در راستایی اینکه باب شده است که برای صحت و سقم گفتار به کپل مراجعه شود,این گفتگوی الن با شکیرا خانم را هم ببینید. شکیرا خانم هم با این ادیبان ما هم عقیده اند که قنبلش هرگز به او دروغ نمی گوید.
لابد چیزی هست که همه این بزرگان در آن هم عقیده اند دیگر.

They Still Do It.

می 30, 2007

این پوستر کاری من بود.
ایده از من بود. عکاس هم پسر عمه نازنینمان بود. و این مدل کوچک هم برایان جونیور نوه یکی از همکارانم است. بچه یک شکلات خوشمزه بود که هر ژستی را که میگفتیم در کسری از ثانیه میگرفت.

Untitled-2.jpg

به نظر شما عکس میتواند هدف من را که همان نشان دادن بهره کشی نایکی از نیروی کار کودکان است نشان دهد؟ ( نوشته دو پست قبلی)

نمی دانم باید این هنر هفتم را ستایش کرد یا نکوهش.

تمام رویاهای بچگی مان را به تصویر می کشد. آرزوهایمان را در ابعاد بزرگ نشانمان میدهد. داستانهای خردسالی و بزرگسالی. قصه ها رنگ می گیرند و خط ها نقش. خیال پردازی ساده تر شده است. راحت تر می شود لباس قهرمان را پوشید و به خواب رفت. سینما همه چیزمان را راحت تر کرده است. کافی است یک بسته بزرگ ذرت بو داده و یک لیوان نوشابه بگیری و به هرجای دنیا که خواستی سرک بکشی.

اما چه کرده با خیال پردازیمان؟ با آن همه رویاهایی نقش به نقش؟ فکر میکنم با جادوی همین سینما رویاهای همه بچه های عالم شکل هم شده. کسی هری پاتر را به شکلی غیر از آنچه ییتس برایش درست کرده سراغ دارد؟ یا دزد دریایی را غیر آنچه وربینسکی تصویر کرد؟ یا حتی دیگر به جای فکر در مورد تروی قیافه براد پیت دوست داشتنی ( چه واژه مزخرفی برای وصف این نیمه انسان- نیمه خدا) جلوی چشمانمان رژه میرود و حتی شکل شخصیتهای محبوب کودکی مان شده آنچه کریس میلر در شرک می خواهد نشانمان دهد. جنگ ستارگان شده است تاریخ این مردم و بچه ها تا دوازده سیزده سالگی واقعا فکر می کنند که فصلی در تاریخ کشورشان بوده این روبات بازی ها و باور کنید اولین تصوری که از خدا در جلوی ذهنم میاید همین مورگان فریمن دوست داشتنی است.

دلم خیال پردازی های بدون مرز و قالب از پیش ساخته شده میخواهد. از آن مدلها که خودت چشمت را ببندی و شکل بسازی. نه اینکه اولین صفحه را که شروع کردی بدانی که این چه شکلی است و آن مدل موهایش چه مدل.

گاهی دلم میخواست می توانستم از این سینما به طور مطلق دل بکنم و دوباره شروع به خیال سازی و تصویر پردازی کنم اما جادویش قوی تر از اینهاست.

×××

سه روز تعطیل بودم و حاصلش اینها بود: دزدان دریای کاراییب ۳, شرک ۳, مرد عنکبوتی ۳, کوکب سیاه , چوپان خوب , بابل, کازینو رویال,Little Miss Sunshine کوچک و افسانه های پاییزی برای شاید صدمین بار.

برای دیدن این ( بار) سیزده یار اوشن کارم به صدم ثانیه شماری رسیده است. همه مردان خوب خدا را یکجا دیدن شهوت انگیز است.

نمی دانم بحث ترجمه خوبی برای argument است یا نه. در هر حال تکلیف پایانی یکی از کلاسهایم پیدا کردن موضوعی و بحث در مورد آن بود. نه اینکه بیاییم و فقط حرف بزنیم. باید به روشی آن را نشان می دادیم. می توانستیم ویدیو بسازیم, شعر بگوییم, نقاشی بکشیم, برقصیم یا هر روش دیگری که به ذهنمان می رسید. در شب پایان کلاس , همه مان شگفت زده شده بودیم از کارهای بقیه.
یکی از بچه ها گیتارش را آورده بود و شعری سروده بود که ” اینقدر این زمین را نگایید”. چیزی بود در مورد گرم شدن زمین و این حرفها. بعد با آهنگ برایمان خواند.
بحث دیگری در مورد تاثیر این آهنگهای رپ و R & B بود بر نوجوانهای سیاه پوست. مدل اتاق دختر بچه ای را درست کرده بود با عکسهای روی دیوار به همراه ویدیو های از بعد از مهمانی های شبانه در بارها.
دو نفر از دخترها هم دوستانشان را به باری برده بودند و ویدیوی درست کرده بودند در مورد اینکه اگر مستید رانندگی نکنید. خیلی ویدویش بی تربیتی بود. برای همین همه خوششان آمد.
بحث دیگری در مورد این بود که چرا بیشتر از فحش در سخنرانی های رسمی استفاده نمیشود وقتی که همه اینهمه در روز فحش می دهیم و فحش ها کلام ما را اثر پذیرتر میکنند. یک تابلوی گنده هم درست کرده بودند پر از حرفهای بی ترییتی .
بعد استادمان کلی صحبت کرد که این واژه شریفه Cunt روزگاری در ادبیات بسیار کاربرد داشته و اصلا هم معنای بد نمی داده , طوری که الان فحش شده و این واژه محترمانه vagina اصلا فحش بزرگی به زنان است چرا که معنایش در واقع غلاف شمشیر است. بعد هم استادمان گفت که من یک بلوز سفارش میدهم رویش بنویسند که من Cunt را ترجیح می دهم. شما هم بروید بخرید.

بقیه بحثها هم جالب بود. از تعریف ازدواج در لغتنامه وبستر که چرا باید بگوید یک زن و مرد تا کار کردن در این اتاقهای پیش ساخته خاکستری گرفته تا نسلی که ام تی وی آنها را ساخته و پولدار شدن تنها آرزویشان است و البته یکی دو تا بحث در مورد جورج بوش عزیزمان و این عراق که دیگر نقل و نبات هر کلاسی در تمام کشور است و اصلا نمی شود که نباشد. آها. یک نفر هم پیشنهاد داد که سیستم نمره گذاری درسها عوض شود و فقط نشان دهد که کلاس را قبول شدیم یا نه. چه بهشتی میشد آن زندگی.

کار من یک پوستر بود بر علیه نایکی عزیزمان. در نقد اینکه نایکی از نیروی کار کودکان در کشورهای درحال توسعه استفاده میکند و یک کفشی را که شاید برایش فقط یک دلار تمام شود به ما دویست دلار می فروشد. نایکی در سال دوهزار و سه قبول کرد که قانون خاصی برای کار کودکان در کشورهای که کارخانه هایش در آنهاست ندارد اما شواهد نشان میدهد که هنوز به بیگاری کشی مشغول است و ما همچنان کفشهایش را بهترین کفش ورزشی میدانیم. ( حداقل خود من هرگز کفش دویدنی غیر از نایکی نخریدم, آنقدر که این کفش نرم و راحت است, حتی وقتی قیمت این نرمی و راحتی را میدانستم و میدانم.)

پی نوشت بعد از اولین نظر: این بحث نیروی کار کودک و حقوق کم و شرایط بد در کشورهای خیلی فقیر, همانطور که روزبه در اولین نظر اشاره کرد, بحث کاملا دو سویه ای است. یعنی آن طرف دعوا هم همین حرفهایی را میزند که روزبه گفت.
من در کارم اصلا به عدد و شماره و شواهد نپرداختم. فقط روی احساسات کار کردم و اصلا سراغ آن بخش قضیه نرفتم. یعنی جای کار برای این نبود. قصدم این بود که وقتی عکس را گذاشتم توضیح بدهم که چرا این عکس اینقدر خالی است. بحث را من کاملا سیاه و سفید جلوه دادم. در صورتی که قسمت های خاکستری رنگش بسیار بیشتر از سیاه یا سفید است. در هر حال ایده های تبلیغاتی و این کمپین ها و پوسترهای تبلیغاتی مخصوصا قرار نیست حرفهای طرف دعوا را هم بگویند.
الان نسخه دیجیتال عکس را ندارم. اما به محض اینکه بدستم رسید عکسش را اینجا میگذارم با توضیحات مخصوص عکس. شاید آنوقت بیشتر بشود روی ایده تبلیغاتی اش, جدا از بخش های خاکستری بحث, صحبت کرد.

در کل این کلاس و بحث هایش را خیلی دوست داشتم. اگر فرصتی دست دهد دوباره با این استاد کلاس بر می دارم.

سخته که لیست کرد تاثیرگذارترین ها را. من اصلا کجا هستم که بگویم اینها در رسیدن من به اینجا تاثیر داشتند؟ شاید باید این لیست را وقتی نوشت که به جایی رسیدم. فعلا که دانش آموز بی سوادی هستم که در خم خوب نوشتن زبان مادری اش هم مانده. نمیدانم باید اسم افراد را لیست کرد یا لحظه های چرخش را ( گرته برداری مستقیم) . برای خودم, هر کدام از این خطهای پایین دنیایی حرف نگفته دارند.

به پدرم , بدون شک, بیش از هر کس دیگری در این دنیا مدیونم. آنهمه صبر و متانت و آرامش و احترام. این مرد قدیسیست. پدر نیست. هرچه دارم از این مرد دارم.

کلاس سوم ابتدایی بود. مدرسه هدایت. خانم مشعوف.سه تا بچه دکتر میز اول می نشستند. سمت راست. ردیف اول. همون موقع فهمیدم که همه زندگی ها مثل زندگی ما نیست. همون موقع فهمیدم که بچه دکتر بودن یعنی چه. همون موقع که تولد یکی از اونها به گریه من ختم شد چون کادو ام رل خودم درست کرده بودم و بقیه کادو ها عروسکهایی بود به قد من یا کیف و کفشهای آمده از خارج. همون موقع فهمیدم که دنیا همشه به آن زیبایی که فکر می کنیم نیست.

کتابخونه عمو علی هم بود و خودش شاید. آن جنون خواندن و دیوانه شدنهای هجده تا بیست و دو سه سالگی. آن عاشق شدنهای نوجوانی بود با محمد علی افغانی و سخنرانی کردن با گلسرخی.
دوستی بود در دوره راهنمایی- که من هنوزم خوابش را میبینم- و چشمانم را باز کرد به نامردی های که تا آن روز برایم وجود نداشت. فهمیدم زنها اگر آدم فروشی بکنند به بدترین شکل ممکن آدم فروشی می کنند. اعتمادم را از دست دادم.

” چهره عریان زن در عرب” برای اولین بار در دوازده- سیزده سالگی چشم من را باز کرد به جهانی که برایم غریبه بود. زنی که من بودم و نمی دیدیم. فهمیدم که دنیای زنان همیشه مثل خانه ما نیست. یک عبارت برای خودم درست کردم: ” زن مهجور مانده در تاریخ.”

آقای علیزاده دبیر فیزیک کلاس کنکور من را عاشق کرد.عاشق ریاضی . فحش میداد که درس بخوانم. چقدر دلم میخواست روزی که دانشگاه قبول شدم ماچش کنم اما حزب الهی بود. نمیشد. فهمیدم حزب اللهی ها را نمی شود ماچ کرد.
آن دوسال عمران به من یاد داد و با درد یاد داد که برم دنبال دلم. آن لحظه ای که انصرافم را نوشتم و ردش کردم رفت.

یک آدمی بود صاحب یک رنو پنج سورمه ای و یک جاده ای بود میانبر میان ساری و بابلسر. صاحب آن رنوی سورمه ای و آن راه وسط برکه های پر از مرغ دریایی در بدترین روزهای زندگیم بهترین همراه من بودند. شاید روزی نوشتم از صاحب آن رنوی سورمه ای و آن جاده و آن جنون شب تا صبح راه رفتن ها.

اطاقی بود کثیف و زشت پایین میدان امام حسین. روزی در آنجا فهمیدم که زندگی می تواند چقدر زشت و کثیف و لجن مال شود. از لجن بیرون آمدن خوب بود.

هجده سالم بود. ساعت نه شبی .شروع کردم به خواندن ” وداع با اسلحه” ترجمه دریابندری. وقتی ساعت چهار صبح کتاب تمام شد چنان رعشه ای گرفتم که بی اختیار به اطاق ممنوع پدر و مادرم رفتم و بینشان خوابیدم. نه همینگوی و نه دریابندری شناسم اما رعشه آن شب را هنوز به یاد می آورم. آن شب و شبهای بعد از آن فهمیدم که قدرت قلم یعنی چه. خواستم بنویسم. خواستم قوی شوم.

یک اردیبهشت گرم بود در سال هشتاد. به من نشان داد که معنی دوستی تبدیل شدن به چاه فاضلابی برای مدفوع دوستانت نیست. خوشجالم که آن روز نرفتم کوه.

دیوانگی های شب خوابی بود تو کوه های جاده فیروزکوه. برف و گریه راه سبلان بود. سیلی محکمی به گوشم بود که پاشو راه برو. ستاره شمردنها بود و قصه گفتنها. در کوه یاد میگیری که وقتی خسته شدی برای نفس تازه کردن به پایین نگاه کنی که چقدر راه آمده ای و آرام شوی. گاهی به عقب نگاه کردن خوب است.

اکتبر دوهزار و سه بود. یک روز سرد پاییزی در ترکیه. خانم عبادی به من فهماند که میشود. خانم عبادی تجسم زنده ” شدن” بود. هنوز هم برایم اسطوره است.

مهاجرت اما خورد کرد. مهاجرت بیش از هر سفر دیگه ای تاثیر گذار بود. آن دیوانگی ترکیه و آن بهت سال اول اینجا. بد خورد کرد پدر نیامرزیده. اما خوشحالم که پوستم را کلفت کرد. هرچند هنوز شکننده تر از آن است که خود را پوست کلفت بخوانم. دلم میخواهد پوستم کلفت تر شود.

آن پیرزن شصت و هفت ساله اولین کلاس کامپیوتر اینجایم هم بود که وقتی روز تولدم بهش گفتم پیر شدم و میترسم به من خندید که من پسرم چهل و هشت سالش است و من تازه امدم یاد بگیرم که بروم سراغ یک کار بهتر.

یک شب مستی و گریه هم داشتم همین تازگی ها که یاد آوری کرد به خودم که کی هستم و چه میخواهم. آن مستی آن شب لعنتی شاید تلنگری بود که مدتها بود احتیاج داشتم و جایش خالی بود.

××××
مهران, نازی, پیام, احسان, بارانه, مرجان و مهدی- که بالاترین او را از ما ربود-, خداداد و سیاه هم- که مهمان است, اگر خواستند بیایند و ادامه بدهند. ( ایالت خودمان است. دلمان میخواهد پارتی بازی کنیم. عیبی دارد؟)

روزمره

می 21, 2007

۱. دوستان عزیز! عاشقان فرستادن ایمیل های گله ای برای همه لیست چندین هزار نفره تان! عکسهای مبارزه با بدحجابی این روزهای تهران نه دوربین مخفی است و نه خنده دار و نه حتی دارای جاذبه های ممنوع. ماشالله از تکنولوژی هم به خوبی استفاده میکنید و فلش درست میکنید و ما باید برای دیدن خفن ترین دختر! رای هم بدهیم و روی عکس کلیک کنیم! باور کنید این کارتان جذاب نیست. فکر میکنم اگر من جای آن خانم بودم در آن لحظه تحقیر, چقدر به خفن بودن در عکسهای دوربینهای مخفی تان فکر میکردم.

۲. این جوان دلاور و رشید شنبه مهمان ما بودند. ماشالله. ماشالله. آدم این جوانها را می بیند احساس جوانی میکند. این جوانان سرمایه این مملکت هستند. با سختی در این ولایت غریب پول پدر و مادر را خرج کردن و دور کشور گشتن خیلی همت میخواهد. فقط انشالله یک زن تپل مایل به چاق هم پیدا کنند که دیگر ایالت به ایالت دنبال زن نگردند!
از شوخی گذشته: یکی از بهترین شریفی های عمرم را دیدم. آدم شریفی و اینقدر خوب؟ مجبورم اصل اول را که همان ” شریفی, خوب شریفی مرده است” را نقض کنم.( البته چند مثال نقض دیگر هم دارم.) بماند که من آنقدر حرف زدم که فکر کنم برود و پشت سرش را هم نگاه نکند, اما خودش میداند که ” آقا خیلی چاکریم.”
پی نوشت قسمت ۲: باور پاراگراف اول یا دوم این قسمت ۲ به عهده خواننده است.

۳. به قول سیدنا و مولانا, این حضرت, نوشته های وبلاگی لزوما شرح حال نویسنده نیست. نوشته های نویسنده است. محض یادآوری گفتم فقط.

۴. صادقی جان. امروز در ” مود” جدی نویسی و تاثیر گذاری و این حرفها نیستم. هرچند که حرف درست را منصور نصیری بیان کرد که اینها افرادی هستند که ما دلمان میخواهد مثل آنها باشیم یا دوست داریم از آنها تاثیر بگیریم.
اما برایت مینویسم. هرچند اصلا چیزی را که انتظار خواهی داشت, نخواهی خواند.

۵. یک عدد مصاحبه کاری داشتیم امروز صبح ساعت هشت. دریغ از یک جو دلهره و اضطراب و استرس. فکر کنم خودم هم میدانستم مرا نمیخواهند. یکی از سوالها را که اصلا نفهمیدم چه بود. برای خودم قصه تحویلشان دادم.
بروم این کت و شلواری را که خریدم پس بدهم. ما را چه به کارهای با کلاس.

می 18, 2007

رویا جانم.
برایم نوشتی که دلتنگ نباشم و به جایش بروم فلان آهنگ را بشنوم. نمیتوانم.

نمیدانم برایت نوشته ام که در برابر صدا ضعیف شده ام یا نه. موسیقی شنیدن قدرت می خواهد که در من نیست. من از صدا و نغمه و ترانه فراری ام. سالهاست در برابر صداها بی تفاوت شده ام. سالهاست آهنگی به آهنگهای دلخواه من اضافه نشده است. سالهاست در سکوت راه می روم و در سکوت رانندگی می کنم و در سکوت خیره می شوم. در سکوت زندگی میکنم.
گاهی موقع ورزش یکی از این گوشی های سفید را به گوشم می گذارم. شاید زودتر تمام شود. اما به صدایش گوش نمی کنم. صدای ضربان قلبم را ترجیح میدم.
آهنگهای جدید در من حسی را زنده نمی کنند. خاطره نمی سازند. عطر ندارند. دیگر آهنگی نیست که فردا با دوباره شنیدنش لبخند بزنم و بگویم که یاد فلانی به خیر. این موسیقی نیست که جادویی است. خاطراتی که موسیقی آننها را می سازد جادویی است. اینجا بی خاطره است.

بگذار برایت تعریف کنم که همین چند شب قبل در خانه کوچک ما چه گذشت. ساعت از یازده گذشته بود. وحید نقاشی میکشید و من بی هدف به همه جا سرک می کشیدم. خوابم نمی آمد. برای اینکه مرا جایی بنشاند, وحید گفت که بروم و آهنگی بگذارم. بی هدف اندکی گشتم تا به اینجا رسیدم. به خودم گفتم نه. اما تلاش مذبوحانه ای بود. باید می دانستم.

یاد است من چهار سالم بود و حسود برای دختر تازه اضافه شده به آغوش پدر و مادر؟ یادت میاید من را روی پا میخواباندند و برایم ” مرا ببوس ” میخواندند و قصه خداحافظی سرهنگی با دخترش؟
یا یادت است زمزمه های ” امشب شب مهتابه حبیبم رو میخوام” و یا وقت هایی که ضرب میگرفتیم و ” لب کارون چه گلبارون” را می خواندیم؟
مبل های قهوه ای عمه ایران را یادت است در آن خانه با شیروانی زرد مدفون شده زیر برگ؟ ” ای مه من ای بت چین” را چطور؟ یا ” اندک اندک جمع مستان میرسند”؟
بس است یا برایت بگویم که ده دقیقه بعد من بودم که ضجه میزدم و وحید که نه می خواست به حریم خاطراتم وارد شود و نه می توانست آن لرزش شدید من را ببیند و کاری نکند؟

وضع من را می بینی با موسیقی؟ میدانی. این هم تحریم خود خواسته ای دیگری است. مثل همان قهر با کتابها. مثل همان تلفن نزدنها. مثل همه انکارهای این سالها.
قدرت مبارزه در برابر خاطرات را ندارم. می دانم که خواهی گفت یکبار بشکن و بعد بلند شو. اما دیگر نمی توانم بشکنم. دیگر نمیتوانم. بگذار در این بی خبری و بی صدای, در این رخوت و خلسه خود خواسته بمانم اما دوباره شکستن را نبینم.

جای من را خالی کنید در جمع این ماهتان در امامزاده طاهر. دلم برای بهارتان پر میکشد.

می 18, 2007

رویا جانم.
برایم نوشتی که دلتنگ نباشم و به جایش بروم فلان آهنگ را بشنوم. نمیتوانم.

نمیدانم برایت نوشته ام که در برابر صدا ضعیف شده ام یا نه. موسیقی شنیدن قدرت می خواهد که در من نیست. من از صدا و نغمه و ترانه فراری ام. سالهاست در برابر صداها بی تفاوت شده ام. سالهاست آهنگی به آهنگهای دلخواه من اضافه نشده است. سالهاست در سکوت راه می روم و در سکوت رانندگی می کنم و در سکوت خیره می شوم. در سکوت زندگی میکنم.
گاهی موقع ورزش یکی از این گوشی های سفید را به گوشم می گذارم. شاید زودتر تمام شود. اما به صدایش گوش نمی کنم. صدای ضربان قلبم را ترجیح میدم.
آهنگهای جدید در من حسی را زنده نمی کنند. خاطره نمی سازند. عطر ندارند. دیگر آهنگی نیست که فردا با دوباره شنیدنش لبخند بزنم و بگویم که یاد فلانی به خیر. این موسیقی نیست که جادویی است. خاطراتی که موسیقی آننها را می سازد جادویی است. اینجا بی خاطره است.

بگذار برایت تعریف کنم که همین چند شب قبل در خانه کوچک ما چه گذشت. ساعت از یازده گذشته بود. وحید نقاشی میکشید و من بی هدف به همه جا سرک می کشیدم. خوابم نمی آمد. برای اینکه مرا جایی بنشاند, وحید گفت که بروم و آهنگی بگذارم. بی هدف اندکی گشتم تا به اینجا رسیدم. به خودم گفتم نه. اما تلاش مذبوحانه ای بود. باید می دانستم.

یاد است من چهار سالم بود و حسود برای دختر تازه اضافه شده به آغوش پدر و مادر؟ یادت میاید من را روی پا میخواباندند و برایم ” مرا ببوس ” میخواندند و قصه خداحافظی سرهنگی با دخترش؟
یا یادت است زمزمه های ” امشب شب مهتابه حبیبم رو میخوام” و یا وقت هایی که ضرب میگرفتیم و ” لب کارون چه گلبارون” را می خواندیم؟
مبل های قهوه ای عمه ایران را یادت است در آن خانه با شیروانی زرد مدفون شده زیر برگ؟ ” ای مه من ای بت چین” را چطور؟ یا ” اندک اندک جمع مستان میرسند”؟
بس است یا برایت بگویم که ده دقیقه بعد من بودم که ضجه میزدم و وحید که نه می خواست به حریم خاطراتم وارد شود و نه می توانست آن لرزش شدید من را ببیند و کاری نکند؟

وضع من را می بینی با موسیقی؟ میدانی. این هم تحریم خود خواسته ای دیگری است. مثل همان قهر با کتابها. مثل همان تلفن نزدنها. مثل همه انکارهای این سالها.
قدرت مبارزه در برابر خاطرات را ندارم. می دانم که خواهی گفت یکبار بشکن و بعد بلند شو. اما دیگر نمی توانم بشکنم. دیگر نمیتوانم. بگذار در این بی خبری و بی صدای, در این رخوت و خلسه خود خواسته بمانم اما دوباره شکستن را نبینم.

جای من را خالی کنید در جمع این ماهتان در امامزاده طاهر. دلم برای بهارتان پر میکشد.

می 18, 2007

رویا جانم.
برایم نوشتی که دلتنگ نباشم و به جایش بروم فلان آهنگ را بشنوم. نمیتوانم.

نمیدانم برایت نوشته ام که در برابر صدا ضعیف شده ام یا نه. موسیقی شنیدن قدرت می خواهد که در من نیست. من از صدا و نغمه و ترانه فراری ام. سالهاست در برابر صداها بی تفاوت شده ام. سالهاست آهنگی به آهنگهای دلخواه من اضافه نشده است. سالهاست در سکوت راه می روم و در سکوت رانندگی می کنم و در سکوت خیره می شوم. در سکوت زندگی میکنم.
گاهی موقع ورزش یکی از این گوشی های سفید را به گوشم می گذارم. شاید زودتر تمام شود. اما به صدایش گوش نمی کنم. صدای ضربان قلبم را ترجیح میدم.
آهنگهای جدید در من حسی را زنده نمی کنند. خاطره نمی سازند. عطر ندارند. دیگر آهنگی نیست که فردا با دوباره شنیدنش لبخند بزنم و بگویم که یاد فلانی به خیر. این موسیقی نیست که جادویی است. خاطراتی که موسیقی آننها را می سازد جادویی است. اینجا بی خاطره است.

بگذار برایت تعریف کنم که همین چند شب قبل در خانه کوچک ما چه گذشت. ساعت از یازده گذشته بود. وحید نقاشی میکشید و من بی هدف به همه جا سرک می کشیدم. خوابم نمی آمد. برای اینکه مرا جایی بنشاند, وحید گفت که بروم و آهنگی بگذارم. بی هدف اندکی گشتم تا به اینجا رسیدم. به خودم گفتم نه. اما تلاش مذبوحانه ای بود. باید می دانستم.

یاد است من چهار سالم بود و حسود برای دختر تازه اضافه شده به آغوش پدر و مادر؟ یادت میاید من را روی پا میخواباندند و برایم ” مرا ببوس ” میخواندند و قصه خداحافظی سرهنگی با دخترش؟
یا یادت است زمزمه های ” امشب شب مهتابه حبیبم رو میخوام” و یا وقت هایی که ضرب میگرفتیم و ” لب کارون چه گلبارون” را می خواندیم؟
مبل های قهوه ای عمه ایران را یادت است در آن خانه با شیروانی زرد مدفون شده زیر برگ؟ ” ای مه من ای بت چین” را چطور؟ یا ” اندک اندک جمع مستان میرسند”؟
بس است یا برایت بگویم که ده دقیقه بعد من بودم که ضجه میزدم و وحید که نه می خواست به حریم خاطراتم وارد شود و نه می توانست آن لرزش شدید من را ببیند و کاری نکند؟

وضع من را می بینی با موسیقی؟ میدانی. این هم تحریم خود خواسته ای دیگری است. مثل همان قهر با کتابها. مثل همان تلفن نزدنها. مثل همه انکارهای این سالها.
قدرت مبارزه در برابر خاطرات را ندارم. می دانم که خواهی گفت یکبار بشکن و بعد بلند شو. اما دیگر نمی توانم بشکنم. دیگر نمیتوانم. بگذار در این بی خبری و بی صدای, در این رخوت و خلسه خود خواسته بمانم اما دوباره شکستن را نبینم.

جای من را خالی کنید در جمع این ماهتان در امامزاده طاهر. دلم برای بهارتان پر میکشد.

آقای ده نمکی سلام. دیشب نصفه نیمه در عالم رویا و بیداری فیلم شما را دیدم. یادم آمد که شما را میشناسم. البته شما آدم بزرگی هستید و مرا به یاد نمیاورید اما خواستم این نامه را بنویسم شاید از خبری از گمشده ای بگیرم. شاید شما او را بشناسید. البته سر شما اینروزها شلوغ است. جشنواره میروید و فیلم می سازید و با وبلاگ نویسها قرار ملاقات میگذارید در کافه فلان. حال اگر وقتتان اجازه میدهد این چند خط ما را هم بخوانید. جای دوری نمی رود.

آقای ده نمکی. ما بچه بودیم آن سالها. هنوز هم البته هستیم. اما آن سالها بچه های با آرزویی بودیم. مثل حالا نبود که برای آرزو بازی حتی باید هفته ها فکر کنیم تا یادمان بیاید چه آرزویی داشتیم. بگذریم. ما دلمان غلط کرده بود و فکر میکردیم حالا که خاتمی – معرف حضور که هست- آمده لابد میشود اعتراض کرد و لابد ما هم شده ایم دانشجویی که همیشه باید مصون باشد. یعنی خدا شاهده ما باورمان شده بود که دانشگاه حیطه امن دانشجو است و ما گویی سفیری هستیم در ساختمان سفارت که کسی حق ندارد پا به حریم ما بگذارد. البته این فکر به تصور شما بالکل غلط بود. ما فهمیدیم.

اما آقای ده نمکی. همه اینها به کنار. شما هم میدانید و من هم. من فقط میخواستم بدانم سرنوشت آن دخترهایی که آن روز دوستان شما,بی سیم به دستهای پیراهن سفید, چه شد. یعنی میدانم ها. خیلی ها برگشتند و ایکاش برنگشته بودند. اما سحر چه شد آقای ده نمکی؟ چرا سحر هیچ وقت برنگشت؟

آقای ده نمکی. مادر سحر هنوز به من زنگ میزند. هنوز گریه میکند. هنوز به او میگویند دختری نداشته. سحر با من ریاضییات گسسته کار میکرد. سحر از من دو سال بزرگتر بود. سحر هرگز پیدا نشد. آقای ده نمکی. شما که یادتان نیست. اما شاید کسی از دوستانتان بداند سحر چه شد؟ سحر اشتباه کرد که آن روز در امیر آباد بود. سحر اشتباه کرد که مثل من فکر کرده بود ساختمان دانشگاه سفارتخانه اش است. سحر هم مثل من بچه بود. اما دوستان شما که بچه نبودند. آقای ده نمکی. مادر سحر هنوز به من زنگ میزند.

شما که در فیلمتان از عشق میگویید و ترانه میخوانید. سحر هم عاشق بود. سحر هم ترانه میخواند. چرا هرگز برنگشت. چرا حتی نگفتند که کجاست. میدانید خبر مرگ دادن چهل روز عزاداری دارد و بی خبری یک عمر. آقای ده نمکی. مادر سحر دوباره تیر ماه به من زنگ میزند. کاش شما بیاید و یک کلمه بگویید که حداقل جسدش را چه کردید. سحر نوزده سالش بود آن روزها.

آقای ده نمکی. بیشتر از این وقتتان را نمیگیرم. فقط اگر این نامه را خواندید و سراغی از سحر داشتید, در روز نشستتان با بلاگرهای سینه چاکتان, به یکی از آنها بگویید که جواب تلفن تیر ماه مادرش را من اینبار چه بدهم. ممنونم.