بسی بلاگمان نمی آید!
فوریه 28, 2007
بسی بلاگمان نمی آید. بر این گمان بودیم که این ماه نحس که تمام شود کاری کنیم کارستان و پستهایی بنویسیم کارساز و پشت دشمن شکن. اما دیدیم دنیا بر وفق مراد است و میش و گرگ در کمال رفاقت با یکدگر مراوده دارند. بنابراین دشمنی ها همه در این یک ماه از بین رفته و پشتی برای شکستن نماند.
اندکی به دعواهای بلاگی فکر کردیم. بعد یاد حرف آن بزرگ دیار چین و ماچین افتادیم که ” سگ مرده لگ زدن ندارد.” و اگر ما به کسی لگد بپرانیم خدای ناکرده فکر میکند کسی شده. این دعوا هم منتفی شد به حمد الله.
بعد گفتیم بیاییم از عروسی خاله جانمان که در هفته قبل به سلامتی و میمنت برگزار شد بلاگیم که چگونه این حقیر بلاگر به تنهایی دی جی گری را به انتها کمال خود رسانید به گونه ای که دی جی مریم فریاد زنان و خاک بر سر کوبان به ملازمت درگاه آمد. باز گفتیم که زندگی خصوصی خاله جانمان را دیگر مانند زندگی خود به داخل کوچه نریزیم. استغفرالله شوهر کردند به چه کلفتی. ما سرمان را لازم داریم برای دکتر شدن.
به حمدلله کار و بار هم رو به راه است. طبق معمول کار نمیکنیم و عصر روز آدینه ساعت سه به یاد میاوریم که باید ساعت چهار ریپورت بدهیم. بنابراین سگ شده پاچه همه را در بعد از ظهر روز آدینه میگیریم.
دیگر جانم برایتان بلاگد که آن کلاس نفرین شده شش هفته ای استاتستیک هم به حمدالله در روز عروسی فاینالشان برگزار شد و به دیار درک رفت. یادش همیشه قرین نفرین باد. اندکی فراغت اوقات اکنون داریم یک شنبه ها که بنابه قولی که به والد بچه ها داده شده, به جای کلاس درس در بستر سپری خواهد شد. ( شما لطفا افکار منحرف خودتان را اصلاح بفرمایید. هر چند فکر منحرفتان پر بیراه نرفته است.)
دیگر همین. بلاگمان نمیاید.
من باب ختم کلام. شما دو عزیز ندیده بلکه شنیده( این خواهر و این خواهر ). شما را به همن درگاه قسم که صلوات ختم کنید و روی ماه هم را ماچ بفرمایید آبدار. من تاب عصبانیت را آنهم در این برهه خطرناک سر سفری ندارم. گفتم که گفته باشم. یادتان هم باشد که به این ساحت مقدس قسمتان دادم.
بسی بلاگمان نمی آید!
فوریه 28, 2007
بسی بلاگمان نمی آید. بر این گمان بودیم که این ماه نحس که تمام شود کاری کنیم کارستان و پستهایی بنویسیم کارساز و پشت دشمن شکن. اما دیدیم دنیا بر وفق مراد است و میش و گرگ در کمال رفاقت با یکدگر مراوده دارند. بنابراین دشمنی ها همه در این یک ماه از بین رفته و پشتی برای شکستن نماند.
اندکی به دعواهای بلاگی فکر کردیم. بعد یاد حرف آن بزرگ دیار چین و ماچین افتادیم که ” سگ مرده لگ زدن ندارد.” و اگر ما به کسی لگد بپرانیم خدای ناکرده فکر میکند کسی شده. این دعوا هم منتفی شد به حمد الله.
بعد گفتیم بیاییم از عروسی خاله جانمان که در هفته قبل به سلامتی و میمنت برگزار شد بلاگیم که چگونه این حقیر بلاگر به تنهایی دی جی گری را به انتها کمال خود رسانید به گونه ای که دی جی مریم فریاد زنان و خاک بر سر کوبان به ملازمت درگاه آمد. باز گفتیم که زندگی خصوصی خاله جانمان را دیگر مانند زندگی خود به داخل کوچه نریزیم. استغفرالله شوهر کردند به چه کلفتی. ما سرمان را لازم داریم برای دکتر شدن.
به حمدلله کار و بار هم رو به راه است. طبق معمول کار نمیکنیم و عصر روز آدینه ساعت سه به یاد میاوریم که باید ساعت چهار ریپورت بدهیم. بنابراین سگ شده پاچه همه را در بعد از ظهر روز آدینه میگیریم.
دیگر جانم برایتان بلاگد که آن کلاس نفرین شده شش هفته ای استاتستیک هم به حمدالله در روز عروسی فاینالشان برگزار شد و به دیار درک رفت. یادش همیشه قرین نفرین باد. اندکی فراغت اوقات اکنون داریم یک شنبه ها که بنابه قولی که به والد بچه ها داده شده, به جای کلاس درس در بستر سپری خواهد شد. ( شما لطفا افکار منحرف خودتان را اصلاح بفرمایید. هر چند فکر منحرفتان پر بیراه نرفته است.)
دیگر همین. بلاگمان نمیاید.
من باب ختم کلام. شما دو عزیز ندیده بلکه شنیده( این خواهر و این خواهر ). شما را به همن درگاه قسم که صلوات ختم کنید و روی ماه هم را ماچ بفرمایید آبدار. من تاب عصبانیت را آنهم در این برهه خطرناک سر سفری ندارم. گفتم که گفته باشم. یادتان هم باشد که به این ساحت مقدس قسمتان دادم.

الن دجنرس رو عاشقانه دوست دارم. اعتماد به نفسش همیشه برام الگو بوده. طرز حرف زدنش و شوخی هایی رو که باید چند لحظه صبر کنی تا بگیریش رو هم به همچنین. زیاد برنامه روزانه اش رو نمیبینم. یعنی تقریبا اصلا نمیبینم. ساعت سه بعد از ظهر هر روز شو روزانه داره که خوب من اون ساعت سرکارم. اما گاهی که به عللی خونه هستم از دستش نمیدم.
دیشب هم که اسکار رو ندیدم و منتظرم دوستی ظبط کرده اش رو برامون بیاره. اما امروز بعضی از قسمتهای اجراش رو تو سایت رسمی اسکار دیدم.
گفت که اگه به خاطر گیها، سیاهها و یهودیها نبود از اسکار هم خبری نبود . هرچند به شوخی گفت و ملت خندیدند اما کی تا چند سال قبل فکر میکرد آکادمی یک گی رو به عنوان مجری مراسم انتخاب کنه؟ یا فیلمی مثل کوهستان بروک بک اسکار بهترین کارگردانی رو بگیره؟ روند تغییرات خوب به اون سرعتی که ماها دلمون میخواد نیست اما اجتناب ناپذیره.

الن دجنرس رو عاشقانه دوست دارم. اعتماد به نفسش همیشه برام الگو بوده. طرز حرف زدنش و شوخی هایی رو که باید چند لحظه صبر کنی تا بگیریش رو هم به همچنین. زیاد برنامه روزانه اش رو نمیبینم. یعنی تقریبا اصلا نمیبینم. ساعت سه بعد از ظهر هر روز شو روزانه داره که خوب من اون ساعت سرکارم. اما گاهی که به عللی خونه هستم از دستش نمیدم.
دیشب هم که اسکار رو ندیدم و منتظرم دوستی ظبط کرده اش رو برامون بیاره. اما امروز بعضی از قسمتهای اجراش رو تو سایت رسمی اسکار دیدم.
گفت که اگه به خاطر گیها، سیاهها و یهودیها نبود از اسکار هم خبری نبود . هرچند به شوخی گفت و ملت خندیدند اما کی تا چند سال قبل فکر میکرد آکادمی یک گی رو به عنوان مجری مراسم انتخاب کنه؟ یا فیلمی مثل کوهستان بروک بک اسکار بهترین کارگردانی رو بگیره؟ روند تغییرات خوب به اون سرعتی که ماها دلمون میخواد نیست اما اجتناب ناپذیره.

الن دجنرس رو عاشقانه دوست دارم. اعتماد به نفسش همیشه برام الگو بوده. طرز حرف زدنش و شوخی هایی رو که باید چند لحظه صبر کنی تا بگیریش رو هم به همچنین. زیاد برنامه روزانه اش رو نمیبینم. یعنی تقریبا اصلا نمیبینم. ساعت سه بعد از ظهر هر روز شو روزانه داره که خوب من اون ساعت سرکارم. اما گاهی که به عللی خونه هستم از دستش نمیدم.
دیشب هم که اسکار رو ندیدم و منتظرم دوستی ظبط کرده اش رو برامون بیاره. اما امروز بعضی از قسمتهای اجراش رو تو سایت رسمی اسکار دیدم.
گفت که اگه به خاطر گیها، سیاهها و یهودیها نبود از اسکار هم خبری نبود . هرچند به شوخی گفت و ملت خندیدند اما کی تا چند سال قبل فکر میکرد آکادمی یک گی رو به عنوان مجری مراسم انتخاب کنه؟ یا فیلمی مثل کوهستان بروک بک اسکار بهترین کارگردانی رو بگیره؟ روند تغییرات خوب به اون سرعتی که ماها دلمون میخواد نیست اما اجتناب ناپذیره.
…
فوریه 24, 2007
یعنی مگه اگه یه روز آدم پشت نوشته های این بلاگ رو ببینم آنچنان لپی ازش بکشم که. از اون مدل لپ کشیدنها که آدم دلش میخواد هرچی قدرت تو دستش هست جمع کنه و لپ طرف رو بکشه. من نه میدونم چند سالشه و کی هست اما گور بابای هرچی هنجار و عرف. من لپ این آدم رو خواهم کشید.
در صدر اون لیست ” باید ببینم قبل اینکه بمیرم” بنده قرار داره. تو این لیست بعضی ها با ستاره ” لپ کشیدن” مشخص شدن و ایشون هر دفعه یک ستاره از بقیه بیشتر میگیره.
یعنی از اون آدمهایی هست که لقب خدا هم کم هست واسش ها. آخه تو این ایده ها رو از کجا میاری بشر؟
…
فوریه 24, 2007
یعنی مگه اگه یه روز آدم پشت نوشته های این بلاگ رو ببینم آنچنان لپی ازش بکشم که. از اون مدل لپ کشیدنها که آدم دلش میخواد هرچی قدرت تو دستش هست جمع کنه و لپ طرف رو بکشه. من نه میدونم چند سالشه و کی هست اما گور بابای هرچی هنجار و عرف. من لپ این آدم رو خواهم کشید.
در صدر اون لیست ” باید ببینم قبل اینکه بمیرم” بنده قرار داره. تو این لیست بعضی ها با ستاره ” لپ کشیدن” مشخص شدن و ایشون هر دفعه یک ستاره از بقیه بیشتر میگیره.
یعنی از اون آدمهایی هست که لقب خدا هم کم هست واسش ها. آخه تو این ایده ها رو از کجا میاری بشر؟
در گوشی
فوریه 23, 2007
ای بابا! تموم میشه دختر. همش سه روز مونده. به یکشنبه شب فکر کن که خیالت راحت شده. بد و خوب این امتحانه رفته. بقیه کارها باید تموم بشه. مگه دفعه اوله اینطوری از اون پیچها شدی! وبلاگ که میخونی. چت که میکنی. آرایشگاه که رفتی. قیافه ات رو که عوض کردی. همه چی که خوبه. از خودت راضی هستی. اسفندت هم که اومده. باید بری گندم و عدس بخری. هفت سین بچینی. بری بیرون بدویی. از خودت خوشت بیاد. عید نزدیکه ها. حالا هی تو برو فستیوال سال نوی چینی اژدها ببین و رقص خوک.
شادم این روزها. سر حال. از معدود روزهایی هست که از دلم بازه و میخوام سر به سر همه بذارم. بگم. بخندم. راه برم. بدو ام. آشپزی کنم. خونه رو بسابم. پنجره ها رو باز کنم و پرده ها رو کنار بزنم. عاشقانه موقع جارو برقی ابی بخونم و بخندم به صدای خودم.
به کارم دیگه فکر نمیکنم. به همکارهای دیوانه ام هم همینطور. برام مهم نیست که به موهام میخندن یا درگوشی در موردم حرف میزنن و فکر میکنن من اونقدر خرم که نمیفهمم. بذار اینطور فکر کنن. پولش مهمه که خرج درس و خونه رو بده. یه روز از اینجا میرم و میخندم به این انسانهای کوچکی که تنها راه حفظ موجودیتشون رو خرید کیف کوچ فصل میدونن. برید به درک.
پی نوشت اول: من هیچ آینده ای در تنیس ندارم!
پی نوشت دوم: به جان خودم این دفعه یکی زنگ بزنه , ایمیل بفرسته که شماره فلان خواننده تو لوس آنجلس رو از من میخواد هرچی از دهنم در اومد بهش میگم. آره بابا جان. ما غرب زده شدیم. فرهنگ غنی خودمون یادمون رفته. ظواهر غرب ما رو گرفته. با آهنگ داریوش گریه نمیکنیم. مرتضی و شهرام گوش نمیکنیم. ولمون کنید به خدا.
میگفت: کافی آقا دستور حمله بدن. من از اینجا هم اطاعت میکنم. یازده سپتامبری بسازم براشون که خاطره اون برجها یادش بره. کافی آقا یا حتی مقتدی صدر بهم دستور حمله بدن. اگه برنگردم ایران هم اینجا به خاک سیاه مینشونمشون. این امریکا رو باید با خاک یکسان کرد. اینها حقشونه.
میگم خوب اینجا چی کار میکنه. زن و بچه ات رو آوردی اینجا چه کنی پس؟
میگه: امکانات رفاهیشون خوبه. میخوام بچه هام تو رفاه بزرگ بشن. خودم هم دانشگاه خوبی میرم. ایران کار نداشتم. زنم اسم نوشت و لاتاری برنده شدیم. اومدیم. حالا هم زن و بچه راضی ان. ما هم راضی هستیم. دانشگاه خرج درس و زندگی رو میده. حالا هستیم تا ببینیم چی میشه.
——-
اگه ذره ای شک دارید که این گفتگو قصه و داستان یا نمایشنامه ای زایده تخیل بنده هست کاملا اشتباه میکنید. این عین گفتگویی با یک همکلاسی ایرانی محترم بود. عین گفتگو با آدمی که من رو به شدت ترسوند. ما کجای دنیاییم؟
میگفت: کافی آقا دستور حمله بدن. من از اینجا هم اطاعت میکنم. یازده سپتامبری بسازم براشون که خاطره اون برجها یادش بره. کافی آقا یا حتی مقتدی صدر بهم دستور حمله بدن. اگه برنگردم ایران هم اینجا به خاک سیاه مینشونمشون. این امریکا رو باید با خاک یکسان کرد. اینها حقشونه.
میگم خوب اینجا چی کار میکنه. زن و بچه ات رو آوردی اینجا چه کنی پس؟
میگه: امکانات رفاهیشون خوبه. میخوام بچه هام تو رفاه بزرگ بشن. خودم هم دانشگاه خوبی میرم. ایران کار نداشتم. زنم اسم نوشت و لاتاری برنده شدیم. اومدیم. حالا هم زن و بچه راضی ان. ما هم راضی هستیم. دانشگاه خرج درس و زندگی رو میده. حالا هستیم تا ببینیم چی میشه.
——-
اگه ذره ای شک دارید که این گفتگو قصه و داستان یا نمایشنامه ای زایده تخیل بنده هست کاملا اشتباه میکنید. این عین گفتگویی با یک همکلاسی ایرانی محترم بود. عین گفتگو با آدمی که من رو به شدت ترسوند. ما کجای دنیاییم؟