دسامبر 31, 2006

خواب دیدم با اپرا وینفری یک Fight Club درست کردیم و بعد از هر دعوا از زخمهای سرو صورت های مجروح صابون میسازیم. من صاحب یک ویلای بزرگ لب یک آب کثیفم. دخترهای بلوند رو میبرم برای شنا. اما روغن نداریم.
دیدم که از پنجره یک ساختمون که تو اون مهمونی سال نو بود یه کارتون وسیله میریزن پایین. با اپرا میریم تو وسیله ها میگردیم. من کلی لباس نو گپ پیدا میکنم با صدها کیف دستی پلی بوی. یک سری کتابهای آرتور هم بود. به اپرا میگم اینها رو برداریم که سال بعد کادو بدیم به بچه ها. اما دروغ میگفتم. کتابهای آرتور رو واسه خودم و کیفهای پلی بوی رو برای دوستهام – که نداشتم – میخواستم. اپرا هم کمک کرد وسیله ها رو بیاریم تو ویلای من که تبدیل به یه خونه خراب شده بود؟

یعنی اپرا تیلری هست که من تو خواب ساختم؟ اصلا یادم نیست فارسی حرف میزدیم یا فرنگی. اما کتابهای آرتور یادمه فارسی بود. و بزرگ و قطور بود.

خشونت. س.ک.س. فقر.دزدی.آرتور. ….بد خوابیدم دیشب…

دسامبر 31, 2006

خواب دیدم با اپرا وینفری یک Fight Club درست کردیم و بعد از هر دعوا از زخمهای سرو صورت های مجروح صابون میسازیم. من صاحب یک ویلای بزرگ لب یک آب کثیفم. دخترهای بلوند رو میبرم برای شنا. اما روغن نداریم.
دیدم که از پنجره یک ساختمون که تو اون مهمونی سال نو بود یه کارتون وسیله میریزن پایین. با اپرا میریم تو وسیله ها میگردیم. من کلی لباس نو گپ پیدا میکنم با صدها کیف دستی پلی بوی. یک سری کتابهای آرتور هم بود. به اپرا میگم اینها رو برداریم که سال بعد کادو بدیم به بچه ها. اما دروغ میگفتم. کتابهای آرتور رو واسه خودم و کیفهای پلی بوی رو برای دوستهام – که نداشتم – میخواستم. اپرا هم کمک کرد وسیله ها رو بیاریم تو ویلای من که تبدیل به یه خونه خراب شده بود؟

یعنی اپرا تیلری هست که من تو خواب ساختم؟ اصلا یادم نیست فارسی حرف میزدیم یا فرنگی. اما کتابهای آرتور یادمه فارسی بود. و بزرگ و قطور بود.

خشونت. س.ک.س. فقر.دزدی.آرتور. ….بد خوابیدم دیشب…

فیلم اعدام صدام

دسامبر 30, 2006

این فیلم اجازه پخش عمومی نداره. اما با تلفن برداشته شده. دقت کنید میبینید که دم آخری بهش میگن برو به جهنم.
جهنم؟

لینک فیلم اعدام صدام.

پی نوشت: یه مطلبی داشتم در مورد اینکه ما آیا تو نوشته های وبلاگی مون خشونت رو رواج میدیم یا نه. احتمالا پخش فیلم اعدام رواج خشونت تصویری هست. اما به دید خبرنگرای دست اول بهش نگاه کنید. دیدنش هم توصیه نمیشه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دسامبر 30, 2006

۱. اومده بودم سر شبی در مورد صدام و اعدام عجولانه اش بنویسم که دیدم دسترسی ندارم به بلاگم. الان هم که ساعت چهار و نیم صبح دیگه خیلی از بلاگها نوشتن در موردش و بیشتر هم خواهند نوشت.
تصمیم بدجوری عجولانه بود. اون هم تو ماه حج و چند ساعت قبل از ایام محرمه مسلمین. بماند که اعدام موافقین و مخالفین خودش رو داره اما این برای صدام زود بود.

اولین خاطره ای که من اسم صدام رو از اون به یاد دارم مال کلاس دوم ابتدایی هست. سالی که جنگ تموم شد ( شاید هم کلاس اول). یادمه ما هر روز سر صف باید شعار میدادیم مرگ بر آمریکا مرگ بر اسراییل و مرگ بر صدام. یادمه اون روز خانم ورزش اومد و گفت که از این به بعد فقط باید بگیم مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسراییل. دیگه مرگ رو نباید برای صدام میخواستیم.

این هفته هم ایران کلی کمک نقدی کرد به عراق. قضیه اون پشت پرده چیه؟ اینهمه سال گفتیم باید غرامت بگیریم باید غرامت بگیریم حالا تو همون هفته ای که صدام رو میکشن دو دستی کلی هم پول بهشون میدیم.

درسته که مرگ صدام سرپوش گذاشت رو خیلی از حقایق جنگ با ایران و به خصوص در مورد کمکهایی که دولتهای اروپایی و امریکایی بهش کرده بودن و این کاملا واضح بود که به قول حاجی واشنگتن حتی یه عکس از صدام و رامسفلد اون زمان نباید نشون داده بشه اما یه جورایی فکر میکنم دولتمردان ایرانی هم از این قضیه بدشون نیومد. طولانی شدن بی خود جنگ بعد از سال شصت و سه یه قصه تکراری هست . اما کی واقعا میدونه پشت پرده چی بود و چی گذشت؟
خیلی ساده انگارانه هست که همه حقایق رو به یه نفر محدود کنیم. هر چند زنده نگه داشتن صدام و شاید وجود چند تا آدم شجاع مثل خبرنگارهای جریان واترگیت میتونست دنیا رو شوکه بکنه اما هنوز خیلی های دیگه هستن که مثل خود صدام از حقایق دهشتناکی خبر دارن. خیلی ها که لزوما تو امریکا یا اروپا نیستن.

روزی میرسه که ما خبرنگاری اونطور رسوا کننده داشته باشیم؟

۲. این پهنای باند تموم کردن هم تبدیل شده به معضلی برای من. ندیدم بقیه مشتری های پرزن تولز این مشکل رو داشته باشن. قبلا کمتر بود اما الان بدجوری میره رو اعصابم. هر هفته مشکل دارم. کسی از هاست بدون محدویت خبری نداره که از کجا میشه گرفت و چه شرایطی داره؟ طفلک این وب مستر ما همیشه سعی میکنه دم دست باشه و واقعا خدمات بعد از فروشش حرف نداشته اما ترجیح میدم هاست رو از جایی بگیرم که خدمات مشتری بیست و چهار ساعته داشته باشه و اینطور دست و بال من رو نبنده. بد جوری خسته ام کرده.

۳. این نوشته های کپی شده این فریبا خانم ظاهرا به خاطرات من محدود نمیشه و رد پای نوشته های وبلاگهای دیگه هم هست تو نوشته هاشون. ( بخونید کپی نوشته های دیگران)اینطور که ادعا میکنه تو ایتالیاست. اگه درست باشه که خیلی عالیه چون کافیه سرم درد بگیره و برم برای شکایت. اینی که میگن دویست و پنجاه هزار دلار جریمه کپی رایت هست جدیه. اما مسئله اینه که اون مطلب اصلا ارزش این رو نداشت. حالا به اوضاع سرم بستگی داره.

پی نوشت: بماند که ای پی کامنتشون میگه که ایشون همین تهران خودمونن و از سپنتا سرویس میگیرن. ایتالیات من رو کشته مادر.

دسامبر 30, 2006

۱. اومده بودم سر شبی در مورد صدام و اعدام عجولانه اش بنویسم که دیدم دسترسی ندارم به بلاگم. الان هم که ساعت چهار و نیم صبح دیگه خیلی از بلاگها نوشتن در موردش و بیشتر هم خواهند نوشت.
تصمیم بدجوری عجولانه بود. اون هم تو ماه حج و چند ساعت قبل از ایام محرمه مسلمین. بماند که اعدام موافقین و مخالفین خودش رو داره اما این برای صدام زود بود.

اولین خاطره ای که من اسم صدام رو از اون به یاد دارم مال کلاس دوم ابتدایی هست. سالی که جنگ تموم شد ( شاید هم کلاس اول). یادمه ما هر روز سر صف باید شعار میدادیم مرگ بر آمریکا مرگ بر اسراییل و مرگ بر صدام. یادمه اون روز خانم ورزش اومد و گفت که از این به بعد فقط باید بگیم مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسراییل. دیگه مرگ رو نباید برای صدام میخواستیم.

این هفته هم ایران کلی کمک نقدی کرد به عراق. قضیه اون پشت پرده چیه؟ اینهمه سال گفتیم باید غرامت بگیریم باید غرامت بگیریم حالا تو همون هفته ای که صدام رو میکشن دو دستی کلی هم پول بهشون میدیم.

درسته که مرگ صدام سرپوش گذاشت رو خیلی از حقایق جنگ با ایران و به خصوص در مورد کمکهایی که دولتهای اروپایی و امریکایی بهش کرده بودن و این کاملا واضح بود که به قول حاجی واشنگتن حتی یه عکس از صدام و رامسفلد اون زمان نباید نشون داده بشه اما یه جورایی فکر میکنم دولتمردان ایرانی هم از این قضیه بدشون نیومد. طولانی شدن بی خود جنگ بعد از سال شصت و سه یه قصه تکراری هست . اما کی واقعا میدونه پشت پرده چی بود و چی گذشت؟
خیلی ساده انگارانه هست که همه حقایق رو به یه نفر محدود کنیم. هر چند زنده نگه داشتن صدام و شاید وجود چند تا آدم شجاع مثل خبرنگارهای جریان واترگیت میتونست دنیا رو شوکه بکنه اما هنوز خیلی های دیگه هستن که مثل خود صدام از حقایق دهشتناکی خبر دارن. خیلی ها که لزوما تو امریکا یا اروپا نیستن.

روزی میرسه که ما خبرنگاری اونطور رسوا کننده داشته باشیم؟

۲. این پهنای باند تموم کردن هم تبدیل شده به معضلی برای من. ندیدم بقیه مشتری های پرزن تولز این مشکل رو داشته باشن. قبلا کمتر بود اما الان بدجوری میره رو اعصابم. هر هفته مشکل دارم. کسی از هاست بدون محدویت خبری نداره که از کجا میشه گرفت و چه شرایطی داره؟ طفلک این وب مستر ما همیشه سعی میکنه دم دست باشه و واقعا خدمات بعد از فروشش حرف نداشته اما ترجیح میدم هاست رو از جایی بگیرم که خدمات مشتری بیست و چهار ساعته داشته باشه و اینطور دست و بال من رو نبنده. بد جوری خسته ام کرده.

۳. این نوشته های کپی شده این فریبا خانم ظاهرا به خاطرات من محدود نمیشه و رد پای نوشته های وبلاگهای دیگه هم هست تو نوشته هاشون. ( بخونید کپی نوشته های دیگران)اینطور که ادعا میکنه تو ایتالیاست. اگه درست باشه که خیلی عالیه چون کافیه سرم درد بگیره و برم برای شکایت. اینی که میگن دویست و پنجاه هزار دلار جریمه کپی رایت هست جدیه. اما مسئله اینه که اون مطلب اصلا ارزش این رو نداشت. حالا به اوضاع سرم بستگی داره.

پی نوشت: بماند که ای پی کامنتشون میگه که ایشون همین تهران خودمونن و از سپنتا سرویس میگیرن. ایتالیات من رو کشته مادر.

والا چه عرض کنم. زندگی ها ظاهرا خیلی شبیه هم هستن. فقط من موندم از کی تا حالا تو روزنامه های ایران واسه کریسمس و سال نو ناهار هم میدن و البته شاید تو استارباکسهای ایران هم پر کردن قهوه مجانی باشه و اونی که شبها جای لپ تاپ ها رو عوض میکنن برادر آدم نیستن.و البته کلاسهای دانشگاه هم سایت و اعلام خبر برای دانشجو دارن.
القصه به قول پروانه خانم هیچستان آدم فکر میکرد فقط متنهای ادبی و شعر و قصه آدم هست که تضمین نداره تو اون مملکت حالا معلوم شد که خاطره های زرد و پستهای پنیری ما هم مصون نیستن.

این متن خانم فریبا خانم رو که ظاهرا خیلی خاطراتشون به مال ما شبیه رو بخونیدو از اون پنجاه تا کامنت لذت ببرید.

پی نوشت: تو هفته آخر ترم یک پسر نیجریایی که با ویزای دانشجویی تو دانشگاه ما درس میخوند از دانشگاه اخراج شد و به کشورش دیپورت شد . چرا؟ چون تو مقاله ای که نوشته بود مرجعی رو به اسم خودش نوشته بود و از نویسنده اصلی اسمی نیاورده بود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دسامبر 29, 2006

۱. یه عالمه نوشتم همش پرید. نصفه شبی. اه. ولی کیه که از رو بره.

۲. همش فکر میکردم این خانمهای ایرانی که همه روز رو تو خونه به رفت و رب میگذرونن حوصله شون سر نمیره. امروز فهمیدم بشور و بساب از مدل ایرانی اش خیلی بیشتر از اونچه که به نظر میرسه وقت میبره. حالا اگه حکایت چند تا بچه و آشپزی هم باشه که دیگه واویلا. امروزم به گردگیری و بشور و بساب گذشت. البته هنوز هم معتقدم خونه رو باید هر شش ماه یه بار تمییز کرد که لذت بخش باشه و تکراری نشه.

۳. شونزده کتاب مونده رو دستم که فروش نمیره. خیلی زور داره که یه کتابی رو بخری صد و خورده ای و حالا دست دومش تو آمازون باشه شش دلار و هفتاد و پنج سنت. کلی از وقتم به گذاشتن این کتابها تو ای بی و آمازون و کرگزلیست گذشت. امیدوارم فروش برن که لااقل پول یکی از کتابهای ترم بعد جور بشه.

۴. با عرض شرمندگی از الان تا وقتی برام تکراری بشه این تلوزیون ایرانی والده اینهای محترمه سوژه اصلی این وبلاگ خواهد بود. این بدترین کادویی هست که فرزندی ( در اینجا فرزندانی) برای سرگرمی پدر و مادر میتونن به اونها بدن. گفته باشم.
دیدیم شبکه خبر یه بخش خبری داره به اسم اخبار بانوان. مشعوف شدیم که در این بلاد هم همچین چیزی نیست. ببینم چی میگه.
خانم مجری محترم اینطور شروع کردند که ” بانوی ایرانی شاعر, نویسنده و فیلم ساز مقیم لندن تحریم شورای امنیت بر علیه ایران را محکوم و آنرا بی ارزش خواند.” بعد دوربین به لندن رفت و یک مصاحبه تقریبا پنج دقیقه ای رو با این بانوی شاعر, نویسنده و فیلم ساز مقیم لندن نشون داد. زیر نویس تصویر هم این بود. محکومیت تحریم شورای امنیت. ما هی منتظر بودیم این زیر نویس یا آقای خبرنگار مصاحبه گر اشاره به اسم این بانوی شاعر, نویسنده و فیلم ساز مقیم لندن بکنن. بعد گفتیم حتما برمیگرده استدیو و به همون شگرد قدیمی خانم مجری میگه که مصاحبه آقای فلان بود با خانم فلان.
دوربین برگشت استدیو و خبر عوض شد. ما هم نفهمیدیم این بانوی شاعر, نویسنده و فیلم ساز ایرانی مقیم لندن کی بودن.
هی آقای حاجی واشنگتن! به این مدل خبر چی میگن.

۴. ظاهرا این عموزاده محترم ما که تو عمرش غیر از کتاب هیچی نمیشناخت و نمیشناسه اونقدر خانم شده که موقع تز نوشتنشه. امروز به من زنگ زد برای کمک تو موضوع تزش . ( نمیدونم موضوع تز رو میشه گفت یا نه. حالا شما که غریبه نیستین و اونهم که اینجا رو نمیخونه. من میگم! ) موضوع تز هست : “انگلهای موجود در روده سوسک.” فکر کنم یه سوسک مخصوصی بود. من نفهمیدم.
گفتم والا عمو زاده جان. حالا اگه اومدی هر انگل جدیدی هم کشف کردی مبارک باشه. ولی بالاغیرتا این اسم فامیلی ما رو نگیری نذاری روش ها! همون اسم کوچیک خودت رو بذار.
حالا یه سوال. از بر و بچه های اینور کسی هست که بایولوژی ( رشته دختر عمو جان) یا پزشکی چیزی بخونه من مزاحم شم یه سری سوالی بپرسم. مثلا اینکه چه طور میشه یه استاد راهنما پیدا کرد که یه سری ایده به این خانم بده؟
انگلهای موجود در روده سوسک!!! خانواده ما ژنتیکی مشکل دارن.

۵. من یک چیزی کشف کردم از اول هفته که خیلی جلوی خودم رو گرفتم نیام نگم. اصولا از رواج فسق و فجور خوشم نمیاد. ولی لعنت به اون کسی که این دم دستش باشه و نخوره. منی که جدیدا بسیار در مشروب خوری اهل کلاس گذاشتن شدم و فقط شراب قرمز اونم با غذا و بسیار متشخصانه میخوردم, دین و ایمونم رو پای این از دست دادم و امروز با پیژامه رفتم سومین تطری این هفته رو خریدم. اصولا گردگیری با مستی و ملستی تجربه بسیار جدیدی بود. نمیگم چقدر خوشمزه هست که رواج فسق و فجور نشه. اما از اون ذرات طلای واقعی داخلش نمیشه گذشت. بخورید ملت. زندگی همین دو روزه. طعم دارچینش رو بگو.

۶. ببینید . من از سه ماه قبل میخوام مثل بچه خوب گذارش یک جایی با حالی رو رفتم رو بذارم اینجا. با کلی عکس. الان یک چیز دیگه هم هست که میخوام بگم. از اول هفته. دیگه زیاد حرف زدم. لعنت به خودم اگه قبل از اینکه این دوتا چیز رو بنویسم مطلب دیگه ای بنویسم.

۷. اولین باره که ساعت یک صبح وبلاگ مینویسم در حضور خلوت شمع و خور خور بعضی ها. بسی طرب انگیز و رویایی است. جانا….

برام مهم بوده. همیشه مهم بوده که بدونم تو ایران چی داره میگذره. یه وقت هایی عصبانی میشم و از کوره در میرم و یه متنی مثل این رو مینویسم اما کسایی که از دور و نزدیک میشناسمن میدونن که واقعیت چیز دیگه ای هست. برام مهم بوده تماسهام رو حفظ کنم. بخونم و بنویسم و اگه از دستم بر بیاد منتقل کنم.
با تلوزیون هیچ وقت میانه خوبی نداشتم. تا حالا هم مقاومت کردم و برای خونه خودم تلوزیون کابلی نگرفتم. اولا که وقتش نیست بعد هم واسه من همون نیم ساعتی که تو سالن ورزش تلوزیون نگاه میکنم کافیه.
به لطف خواهر و برادرم که به عنوان کادوی کریسمس برای خونه مامان اینها تلوزیون ایرانی گرفتن امروز شاید بعد از چهار سال برنامه جام جم رو دیدم.
دلم برای کسایی تنگ بود. با هر چهره یه آه و آه و آخی و اوه از دهنم در میومد. مثلا حسین رفیعی هرچند هم که در مورد انرژی هسته ای حرف بزنه باز هنوز برای من همون پسر بابا هست با بیژن ؟ ( چی بود خدایا) . یا مثلا اخبار ورزشی هنوز خوبه.
اما …
صحبتهای احمدی نژاد و شاهکارهاش رو نه تنها من که دنیایی دنبال میکنند. هر دفعه سی ان ان یا ان پی آر رو دارم منتظرم که یه آی ران بشنوم و بعد هم مطلب تازه. وبلاگ ها و روزنامه ها هم اغلب صحبتهاش رو به صورتهای مختلف میارن. اما…امروز اولین دفعه بود که صداش رو شنیدم. خلاصه آخرین سخنرانی اش بود و با وجود مخالفت همه که میگفتن کانال رو عوض کن حرفهاش رو شنیدم.
داشت میگفت که جهان خودش رو از مصاحبت ایران محروم کرده. بعد هم دوربین بین یه سری از مردم رفت که همه عقیده داشتن همه دنیا بمب ( بخونید انرژی هسته ای ) دراه و ایران هم میتونه و دانشش رو داره و باید داشته باشه. چرا اسراییل داشته باشه و ما نداشته باشیم.
لحن احمدی نژاد انگار برام تازگی داشت. بابا گفت مگه دفعه اول هست که این حرفها رو میشنوی. من گفتم نه این لحن این جور با کنایه و منت گذاشتن اینجور وقیح حرف زدن رو یادم رفته بود.
آره. دنیا خودش رو محروم کرده. اقتصاد همه دنیا از هفته گذشته خوابیده و ملت همه عزا گرفته منتظرن که دوباره با ایران ارتباط برقرار بشه. شرکتهای بزرگ همه در آستانه ورشکستی ان و بانکهای جهانی هم کلا خوابیدن.
این مرد فکر میکنه داره واسه یه قبیله بدوی حرف میزنه؟ این چه لحن حرف زدن با مردمه؟ نه …من غرب زده نشدم. نه. من یادم نرفته. من هیچی یادم نرفته. وقاحت این آدم جدیده. نمیدونم. طرفدار خاتمی هم نیستم که بگم با اون مقایسه اش بکنم. اما شاید واسه منی که تو دوره خاتمی اومدم بیرون هنوز اون ذهنیت لااقل دلخوش کننده وجود داشت.
ریس جمهور رو میگن که باید خدمتگزار ترین و در عین حال مقتدرترین آدم کشور باشه. تو لحن این آدم من نه انسان دوستی دیدم نه قدرتی. مثل بچه ای که شکلات کس دیگه ای رو پنهون کرده بود و فکر میکرد همه باید مطیعش باشن.
چقدر تبلیغات تلوزیون و بقیه رسانه ها هم در این مورد قوی بوده . که حالا چون سویس انرژی هسته ای داره ما هم باید داشته باشیم.
من میترسم. من بیشتر از هر وقت دیگه ای میترسم. زنگ زدم ایران. عمو گفت که نه . ما چون توش هستیم چیزی حس نمیکنیم. اوضاع اقتصادی هم مثل قبله. بدتر نشده. اون میگه ما ها ترسو شدیم. نمیدونم.
شاید دارم ناخود آگاه سیاستمدارها رو مقایسه میکنم. ( کاری که همیشه در مورد این دو کشور حداقل اشتباه هست). اما …نمیدونم….این تو رقابتهای قبل از انتخابات هم همینطور حرف میزد و اینهمه رای آورد؟

من برای ایران نگرانم. و این نگرانی رو بیشتر و بیشتر دارم تو رسانه های اینجا میبینم. کاشکی یکی این رو درک کنه.

اعتراف ششم

دسامبر 27, 2006

والا من از اون روز اعترافات یه چیزی موند رو دلم که نگفتم. هنوز هم مونده. یعنی اگه الان بیفتم بمیرم این رو دلم میمونه. واسه همین, این اعتراف ششم رو هم داشته باشید.

دفعه اولی که من – سالها قبل- فیلم چشمان باز کاملا بسته رو دیدم, یه صحنه ای بود توش که مدتها ذهن من رو به طور جدی مشغول کرده بود. یادتونه اونجایی که گلاب به روتون خانم کیدمن جلوی آقای کروز تو دستشویی جیش میکنن؟ من تمام ذهنم درگیر این بود که چطور ممکنه زن و مردی باهم برن دستشویی -حموم فرق داره- و جلوی هم گلاب به روتون بازهم کارهای بدی هم بکنن. واقعا معضلی شده بود. یادمه حتی از چند تا زن و شوهر هم پرسیده بود که این عادی هست یا نه. راست یا دروغ همه گفتن که هیچ وقت از این بی ناموسی ها نکردن.

اما حالا….فهمیدم هی نمک زندگی نمک زندگی که میگن همینه. اصلا چه معنی میده آدم در توالت رو ببنده یا با این کمبود وقت یکی یک ساعت پشت در توالت وایسته؟
این مشکل به طور عملی کلا حلا شد.

نامه ای از ایران رسیده که عجیب پرتم کرده به دورانی خیلی دور. دوران رفاقتهای واقعی. لمسی. دیدنی. خندیدن های واقعی و نه شکلک های دو نقطه دی.
سعی کردم نامه رو یه دفعه نخونم که تموم نشه. اما شد. نامه تموم شد و من نمیدونم سرنوشت اون آدمی که داره اینجوری با خودش لج میکنه به کجا میرسه. اونقدر دوستش دارم که بهش زنگ نزنم که نشکنه.

ندیم از من دوسال کوچیکتر بود. اما عقلش نمیدونم چند سال بزرگتر. یه رفیقی بود که همیشه بود. همیشه. از اون دیوانه گری های ابی گوش دادن ها- گفتم براتون یا نه؟- و بعد هم خریتهای سالهای بعد.

ما هر دوتا ابی رو دوست داشتیم. اون جراتش رو داشت که بره رو بلوکهای مجتمع آهنگ ها رو بنویسه و من با اون ضبط قراضه فقط اون کاستهای بی کیفیت رو جمع میکردم. اون خطش قشنگ بود. همه آهنگها رو مینوشت و من فقط زمزمه میکردم. اون نقاشی اش خوب بود. درخت تبر خورده میکشید و من به نقاشی هاش نگاه میکردم.

من خر بودم و نمیدونم اگه اون نبود سرنوشت اونهمه خریت اون سالهای من به کجا میرسید. چقدر خوب بود که همیشه بود. میاومد خونمون. ما کوکو سبزی داشتیم. به مامان میگفت من کوکو سبزی دوست ندارم. نیمرو میخوام. نیمرو رو که میخورد به کوکوهای ما هم امون نمیداد. بابا دوسش داشت. یه باری رفت به بابام گفت میدونید دختر شما خدا رو قبول نداره. بابام فکر کنم باور نکرد. چقدر اون سال اولی که من میخواستم تنها بیام سنگ انداخت جلو پای همه.

اون رفت داریوشی شد. خیانت کرد به ابی. دیوانه بود. دیوانه شد. چقدر خوب بود که من نه نقاشی بلد بودم نه خطاطی نه سنتور زدن نه شعر گفتن نه آواز خوندن نه هیچی دیگه. اگه من هم بلد بودم و اونهمه دست و پام بسته میشد من هم دیوانه میشدم. آهنگهای ابی رو پاک کرد و نوشت ” ته اون کوچه بن بست….” من اما دیگه برام فرقی نداشت. با اون داریوش هم گوش میدادم اما مثل همه داریوشی ها اون میگفت که هیچکی دیگه داریوش رو نمیفهمه. من همیشه جلوی اون با نفهمی ام مشکلی نداشتم.
خر بود با دخترهای زندگی اش. عشق رو جدا میکرد از دوستی و این سخت بود برای دخترهای رابطه هاش که بفهمن. من همیشه متهم بودم به دوست خوبه که همه چی رو میدونه و به کسی نمیگه. کبریت بیخطر بودم فکر کنم چون بزرگتر بودم. فهمیدن رابطه هاش برای من سخت نبود.

مذهب داشت. از این مذهبی بودنش بدم میومد. نمیتونستم – و هنوز هم فکر کنم- نمیتونم بفهمم که چرا باور داشت. و چرا مذهبش همیشه اینقدر ترسناک بود برای من. شاید برای اینکه دیدم چطور عقیده اش جلوی جلو رفتنش رو گرفت. همه چی رو فکر کنم مذهبش گرفت ازش. اون بود که یاد داد از آدمهای مذهبی بترسم. باوری که آدم رو عقب بندازه باور نیست. بنده.

این متن رو که شروع کردم میخواستم در مورد ابی بنویسم تا اون. اما نمیدونم چی شد که در رفت از دستم. میخوام زنگ بزنم بهش امروز. بعد از شاید سالها. نامه اش ….. دلم گرفته. دلم برای اون گرفته. چیکار کردی با خودت تو ندیم؟

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »