کاری میکنم که بشه جایی نگهش داشت. نمیدونم کی بهش گفته بود که اگه بری از ولفر پول بگیری واسه حضورت مشکل ساز میشه. از صاحب کار ایرانی اش میگفت که بهش ساعتی چهار دلار میداد ( حداقل حقوق ۶.۷۵ هست) و شبها میخواست باهاش بخوابه. گرسنگی از صورتش میبارید. در مرز بیخوانمانی بود. به هر جا تونستم زنگ زدم. منتظرم برگرده. این ایرانی های بنز و بی ام دبلیو سوار که میلیون میلیون واسه برپایی دمکراسی با انجمن شاهزاده کار میکنن کجان؟
شاید برای من مهمترین چیز اینه که فکری واسه مشکلات اونور دیوارم بکنم تا هزاران دیوار اون ور تر…
——-
مدیر امور مالی شدن مسولیت زیادی داره. قبولش نکنید. از ما گفتن.
خدمت انسان شریفی که دیشب تلفن بنده رو دزدیدن!
ژوئن 23, 2006
بسمه تعالی
با عرض سلام خدمت تو دوست عزیز و شریفی که موبایل و کیف سی دی های من رو دیشب از تو ماشین بلند کردی. وظیفه انسانی خودم میدونم که این موارد رو خدمت شریفتون متذکر بشم.
۱. حق با شما بود. من هم اگه جای شما میشدم و میدیدم یه حواس پرتی شیشه ماشین رو بالا نبرده به خودم حق میدادم وارد ماشین بشم. در ضمن لازم به یاد آوری هست که این انسان حواس پرت وقتی وارد خونه شد یادش اومد که موبایل تو ماشین جا مونده. اما به خودش گفت ” ولش کن. صبح برش میدارم” . باز هم تاکید میکنم حق با شما بود.
۲. من به شما تبریک میگم. شما چه جوری تو اون همه آشغال گوشی به اون کوچیکی رو پیدا کردید؟ یه ساعت طول کشید تا خود من ماشین رو بگردم بفهمم گوشی نیست.
۳. من نگران سلامت چشمهای شما هستم. آخه شما چطور گوشی و کیف سی دی رو دید ولی اون پخش سونی قرمز جیغ رو که شبها چراغاش تو ذوق میزنه ندید؟ نکنه با دیدن حجم کتابهای انبار شده تو ماشین فهمیدید من یه محصل بدبخت بیشتر نیستم و همون گوشی بسمه!! البته و صد البته من امیدوارم شما خودت هزار برابر بهترشون داشته باشید و چشمتون به مال ما بیچاره ها نباشه.
۴. من شرمنده هستم بابت اون سی دی ها جدا. میدونم بابت آبروریزی شدن. نه یه دونه شان پاول نه یه دونه اسنوب داگی نه یه دونه نیک لشی. من شرمنده هستم. لازم به ذکر هست که تو اون سی دی ها با دو زبون مهاجر های بدبخت یعنی فارسی و ترکی آهنگ خونده شده. هرچند امیدوارم این امر باعث تبادل فرهنگی و گفتگوی تمدنها بشه و شما ترغیب بشید یه سر برید استانبول و تهران. محض اطلاع عرض کنم که ( سنی چوک سویوروم ) یعنی I Love you so much و ( یه ماچ داد و دمش گرم ) یعنی She kissed me and? . بقیه اشعار به علت محتوایی بالایی که دارن از سطح ترجمه من خارج هستن و به یه شکسپیر شناس فارسی و ترکی دان برای ترجمه احتیاج دارن.
۵. یه سری سی دی پیانو کلاسیک تو اون سی دی ها هست که من به طور ویژه از شما برای بلند کردنشون تشکر میکنم. یه مدتی بود اون سی دی ها رو به هوای گوش دادن موقع رانندگی تو شب و مثلا مدیتیشن خریده بودم. و چون حتی یه بار هم بهشون گوش نداده بودم یه عذاب وجدان عظیم داشتم. ممنون که بار این گناه رو از دوش من برداشتید.
۶. برای من جای تعجب داره که اون گوشی که فکر کنم ارزون ترین گوشی تو تموم امریکای شمالی باشه به چه درد شما میخوره؟ این از اون گوشی ها هست که مجانی با خط میاد و هیجا از شما نمیخرنش. یعنی شما اگه اون بیست پنج سنتی های توی داشبورد رو بر میداشتید اندازه یه پاکت سیگار میشد اما نه این گوشی. در ضمن شما که میدونستید من فردا اول صبحی خط رو قطع میکنم. یه شب آخه این گوشی به چه درد شما میخورد؟ شبها که دیگه همه جا مجانی هست؟ اگه جواب این سوالها رو بدید من رو از شگفتزدگی در میارید.
۷. امیدوارم شما هیچ انسانی رو که پینانگلیش بلده رو نشناسین و تا آخر عمرتون هم نبینید تا خدای ناکرده اون تکست مسج های بی ناموسی رو برای شما ترجمه کنه.
۷. در آخر میخواستم یه درخواست عاجزانه از شما بکنم. امیدوارم حمل بر جسارت نشه اما من به اون شماره های تو دفترچه موبایل احتیاج دارم. شماره هایی هست که من هیچ جای دیگه ندارمشون. میشه لطف کنید و اون شماره ها رو بنویسن بندازین تو ماشین ؟ من امشب هم شیشه ماشین رو بالا نمیکشم. یا اگه خواستید امیل کنید. آدرس ایمیل هم همونجا هست.
۸. در آخر با آرزوی توفیق و پیشرفت در کارتون شما رو به خدای بزرگ میسپارم. دست حق به همراهتون.
لوا از آپارتمان 12C
کسی میتونه این مطلب رو توضیح بده؟
ژوئن 22, 2006
حكم شبه عمد براى قتلى با اعتقاد به مهدورالدم بودن مقتول
گروه اجتماعى: حكم متهمان به قتل پرونده اخاذى اينترنتى ديروز از سوى قضات شعبه ۷۱ دادگاه كيفرى استان تهران صادر شد. مسعود متهم رديف اول پرونده از اتهام قتل تبرئه شده و قاضى با توجه به اعتقاد او به مهدورالدم بودن متهم او را به پرداخت ديه محكوم كرد. اعظم همسر او كه متهم رديف دوم پرونده بود هم به اتهام معاونت در قتل و زناى محصنه به ۱۵ سال حبس و اعدام محكوم شد. اين زن و شوهر متهم بودند كه در جريان يك سوءاستفاده و اخاذى مردى را كه مدعى بودند از آنها اخاذى مى كرده به قتل رسانده اند. همسر اين مرد هنگامى كه دچار مشكلى مى شود از طريق خواهر شوهر خود با مرد جوانى آشنا مى شود كه مدعى بود مى تواند به او كمك كند. اما او به جاى كمك از زن سوءاستفاده كرده و با فيلم بردارى از ماجرا شروع به اخاذى از زن كرد. او موضوع را با شوهرش در ميان گذاشت و زن و شوهر مقتول به نام على را به خانه شان كشاندند و در نهايت در يك درگيرى خونبار على با ضربات قمه و چاقوى زن و شوهر به قتل رسيد. آن دو در محكمه اتهام قتل را قبول كردند اما گفتند كه قصد قتل نداشتند فقط مى خواستند سى دى ها را از على بگيرند. قضات شعبه ۷۱ دادگاه كيفرى استان تهران پس از شور متهم رديف اول را از قتل عمد تبرئه و به پرداخت ديه محكوم كردند و متهم رديف دوم را به ۱۵ سال حبس و اعدام.
( نقل به مضمون از شرق بخش اجتماعی)
من تو اون مملکت حقوق خوندم. یه چیزهایی هنوز یادمه. چطور هست که مرد تبرئه شده ولی زن نه؟ یعنی به جرم زنا – که ظاهرا با جبر بوده ـ به اعدام محکوم شده؟ یا به جرم قتل؟ اگه قتل هست که با همکاری مرد بوده, چطوره که مرد تبرئه شده و زنا هم وقتی زنا هست که با میل باشه. مجازات تجاوز برای قربانی اعدامه؟
سرم درد گرفته. دارم بالا آوردنم رو حس میکنم. وکیل اینها کیه؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من رسما کم آوردم.
ژوئن 22, 2006
سعيد مرتضوي دادستان عمومي و انقلاب تهران «نقض حقوق مطبوعات و آزادي بيان»، «اوضاع نامساعد زندانها»، «خشونت خانوادگي عليه زنان»، «بدرفتاري با اقليتها»، «نقض آزاديهاي مذهبي» و «تفاوت دستمزد زنان و مردان»را از جمله مصاديق نقض حقوقبشردر كشورهاي غربي برشمرد كه بايد توسط شوراي حقوقبشر مورد رسيدگي قرار گيرد.
( نقل به مضمون از شرق)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هیچکاک ما
ژوئن 22, 2006

فکر میکنید چه حالی به آدم دست میده وقتی استاد از بچه ها میپرسه ” کی دفعه اولش هست که سایکو رو میبینه؟” و دست شما تنها دستی باشه که بین شصت نفر آدم بالا میره و بعد استادتون بهتون لبخند میزنه که یعنی تو تا حالا کجا بودی.
چرا از ایران آمدم؟ آیا روزی باز خواهم گشت؟
ژوئن 21, 2006
این نوشته شاید مطلوب خیلی ها نباشه. در نقد همیشه بازه و من از نقد شدن خوشم میاد.
فکر کنم یه جایی دیگه هم گفته بودم که داستان درس خوندن و دانشگاه رفتن من چی بود تو ایران. من چند سالی بیشتر نیست که اینجام. با خونواده ام اومدم و میدونم که اگه تنها بودم از همون ترکیه برمی گشتم. برخلاف اون چیزی که بقیه فکر میکنن و خودم دارم بهش تظاهر میکنم این من هستم که به اونها احتیاج داشته و دارم نه اونها به من.
من یه سال قبل برنامه ام برای تنها اومدن جدی شده بود. حتی بلیط رو هم رزرو کرده بودم. اما دم آخری دلم لرزید. یعنی یه جوری فکر کردم مامان و بابا از ته دل بله ندادن و دلشون به این مهاجرت نیست. من آدمی نیستم که به دعا و عاقبت به خیری و از این حرفا اعتقاد داشته باشم. ایمان هم ندارم ( به جز به خودم) . کم هم پیش میاد که چیزی رو تو وجودم حس کنم اما اگه حسی داشته باشم بهش احترام میذارم. دم آخری پشیمون شدم و واسه یه سال حتی حرفش رو هم نمیزدم.
من ایران مستقل بودم. خونه جدا و کار. هرچند حقوق میخوندم و معلم زبان و کامپیوتر بودم اما اونقدی بود که خرج دزک بزک در بیاد. اما وقتی درسم رو به آخراش رسید و جدی دنبال کار گشتن افتادم فهمیدم پیدا کردن کار جدی برای یه زن یعنی چی.
بابا پاکسازی شده بعد از انقلاب بود و ما مونده بودیم و خاطره زمینهای مصادره شده بابابزرگها . حالا نه اینکه فکر کنید خان بودن و ما طاغوتی. یه ذره ملک و املاکشون رو هم سر عقیده ای که داشتن و من با تمام بی اعتقادی ام به اون بهش احترام میذارم از دست دادن. وضعمون شاید حتی متوسط هم نبود اما چیزی که مهم بود تحصیل بود تو این خانواده و مخصوصا تحصیل دخترا. احترامی که بابا بزرگم برای دختراش و نوه های دخترش قائل بود رو کمتر از مردی هم سن و سال اون دیدم. سوادش هم سعدی خوندن بود و واسه ما قصه شاهنامه و مولوی تعریف کردن.
منا که روانشناسی قبول شد و من تو اون سالهای آخر دست و پا زنان دنبال کار میگشتم, یه آدمی که همیشه دعا گوش هستم بعد از یه سال کار شراکتی پولی رو که یه سال بابا خرج کرده بود بالا میکشه . شرکتی که یه سال براش از جیب خرج شده بود و حالا خرح ها تو دفتر اندازه دخلش نشون میداد. چقدر من الان خوشحالم که بابا با همه دوندگی که من کردم و حرصهایی که خوردم حاضر نشد دنباله جریان رو بگیره.
ما موقعیت مهاجرت به آمریکا رو از چند سال پیش داشتیم. اما خونواده ما خونواده ای نبود که اهل خارج اومدن باشه. اعتقاداتی بود که هنوز هم باورش برام سخته که چطور مامان و بابا روشون پا گذاشتن. جوابی به جز به خاطر ما سه تا پیدا نمیکنم. نگرانی بزرگم هم اونها بودن. دل کندن از یه جامعه ای که هر چند بهشون زیاد ظلم کرده بود اما جزیی از وجودشون بود. پدر و مادرهای پیری که میدونم دلگرمی شون به دختر و پسر بزرگشون بود. احساس گناهی که داشتن و الان که خودم میخوام فقط شهرم رو عوض کنم میفهمم یعنی چی.
تو جمع پنج نفری ما فقط رها – برادر اون موقع سیزده ساله ام- بود که مخالف بود. فکر کنم دوست دختری چیزی داشت. شب آخری دوستاش بهش یه ساعت هدیه دادن و روی جعبه کادو نوشته بودن ” امان از پدیده فرار مغزها” . راه افتادیم.
سه چهار ماه اول اینجا دیوونه کننده بود. کسایی که تو سابرب های خوشگل و سبز اما مرگ آور ساکت اینجا زندگی میکنن میدونن من چی میگم. شاید روزها بگذره و تو یه آدم پیاده رو نبینی. اگه ماشین هم نداشته باشی که نمیتونی بری حتی یه قوطی آب بخری. تمام مدت باید چشمت به در باشه که یه دوستی آشنایی لطفی بکنه عصر بعد از سر کارش بیاد تو رو ببره بیرون. آدم چقدر چت کنه. چقدر با تلفن حرف بزنه .چقدر تلوزیون ببینه.
چند ماهی طول کشید یه ذره راه افتادیم. یه ماشین خریدیم و من رفتم سر کار. چهار ساعت تو روز ساعت داشتم و باید چهار ساعت با اتوبوس میرفتم و بر میگشتم. حداقل حقوق ۶.۷۵ بود و صاحبکار ایرانی محترم به من ساعتی ۶ دلارمیداد. اما یه چیزی بود…. یه چیزی داشتم که تو ایران نداشتم. ایران هم کار میکردم. ایران مثل آدم با ماشین میرفتم سر کار. دفتر و دستکی بود. زمین نمیشستم. توالت تمیز نمیکردم. اما … این یه چیز رو ایران نداشت.
خوب اون روزها گذشت. هانی اومد و همه چی روشنتر شد. جنبه های از زندگی رو دیدم که حتی تو رویاهام نداشتم. زمین شستم. توالت تمیز کردم. ته ته شهر مدرسه رفتم. کارم بهتر شد. دانشگاههم رو شروع کردم. رشته ای رو که آرزوم بود انتخاب کردم. زنهایی رو دیدم که هر مردی رو به تعظییم وا میداشتن. مادر های تنهای بدون شوهری رو دیدم که با تمام وجود کار میکردن و درس میخوندن و تمام اون عشقی رو که زنهای ایرانی تنها مایه افتخارشون میدونن رو هزار برابر به بچه اشون داشتن. برای اولین باز از زن بودنم لذت بردم.
آمریکا آرمان شهر نیست. هیج جایی آرمان شهر نیست. زندگی راحت هم نیست. صبح ساعت پنج و نیم از خواب بیدار شدن. ساعت هفت با یه کوله بار اندازه پالون دور از جون الاغ ( کیف دستی, کامپیوتر, غذا, کیف و کتابهای مدرسه, …) از در خونه بیرون زدن. تا ساعت چهار و نیم شده با رقص و نقاشی و زبون بی زبونی به مشتریات که زبانشون از تو هم بد تره. ساعت چهار و نیم تو اون ترافیک دویدن تا به کلاس ساعت پنج ونیم رسیدن. تا ده شب چرت زدن تو کلاس و به زور کافیین و انرژی درینک چشم رو باز نگه داشتن و برگشتن به خونه و تازه رسیدن به کارهای عقب مونده و زنگ زدن به بقیه که نامه ای چیزی ندارین؟ مشکلی نیست؟ بیلی نیومده؟ همه چی به راه و تازه وقتی کافینی که ساعت ده خوردی میخواد اثر کنه بری بیفتی تو تخت و هانی دوست دارم شب به خیر. و همون وقتی که هانی داره کفشات رو تازه از پات در میاره تو خواب خوابی.
خوب این برنامه منه. ( به غیر از شنبه و یکشنبه) . برنامه ای هست که میدونم حداقل تا پونزده سال دیگه یه ذره اینور و اونور همینه. من آدمی هستم که باید کار کنم. بدون کار کردن میمیرم. درس رو هم باید بخونم. پس باید شبها درس بخونم. درسی که اگه واسه بقیه چهار سال طول بکشه واسه من شش سال طول میکشه. اما من این خستگی لعنتی رو دوس دارم. مسئله همون یه چیزه.
من اینجا به زندگی ام , به آینده ام امید دارم. همین یه چیز همین امید من رو سر پا نگه میداره. این امید به آینده آرامشی به من داده که هیچی با هیچ مرزی تو دنیا عوضش نمیکنم. آرامشی که در بدترین لحظات و خسته کننده ترین شرایط هم همراهم هست . میدونم چی میخوام و میدونم که بهش میرسم. چیزی از این قشنگتر هست؟ ببینین. نگین شعاره. خیلی ها تو همین آمریکا شبها تو کارتون میخوابن. خیلی ها معتادن . خیلی ها کار ندارن. درس خوندن راه خوشبختی نیست. اما من دارم یه چیزی رو اینجا حس میکنم. از همون حس هایی که بهش احترام میذارم و باورشون دارم.
مسئله خوش گذروندن تو امریکا نیست .تفریحاتم به شدت کمتر شده. شاید باورتون نشه اما تو این چند ساله تنها کنسرتی که من رفتم امسال تو برکلی بود. اونهم کنسرت شجریان. وقتی با مهمونی های هرهفته و تفریحات دوستام تو ایران مقایسه اش میکنم میبینم من هیچ تفریحی ندارم. خوب بخندید اما من تو عمرم یه نایت کلاب هم نرفتم. ترکیه دو سه باری رفتم دیسکو اما اینجا نه. آرایشم محدود شده به کرمی که به کک م مکام میزنم و کرمی که موقع رانندگی به دستم میزنم که نسوزه. لباس پوشیدنم به شدت ساده شده. رنگهای روشن و ساده میپوشم. از اون رنگهای سیاه و سورمه ای متنفرم. واسه رنگ سفید میمیرم. به شدت ساده گرا شدم. خاله ام که امسال اومده بود باور نمیکرد من همون آدمم که وقتی از قرار بود ساعت پنج از خونه بیرون بره از ساعت دو جلو آینه بود. در کل وقتی با ایران مقایسه میکنم میبینم چقدر تفریحاتم کمتر شده و تمرکزم رو بخش جدی زندگی بیشتر.
من خارجی بودنم رو حس نمیکنم. اینجا همه خارجی ان. این باور منه. غیر از سرخپوستها ( ببخشید: نیتیو آمریکن ها) کی هست که اینجا وطنشه؟ من دارم تو یه موسسه کار میکنم با هفده تا زبون مختلف. من اینجا واسه مغولی که حتی نمیدونه ایران چی هست , ایرانم. اسمش شانسه یا هر چیز دیگه من خودم رو غریبه حس نمیکنم. من دارم به این جامعه چیزی میدم و ازش چیزی میگیرم. نمیخوام هم مقایسه کنم که کاری که اونها میکشن خیلی بیشتر از خدماتی هست که میدن. تو ایران این کار کشیدن بود اما این خدمات نبود. به نظر من جامعه امریکا بدون مهاجراش هیچی نیست. در واقع من فکر میکنم این جامعه بدون ما چیزی کم داره. آمریکا به من احتیاج نداره اما به ماها احتیاج داره.
یه بخش خیلی بزرگی از قضیه هم مسئله اقتصادی هست. شاید گفته بشه اونقدی که ما تو امریکا کار میکنیم اگه تو ایران کار میکردیم همه چی میتونستیم داشته باشیم. من این حرف رو قبول ندارم. من تو ایران خواستم. خیلی هم خواستم. به هر دری هم زدم. فرهنگ کار کردن فرق داره. تو ایران هنوز ما خیلی راه داریم تا به این فرهنگ کار کردن برسیم. خیلی لذت بخشه که خودت کار کنی و هرچی رو که خواستی بخری.( نه که حالا هرچی , اما خیلی چیزها که تو ایران آرزوم بود). من این استقلال مالی رو هم دوست دارم.
خوب تضادها هست. گمشدنها هست. نه کریسمس عیدته و نه دیگه عید نوروز از عیدی خبری هست. هفت سین که میچینی بدتر دلت میگیره. دلت ایرانه اما عقلت نه. دغدغه های من هنوز تو محور ایرانه. درسی که میخونم واسه اینه که یه روز بشه یه کار عملی تو ایران کرد. کاری کوچیک اما پایدار. همین وبلاگ نوشتن من واسه مخاطب فارسی زبانم هست. اما برگشتن به ایران رو نمیدونم . هیچ برنامه ای براش ندارم. اگه همین الان هم پول مسافرت رو داشتم ترجیح میدادم برم چهار تا کشور رو که ندیدم ببینم نه ایران رو.
میخواهین به من بگین وطن فروش هم مختارین. اما من برای چی باید به ایران برگردم؟ من حتی دلم برای خاک هم تنگ نشده. من دلم برای هیچی تنگ نشده. مامان بزرگها و بابا بزرگها برای من ایران نیستن. اگه یه روز بخوام ببینمشون میرم ترکیه. من تو ایران چی داشتم که دلم براش تنگ بشه؟ ریس دفتری که واسه استخدامم ازم پرسید آیا شما باکره هستید؟ اون مرد شریفی رو که تو میدون نور تهرون اون ترس ابدی رو از تاریکی و تنهایی به تمام زندگیم داد؟ اون دوست پسری رو که میگفت کار کردن زن باعث حرف و حدیث تو خونواده ما هست؟ اون شریک عزیزی رو که یه سال عمر و بیست سال سرمایه بابام رو نوش جون کرد؟ اون استادی رو که شب امتحان به بچه ها زنگ میزد و با سوالها رو با یه پاچه تر و تمیز عوض میکرد؟ اون راننده تاکسی رو که میدید باهاش حرف نمیزنی سر پل پیاده ات میکرد؟ من دلم باید برای کدوم یکی از اینها تنگ بشه؟
آره تلخه. شاید یه روز به اون دانشی که میخوام برسم. الان اگه برگردم ایران چیکار میتونم بکنم؟ شاید اگه یه روز به اون دانش برسم اونوقت بدونم که کجا میخوام چکار کنم. خیلی ها که به ایران برگشتن بعد از کسب دانش از کشور دوم بود. شاید یه روز من هم به اونجا برسم. فعلا اون دانش رو ندارم. کاری برای ایران نمیتونم بکنم. خیلی وقتها میگم چی میشد این خدماتی رو که ما الان اینجا داریم به این پناهنده های کشورهای دیگه میدیم رو تو ایران به زنهای خودمون میدادیم. اما من یه نفرم. من چقدر تو ایران میتونم کار کنم؟ اصلا چه کار میتونم بکنم؟ کسی هست که به من این موقعیت رو بده؟ خودم چه جوری میتونم موقعیت رو بسازم وقتی همه به جای کمک سنگ مییاندازن ؟ واقعی فکر کنیم نه آرمانی. نه نمیشه.
گاهی به این فکر میکنم که این بحران گمشدن شاید برای بچه هایی که تو آینده شاید داشته باشم چی میشه. اما یه مدتی هست که به جوابم رسیدم. انسان بودن مهمه نه ایرانی بودن. دلم میخواد بچه ام آدم باشه. دینش به من ربطی نداره. وطنش به من ربطی نداره. این من نیستم که برای اون تعیین میکنم کجایی باشه. مهمه اینه که هرجا که هست انسان باشه. کاری که خودم دارم سعی میکنم بهش برسم و کار سختی هم هست. این که مردم رو نه بر اساس مرز جغرافیای, نه بر اساس مذهب, نه بر اساس جنسیت, اینکه مردم رو به خاطر خودشون دوست داشته باشی و به انسان بودنشون احترام بذاری.