بریانا یه دختر خانوم خوشگل و تپلی هشت ساله هست که دو هفته پیش رفته کلاس سوم ابتدایی.

برایانا میدونه که بدن اون و پسرها باهم فرق داره. میدونه که قسمتهای تو بدن پسرها هست- که مامانش وقتی پنج سالش بوده تو عکس بهش نشون داده – که تو بدن اون نیست و با اون چیزی که اون داره فرق داره. میدونه که آدمها ممکن زن, مرد, کوتاه, بلند , لاغر یا چاق باشن. این خود آدم هست که مهمه نه اینکه زن هست یا مرد یا خوشگل یا چاق.

بریانا میدونه که لک لک اون رو نیاورده. هرچند این قصه رو خیلی دوست داره اما میدونه که مامان و باباش – که الان تو تکزاس هست و سالی یه بار میاد میبیندش- یه وقتی بعد از دانشگاه مامان تصمیم گرفتن بچه دار بشن. بنابراین باباش یه وقتی پینسش رو تو واژن مادرش گذاشته و اون وقت تو از بدن هردو موادی ترشح شده که تو رحم مادرش – که جایی هست زیر شکم قلمبه مامان- تبدیل به بریانا شده.

بریانا عکسهای خودش رو وقتی تو رحم مادرش بوده دیده و اونها رو دوست داره. هر چند نمیدونه چه جوری اون چیزهای به اون کوچولویی تبدیل به خودش شدن.

بریانا میدونه که یه روزی – که ممکنه هر روزی باشه – از بدنش خون میاد و لباسش رو خونی میکنه. میدونه که نباید بترسه و اگه تو مدرسه هست به معلمش و اگه تو خونه هست به مامان یا بابا بزرگش بگه . میدونه که شاید یه ذره درد هم داشته باشه. اما چند روز بیشتر نیست. مامانش بهش قول داده اون روز که اومد براش یه جشن کوچولو بگیره و ببردش دیزنی لند. چون بریانا از اون روز دیگه دوره بزرگ شدنش شروع میشه.

بریانا میدونه که دخترها – با اونکه پسرهای کلاس زیاد هم مسخرشون میکنن- اصلا ضعیف و نازک نارنجی نیستن. دختر ها هم میتونن فوتبال بازی کنن و تو مسابقه دو از پسرها ببرن. تازه اون از همه بهتر شنا میکنه. بریانا دختر بودن خودش رو دوست داره و با اونکه یه وقتهایی دلش میخواد پسر باشه اما میدونه که همه پسرها به موهای قشنگ اون حسودیشون میشه.

بریانا یاد گرفته که اگه یه روز تو مدرسه یا خونه یکی از دوستای خودش یا مامانش دید که کسی داره به سرش یا گوشاش یا تنش دست بکشه ساکت نباشه و بگه لطفا این کار رو نکنید. چون من ناراحت میشم. میدونه که بعضی از اونها ممکنه یه جور مریضی داشته باشن و بعضی از کارهاشون دست خودشون نباشه. میدونه که زود باید بیاد به مادرش بگه. چون مادرش شاید بتونه به اونها کمک کنه. یاد گرفته که اگه یه اتفاق اینجوری بیفته و کسی ناراحتش کنه , نباید از دست خودش ناراحت بشه یا خجالت بکشه. ولی اولین کاری که میکنه اینه که بره به مامانش بگه. میدونه که تلفن مامانش همیشه جواب میده حتی وقتی تو یه جلسه مهم باشه.

بریانا دوست داره وقتی بزرگ شد جغرافیادان بشه چون جغرافیا رو خیلی دوست داره . دوست داره مثل مامانش قوی بشه و بتونه هم کار کنه و هم بچه داشته باشه. بریانا دوست داره چهار تا خواهر دیگه هم داشته باشه.

بریانا رو دوست دارم. و فکر میکنم چیزهایی که یاد گرفته رو میشه به هر دختر یا پسر کوچولوی دیگه ای هر جای دنیا یاد داد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آگوست 31, 2006

دیروز بعد از نوشتن اون مطلب خیلی اذیت شدم. نوشتنش اونقدی اذیتم نکرد که فکر کردن به درست بودن یا نبودن بیانش اذیتم کرد. اما به یه چیزی اعتقاد دارم اونم اینکه حسی که اومد و فکر کردی باید بنویسی, حتما تو اون لحظه درسته.
تو راه رفتن به مدرسه با یکی از بجه ها حرف زدم. آروم نشدم. کلاسها هم بد گذشت. قهوی که خوردم بیشتر عصبی ام کرد.
تو خونه مطلب رو به وحید نشون دادم. باید با کسی حرف میزدم. خوب خوشایند نبود. تا نصفه شب حرف زدیم. خیلی مفصل. که چرا نوشتم و چرا الان دارم اذیت میشم. خیلی آروم خوابیدم.
چند تا مطلب هست.

از تصویر اون انسان قربانی توی قصه خوشم نمیاد اصلا. با این آدمی که الان پشت کامپیوترش نشسته فرسنگها فاصله داره. دوست ندارم ازم تصویری کشیده بشه که واقعی نیست.

ما منتقل کننده های فرهنگی هستیم که وقتی دایی بچه به بچه تجاوز میکنه , پدر بچه رو میکشه. ما قربانی فرهنگی هستیم که وقتی کسی مورد تجاوز قرار میگیره بدون استثنا مشمول ضرب المثل” کرم از درخته ” میشه.
ما انسانهایی هستیم که وقتی کسی از خودش دفاع میکنه میگیم ” مرض داشتی بری اونجا که اون اتفاق بیفته؟” ما متجاوز رو تقدیر و قربانی رو محکوم میکنیم.
ما انسانهایی هستیم که هنوز به محرم و نامحرم و روسری کشیدن سر بچه پنج ساله فکر میکنیم. ما مردمی هستیم که به دختر دوازده ساله میگیم ” اگه روسری سرت میکردی شب یارو نمیاومد سراغت. حقت بود پس کثافت”.
ما تحصیل کرده هامون هنوز دنبال دختر دست نخورده اند و وبلاگ نویس هامون خیلی راحت پشت میز میشین و محکوم میکنند بقیه رو به جندگی.
ما از فرهنگی هستیم که قربانی محکومه. به جرم اینکه ما تشنگان قدرتیم و متجاوز قدرتمنده.
گاهی فکر میکنم اگه دست خیلی از همین انسانهای مدرن باشه ( و مرد و زن واقعا تفاوتی نداره) از وقتی دختری بدنیا میاد اون رو تو قفسی میذارن و وقتی بیست سالش شد در قفس رو باز میکنن و میگن بیا موقع جفت گیریت هست. میری یه قفس جدید. چون تو ذهن اونها زن هرکاری بکنه محکومه و پاش کجه و کرم داره.

اما باید گفت. باید نوشت. شاید واسه نسل بعدی. شاید واسه کوچکترهای دور و برمون . واسه مادرها و پدر های آینده. برچسب جندگی خوردن هم خیلی مهم نیست. خنده داره بیشتر. با این وبلاگها تنها کاری که میشه کرد اینه که ما خود خواننده ها یه جوری مناسب جامعه دور و بر چیزهایی رو که یاد میگیریم منتقل کنیم.

خوشحالم که انار هم نوشت و بقیه هم. کامنتها رو میبندم چون همونقدر که برای بقیه ارزش قائلم برای اعصاب خودم هم هستم. امروز یه ذره زیادی کار دارم اما بعد از ظهر اگه وقت کنم مینویسم از یه تجربه موفق برای یه دختر کوچیک خارجی که به خاله ام تو ایران گفتم و اون هم خیلی خوب اجراش کرد و هیچ جای فرهنگ محترمون پاره نشد.

آگوست 31, 2006

دیروز بعد از نوشتن اون مطلب خیلی اذیت شدم. نوشتنش اونقدی اذیتم نکرد که فکر کردن به درست بودن یا نبودن بیانش اذیتم کرد. اما به یه چیزی اعتقاد دارم اونم اینکه حسی که اومد و فکر کردی باید بنویسی, حتما تو اون لحظه درسته.
تو راه رفتن به مدرسه با یکی از بجه ها حرف زدم. آروم نشدم. کلاسها هم بد گذشت. قهوی که خوردم بیشتر عصبی ام کرد.
تو خونه مطلب رو به وحید نشون دادم. باید با کسی حرف میزدم. خوب خوشایند نبود. تا نصفه شب حرف زدیم. خیلی مفصل. که چرا نوشتم و چرا الان دارم اذیت میشم. خیلی آروم خوابیدم.
چند تا مطلب هست.

از تصویر اون انسان قربانی توی قصه خوشم نمیاد اصلا. با این آدمی که الان پشت کامپیوترش نشسته فرسنگها فاصله داره. دوست ندارم ازم تصویری کشیده بشه که واقعی نیست.

ما منتقل کننده های فرهنگی هستیم که وقتی دایی بچه به بچه تجاوز میکنه , پدر بچه رو میکشه. ما قربانی فرهنگی هستیم که وقتی کسی مورد تجاوز قرار میگیره بدون استثنا مشمول ضرب المثل” کرم از درخته ” میشه.
ما انسانهایی هستیم که وقتی کسی از خودش دفاع میکنه میگیم ” مرض داشتی بری اونجا که اون اتفاق بیفته؟” ما متجاوز رو تقدیر و قربانی رو محکوم میکنیم.
ما انسانهایی هستیم که هنوز به محرم و نامحرم و روسری کشیدن سر بچه پنج ساله فکر میکنیم. ما مردمی هستیم که به دختر دوازده ساله میگیم ” اگه روسری سرت میکردی شب یارو نمیاومد سراغت. حقت بود پس کثافت”.
ما تحصیل کرده هامون هنوز دنبال دختر دست نخورده اند و وبلاگ نویس هامون خیلی راحت پشت میز میشین و محکوم میکنند بقیه رو به جندگی.
ما از فرهنگی هستیم که قربانی محکومه. به جرم اینکه ما تشنگان قدرتیم و متجاوز قدرتمنده.
گاهی فکر میکنم اگه دست خیلی از همین انسانهای مدرن باشه ( و مرد و زن واقعا تفاوتی نداره) از وقتی دختری بدنیا میاد اون رو تو قفسی میذارن و وقتی بیست سالش شد در قفس رو باز میکنن و میگن بیا موقع جفت گیریت هست. میری یه قفس جدید. چون تو ذهن اونها زن هرکاری بکنه محکومه و پاش کجه و کرم داره.

اما باید گفت. باید نوشت. شاید واسه نسل بعدی. شاید واسه کوچکترهای دور و برمون . واسه مادرها و پدر های آینده. برچسب جندگی خوردن هم خیلی مهم نیست. خنده داره بیشتر. با این وبلاگها تنها کاری که میشه کرد اینه که ما خود خواننده ها یه جوری مناسب جامعه دور و بر چیزهایی رو که یاد میگیریم منتقل کنیم.

خوشحالم که انار هم نوشت و بقیه هم. کامنتها رو میبندم چون همونقدر که برای بقیه ارزش قائلم برای اعصاب خودم هم هستم. امروز یه ذره زیادی کار دارم اما بعد از ظهر اگه وقت کنم مینویسم از یه تجربه موفق برای یه دختر کوچیک خارجی که به خاله ام تو ایران گفتم و اون هم خیلی خوب اجراش کرد و هیچ جای فرهنگ محترمون پاره نشد.

آگوست 31, 2006

دیروز بعد از نوشتن اون مطلب خیلی اذیت شدم. نوشتنش اونقدی اذیتم نکرد که فکر کردن به درست بودن یا نبودن بیانش اذیتم کرد. اما به یه چیزی اعتقاد دارم اونم اینکه حسی که اومد و فکر کردی باید بنویسی, حتما تو اون لحظه درسته.
تو راه رفتن به مدرسه با یکی از بجه ها حرف زدم. آروم نشدم. کلاسها هم بد گذشت. قهوی که خوردم بیشتر عصبی ام کرد.
تو خونه مطلب رو به وحید نشون دادم. باید با کسی حرف میزدم. خوب خوشایند نبود. تا نصفه شب حرف زدیم. خیلی مفصل. که چرا نوشتم و چرا الان دارم اذیت میشم. خیلی آروم خوابیدم.
چند تا مطلب هست.

از تصویر اون انسان قربانی توی قصه خوشم نمیاد اصلا. با این آدمی که الان پشت کامپیوترش نشسته فرسنگها فاصله داره. دوست ندارم ازم تصویری کشیده بشه که واقعی نیست.

ما منتقل کننده های فرهنگی هستیم که وقتی دایی بچه به بچه تجاوز میکنه , پدر بچه رو میکشه. ما قربانی فرهنگی هستیم که وقتی کسی مورد تجاوز قرار میگیره بدون استثنا مشمول ضرب المثل” کرم از درخته ” میشه.
ما انسانهایی هستیم که وقتی کسی از خودش دفاع میکنه میگیم ” مرض داشتی بری اونجا که اون اتفاق بیفته؟” ما متجاوز رو تقدیر و قربانی رو محکوم میکنیم.
ما انسانهایی هستیم که هنوز به محرم و نامحرم و روسری کشیدن سر بچه پنج ساله فکر میکنیم. ما مردمی هستیم که به دختر دوازده ساله میگیم ” اگه روسری سرت میکردی شب یارو نمیاومد سراغت. حقت بود پس کثافت”.
ما تحصیل کرده هامون هنوز دنبال دختر دست نخورده اند و وبلاگ نویس هامون خیلی راحت پشت میز میشین و محکوم میکنند بقیه رو به جندگی.
ما از فرهنگی هستیم که قربانی محکومه. به جرم اینکه ما تشنگان قدرتیم و متجاوز قدرتمنده.
گاهی فکر میکنم اگه دست خیلی از همین انسانهای مدرن باشه ( و مرد و زن واقعا تفاوتی نداره) از وقتی دختری بدنیا میاد اون رو تو قفسی میذارن و وقتی بیست سالش شد در قفس رو باز میکنن و میگن بیا موقع جفت گیریت هست. میری یه قفس جدید. چون تو ذهن اونها زن هرکاری بکنه محکومه و پاش کجه و کرم داره.

اما باید گفت. باید نوشت. شاید واسه نسل بعدی. شاید واسه کوچکترهای دور و برمون . واسه مادرها و پدر های آینده. برچسب جندگی خوردن هم خیلی مهم نیست. خنده داره بیشتر. با این وبلاگها تنها کاری که میشه کرد اینه که ما خود خواننده ها یه جوری مناسب جامعه دور و بر چیزهایی رو که یاد میگیریم منتقل کنیم.

خوشحالم که انار هم نوشت و بقیه هم. کامنتها رو میبندم چون همونقدر که برای بقیه ارزش قائلم برای اعصاب خودم هم هستم. امروز یه ذره زیادی کار دارم اما بعد از ظهر اگه وقت کنم مینویسم از یه تجربه موفق برای یه دختر کوچیک خارجی که به خاله ام تو ایران گفتم و اون هم خیلی خوب اجراش کرد و هیچ جای فرهنگ محترمون پاره نشد.

مبارک باشه.
و ما همچنان با ادعای کوروش و منشور حقوق بشرش بمونیم و پز زنهایی رو که با پول خودشون میرن فضا (و ما دلمون میخواد اونها رو به ناف تمدن هزار ساله ببندیم ) رو بدیم و ادعا کنیم زنهای ما زودتر از زنهای سوئد حق رای گرفتن.

مبارکتون باشه جوم نارنجی پوشهای کابل. مبارکتون باشه.

بمونیم تو همین سیاهی مرکب خودمون که کثافتش جای دیگه ای رو نگیره.

( این روزها میرم کارگاه نحوه برخورد با زنان قربانی خشونت. تلخم. مثل همون خشونت.)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


یک سوال نسبتا ساده:

چرا وقتی از جنده ها حرف می زنیم نگاهمان جنسیست؟ فاحشه ها زنند همیشه و هرزه ها دختران لوند با چهار تار موی بیرون و کمی رنگ و لعاب صورت؟

«هرزه مرد» نداریم؟ کسی که به قول خودمانی «چهار تا دوست دختر را به هم HANDLE می کنه» اگر هرزه نیست پس چیست؟ کسی که انسان دیگری را هرزه می داند/ می بیند/ می خواهد، همان که عاملیت انسان بر زندگی خویش را نمی بیند / نمی خواهد مصداق بارز چیست؟

برادر گرامی که با احلیل آخته به دنبال «جنده زنان» است، همان که «چهار عقدی و چهل صیغه ای» اش را به شعر هم می کشیم و به شادی رقص کنان تکرارش می کنیم، «جنده مرد» نیست؟.

این داستان عرف است، بار معنایی کلماتی چون «جنده»، «فاحشه»، «تن فروش»، «روسپی» و «هرزه» غیر قابل انکارند، که اگر جز این بود با گفتن کلام «فاحشه» تصویرهای عمیق ذهنمان مردها را هم به یاد می اورد که «هرزه» اند و «فاحشه» و چه و چه.
پس

درخواست:

لطفا وقتی از«جنده» ها می نویسید این کلمه را معنی هم بکنید، که همان «تن فروش» است یا «فاحشه» یا «هرزه»؟

اصلا حاضرید به شوخی هم که شده «تن فروش» باشید؟ «عاملیت بر تن» به جای خود، بار معنایی «تن فروش» را تاب می اورید؟

که کم ندیدم دخترانی که که حاضرند «جنده» باشند اما «روسپی»؟

هرگز!

من با تعاریف درگیرم،

که جنده کیست؟

عامل بر تن؟ آزاداندیش؟ تن فروش؟ هرزه ذهنی؟ اسلوب شکن؟

کجاست اصلا؟ در فاحشه خانه ها یا در ذهنی که تغییر شرایط را خواست می کند؟ یا در همین میدان ونک خودمان با نگاهی که از این به آن سر می خورد و برانداز می کند از سر به پا! چه مرد چه زن!.

جنده کیست؟ چیست؟ اول معنی کنید لطفا!


یک سوال نسبتا ساده:

چرا وقتی از جنده ها حرف می زنیم نگاهمان جنسیست؟ فاحشه ها زنند همیشه و هرزه ها دختران لوند با چهار تار موی بیرون و کمی رنگ و لعاب صورت؟

«هرزه مرد» نداریم؟ کسی که به قول خودمانی «چهار تا دوست دختر را به هم HANDLE می کنه» اگر هرزه نیست پس چیست؟ کسی که انسان دیگری را هرزه می داند/ می بیند/ می خواهد، همان که عاملیت انسان بر زندگی خویش را نمی بیند / نمی خواهد مصداق بارز چیست؟

برادر گرامی که با احلیل آخته به دنبال «جنده زنان» است، همان که «چهار عقدی و چهل صیغه ای» اش را به شعر هم می کشیم و به شادی رقص کنان تکرارش می کنیم، «جنده مرد» نیست؟.

این داستان عرف است، بار معنایی کلماتی چون «جنده»، «فاحشه»، «تن فروش»، «روسپی» و «هرزه» غیر قابل انکارند، که اگر جز این بود با گفتن کلام «فاحشه» تصویرهای عمیق ذهنمان مردها را هم به یاد می اورد که «هرزه» اند و «فاحشه» و چه و چه.
پس

درخواست:

لطفا وقتی از«جنده» ها می نویسید این کلمه را معنی هم بکنید، که همان «تن فروش» است یا «فاحشه» یا «هرزه»؟

اصلا حاضرید به شوخی هم که شده «تن فروش» باشید؟ «عاملیت بر تن» به جای خود، بار معنایی «تن فروش» را تاب می اورید؟

که کم ندیدم دخترانی که که حاضرند «جنده» باشند اما «روسپی»؟

هرگز!

من با تعاریف درگیرم،

که جنده کیست؟

عامل بر تن؟ آزاداندیش؟ تن فروش؟ هرزه ذهنی؟ اسلوب شکن؟

کجاست اصلا؟ در فاحشه خانه ها یا در ذهنی که تغییر شرایط را خواست می کند؟ یا در همین میدان ونک خودمان با نگاهی که از این به آن سر می خورد و برانداز می کند از سر به پا! چه مرد چه زن!.

جنده کیست؟ چیست؟ اول معنی کنید لطفا!


یک سوال نسبتا ساده:

چرا وقتی از جنده ها حرف می زنیم نگاهمان جنسیست؟ فاحشه ها زنند همیشه و هرزه ها دختران لوند با چهار تار موی بیرون و کمی رنگ و لعاب صورت؟

«هرزه مرد» نداریم؟ کسی که به قول خودمانی «چهار تا دوست دختر را به هم HANDLE می کنه» اگر هرزه نیست پس چیست؟ کسی که انسان دیگری را هرزه می داند/ می بیند/ می خواهد، همان که عاملیت انسان بر زندگی خویش را نمی بیند / نمی خواهد مصداق بارز چیست؟

برادر گرامی که با احلیل آخته به دنبال «جنده زنان» است، همان که «چهار عقدی و چهل صیغه ای» اش را به شعر هم می کشیم و به شادی رقص کنان تکرارش می کنیم، «جنده مرد» نیست؟.

این داستان عرف است، بار معنایی کلماتی چون «جنده»، «فاحشه»، «تن فروش»، «روسپی» و «هرزه» غیر قابل انکارند، که اگر جز این بود با گفتن کلام «فاحشه» تصویرهای عمیق ذهنمان مردها را هم به یاد می اورد که «هرزه» اند و «فاحشه» و چه و چه.
پس

درخواست:

لطفا وقتی از«جنده» ها می نویسید این کلمه را معنی هم بکنید، که همان «تن فروش» است یا «فاحشه» یا «هرزه»؟

اصلا حاضرید به شوخی هم که شده «تن فروش» باشید؟ «عاملیت بر تن» به جای خود، بار معنایی «تن فروش» را تاب می اورید؟

که کم ندیدم دخترانی که که حاضرند «جنده» باشند اما «روسپی»؟

هرگز!

من با تعاریف درگیرم،

که جنده کیست؟

عامل بر تن؟ آزاداندیش؟ تن فروش؟ هرزه ذهنی؟ اسلوب شکن؟

کجاست اصلا؟ در فاحشه خانه ها یا در ذهنی که تغییر شرایط را خواست می کند؟ یا در همین میدان ونک خودمان با نگاهی که از این به آن سر می خورد و برانداز می کند از سر به پا! چه مرد چه زن!.

جنده کیست؟ چیست؟ اول معنی کنید لطفا!

سه نکته.

آگوست 27, 2006

۱. پزشک وبلاگستان یه مطلب تکمیلی خوب در مورد ” قرصهای روز بعد ” نوشتند. امیدوارم صحبت کردنهای ما در وبلاگشهر و انتقال اونها به افراد خارج از این محدوده کوچک و کسانی که نیازمند داشتن این آگاهی ها هستند به بالابردن سطح آگاهی های جنسی و بهداشتی کمک کنه.
نظرات و تجربیات همه کسایی که نظر دادند مفید بود. متشکرم.

۲. دوست عزیزی از ایران از من در موردی سوال کردند. ایشون مدرک لیسانسشون رو از یه دانشگاه دولتی در مرکز گرفتند و الان – با توجه به اینکه ظاهرا هنوز نتایج امتحان فوق لیسانس عمومی اعلام نشده- در امتحان فوق لیسانس دانشگاه آزاد پذیرفته شدند. برنامه ایشون برای ادامه در رده دکترا در یکی از کشورهای امریکا, کانادا یا استرالیا هست. ظاهرا ایشون فقط تا آخر این هفته فرصت دارن که برای ثبت نام در دانشگاه آزاد اقدام کنن. سوالشون این بود که مدرک فوق از دانشگاه آزاد یا سراسری فرقی برای اقدام ایشون برای گرفتن پذیرش دکترا داره یا نه. یعنی مدرک فوق دانشگاه آزاد هم مثل سراسری هست؟
من واقعا تجربه ای در این زمینه ندارم. اما چون ایشون فقط تا آخر این هفته فرصت اقدام دارن خواهش میکنم از کسانی که مطلع هستند , تجربه ای دارند یا به منبعی در این زمینه دست رسی دارن که نظرشون رو بگن. مهمه. ممنون.

۳. دوست عزیزمون سیاه – که اسمشون هم ظاهرا خیلی سکسی هست- از وبلاگ حبه حرفهای روزانه چند روز قبل یه مطلبی نوشتند ( که لینکش هم همین بالا هست) در مورد پذیرش فرزند توسط دوستان بهایی مون و ظاهرا سوالشون این بود که آیا بهایی ها در ایران میتونن بچه پذیرش کنند یا نه. ایمیلی داشتم از یه دوست بهایی خیلی عزیزم که گفته بود در فرمهای پذیرش فرزند در ایران مذهب یکی از بزرگترین چالشهاست و به هیچ عنوان به بهایی ها فرزندی نمیدند. که البته در سرزمینی که بهایی ها حق درس خوندن بعد از دیپلم رو ندارند این نکته عجیب نبود. این دوست من الان سه فرزند از یه کشور آفریقایی رو داره که امسال اولی رو به کالج فرستاده.

۴. جواب قسمت دوم یادتون نره لطفا. مهمه.

Cheaper By Dozen

آگوست 25, 2006

وقتی نویسنده خوب وبلاگ افکار, در تکاپوی جمع آوری نظرات و عقاید در مورد مهاجرت بود نکته ای نظرم رو خیلی جلب کرد. بحث هر چه از روزهای اول دورتر میشد, تکیه کردنها و دلیل آوردنها بر مبنای وجود و تربیت بچه ها- ی داشته یا نداشته- بیشتر میشد. طوری که اگه به نظرات و نوشته های پایانی نگاه کنیم میبینیم که بحث از جریان اولیه در حال خارج شدن هست.
اینکه تکلیف بچه ها تو بلاد کفر چی میشه و باز هم بحث آزادی و حق و حقوق بچه و مسولیت خطیر بچه داری. این مطلب رو باید خیلی وقت قبل مینوشتم اما نمیدونم چرا عقب افتاد.

یه جنبه از زندگی ما -و خیلی از شرقی ها- زندگی کردن برای بچه ها هست. انگار ما به دنیا میاییم برای اینکه بچه رو به دنیا بیاریم. بزرگش کنیم. دانشگاه بفرستیمش. زن و شوهرش بدیم و بعد هم بشینیم خونه مواظب نوه ها باشیم که بچه ها به کار و زندگی شون برسن. این شده پروسه زندگی ما.

ما یاد نگرفتیم که برای خودمون زندگی کنیم. این زندگی منه. اگه قراره من موجودی رو به این دنیا بیارم قرار نیست که مالکش باشم. مگه تو تربیت ما چقدر پدر و مادرمون نقش داشتن؟ منکر نقششون نیستم ولی مگه ما دقیقا اونی هستیم که اونها میخواستن؟ مگه ما هیچ وقت از جیب مامان و بابامون پول بر نداشتیم؟ مگه هیچ وقت بهشون دروغ نگفتیم؟ اونها هم فهمیده و نفهمیده خودشون رو به باور کردن ما زدن. چرا من باید الان پایه زندگی ام رو بر مبنای زندگی موجودی قرار بدم که هنوز تو این دنیا نیست؟ ما چقدر اونی شدیم که والدینمون میخواستن؟

تو کتاب لبه تیغ, سامرست موام به ایزابل میگه تو بچه هات رو اونقدی که شوهرت دوسشون داره دوست نداری و ایزابل میگه من دوسشون دارم اما خودم رو بهشون مقید نمیکنم. من یه انسانم . همانطوری که اونها انسان. من هم حق لذت بردن از زندگی رو دارم همونطوری که اونها دارن و کسی نمیتونه به من بگه چون من یه مادر چهل ساله هستم باید خودم رو فدای بچه ها بکنم. یادمه این حرف رو دفعه اولی که خوندم چه انقلابی به پا کرد تو من. باز شدن یه دریچه جدید که هیچ وقت دور و بر خودم ندیده بودم. هیچ وقت بهش فکر نکرده بودم.

بودن تو یه کانونی مثل خانواده مستلزم یه سری از خود گذشتن ها هست. وقتی فقط دو نفر هستن شاید مقدار این از خود گذشتن ها خیلی کمتر از وقتی باشه که سه , چهار یا بیشتر میشه اما خوب چقدر؟ به قیمت اینکه آدم تمام مسیر و راه خودش رو ببخشه؟ مگه همه زنها و شوهر ها یکی هستن؟ راهها متفاوته ولی کنار هم جلو میرن. موازی نه که یکی بشن. به نظر من با وجود بچه ها هم راه باید طی بشه. کی گفته بچه باید تمام آرزوهای سرکوب شده پدر و مادر باشه ؟ آیا واقعا نمیشه که این بچه ها هم راه خودشون رو برن همونطوری که پدر و مادر دارن میرن جلو؟

من مبنای موندن و مکان زندگی خودم رو بر بچه ( ها) قرار نمیدم. اونها انسانهای آزادی هستن که خودشون میدونن کجا باید برن. چند وقت پیش یه دختری رو دیدم از پدری ایرانی و مادری امریکایی. فارسی رو میفهمید اما نمیتونست صحبت کنه. سه روز بعدش داشت میرفت ایران. واسه کمپانی اپل کار میکرد و میخواست بره تو ایران با ” کازین” هاش یه فیلم از کویر بسازه. خیلی هیجانزده بود. من رو هم هیجانزده کرد. بهش گفتم که کجاها میتونه بره. اسم چند تا موسسه رو بهش دادم.
دوستای دورگه این جوری هم زیاد دارم که اگه باهاشون انگلیسی حرف بزنم ناراحت میشن و خیلی دلشون میخواد فارسی تمرین کنن.
دوتا خواهرن بازهم از پدر ایرانی و مادری امریکایی که مادرشون فارسی یاد گرفته رو هم میشناسم. هر دوتای دخترا کلاس فارسی تو کالج برداشتن و دارن نوشتن فارسی رو یاد میگیرن. یکیشون که فقط ۱۶ سالشه تموم تابستون پارسال رو کار کرد که پول جمع کنه بره شیراز رو که باباش اینقد ازش تعریف کنه ببینه.

یه دوستی هم دارم که بچه پنج ساله اش رو با کتک میفرسته ” پرژن اسکول”. مادره اگه خودش رو بکشه بچه یه کلمه هم فارسی حرف نمیزنه. درصورتی که کاملا میفهمه.
خانواده های رو که دوساله اینجان و مثلا دیگه بچه هاشون فارسی یادشون رفته و پدر ومادر کیف میکنن بچه ها با هم انگلیسی حرف میزنن و خوب از اون ” اف ورد” هایی هم که اون وسط رد و بدل میشه چیزی نمیفهمن.

مثال زیاده. فرهنگ اگه تو خوونواده باشه منتقل میشه. نیازی به زور زدن براش نیست. احترام من اگه به بزرگتر ها باشه اون بچه خودش یاد میگیره. بماند که به نظر من نقش تربیت اجتماع تو این دور و زمونه از خانواده خیلی بیشتره… و من صادقانه بگم به نظر من جامعه خارج از ایران خیلی سالمتر از جامعه داخل هست. بچه تو این جا شاید یاد بگیره که چینی خره دم نداره یا هندی یه سیاه بو گندو نیست یا افغانی ها هم جزو دار و دسته آدمیزاد هستن و سیاه پوستا احتیاج به ترحم ندارن. شاید بچه اگه اینجا بزرگ بشه یاد نگیره ترکا خرن یا زن های رشتی خراب! ( شاید هم یه ریسیست راکر شد. چه میدونه آدم)

همین. من باز زیاد حرف زدم. ولی شاید فقط همین یه جمله رو میخواستم بگم که مبنای زندگی ما خود خود ما هستیم نه بچه هامون.

× عنوان برگرفته از فیلمی هست که داستان زندگی زن و مردی با دوازده تا بچه هست . ۱و ۲ اش تا حالا ساخته شده.