می 18, 2007

رویا جانم.
برایم نوشتی که دلتنگ نباشم و به جایش بروم فلان آهنگ را بشنوم. نمیتوانم.

نمیدانم برایت نوشته ام که در برابر صدا ضعیف شده ام یا نه. موسیقی شنیدن قدرت می خواهد که در من نیست. من از صدا و نغمه و ترانه فراری ام. سالهاست در برابر صداها بی تفاوت شده ام. سالهاست آهنگی به آهنگهای دلخواه من اضافه نشده است. سالهاست در سکوت راه می روم و در سکوت رانندگی می کنم و در سکوت خیره می شوم. در سکوت زندگی میکنم.
گاهی موقع ورزش یکی از این گوشی های سفید را به گوشم می گذارم. شاید زودتر تمام شود. اما به صدایش گوش نمی کنم. صدای ضربان قلبم را ترجیح میدم.
آهنگهای جدید در من حسی را زنده نمی کنند. خاطره نمی سازند. عطر ندارند. دیگر آهنگی نیست که فردا با دوباره شنیدنش لبخند بزنم و بگویم که یاد فلانی به خیر. این موسیقی نیست که جادویی است. خاطراتی که موسیقی آننها را می سازد جادویی است. اینجا بی خاطره است.

بگذار برایت تعریف کنم که همین چند شب قبل در خانه کوچک ما چه گذشت. ساعت از یازده گذشته بود. وحید نقاشی میکشید و من بی هدف به همه جا سرک می کشیدم. خوابم نمی آمد. برای اینکه مرا جایی بنشاند, وحید گفت که بروم و آهنگی بگذارم. بی هدف اندکی گشتم تا به اینجا رسیدم. به خودم گفتم نه. اما تلاش مذبوحانه ای بود. باید می دانستم.

یاد است من چهار سالم بود و حسود برای دختر تازه اضافه شده به آغوش پدر و مادر؟ یادت میاید من را روی پا میخواباندند و برایم ” مرا ببوس ” میخواندند و قصه خداحافظی سرهنگی با دخترش؟
یا یادت است زمزمه های ” امشب شب مهتابه حبیبم رو میخوام” و یا وقت هایی که ضرب میگرفتیم و ” لب کارون چه گلبارون” را می خواندیم؟
مبل های قهوه ای عمه ایران را یادت است در آن خانه با شیروانی زرد مدفون شده زیر برگ؟ ” ای مه من ای بت چین” را چطور؟ یا ” اندک اندک جمع مستان میرسند”؟
بس است یا برایت بگویم که ده دقیقه بعد من بودم که ضجه میزدم و وحید که نه می خواست به حریم خاطراتم وارد شود و نه می توانست آن لرزش شدید من را ببیند و کاری نکند؟

وضع من را می بینی با موسیقی؟ میدانی. این هم تحریم خود خواسته ای دیگری است. مثل همان قهر با کتابها. مثل همان تلفن نزدنها. مثل همه انکارهای این سالها.
قدرت مبارزه در برابر خاطرات را ندارم. می دانم که خواهی گفت یکبار بشکن و بعد بلند شو. اما دیگر نمی توانم بشکنم. دیگر نمیتوانم. بگذار در این بی خبری و بی صدای, در این رخوت و خلسه خود خواسته بمانم اما دوباره شکستن را نبینم.

جای من را خالی کنید در جمع این ماهتان در امامزاده طاهر. دلم برای بهارتان پر میکشد.

10 پاسخ برای “”

  1. …چیزهایی هست مثل
    خاطراتی که در کمدها و کابینتهایمان پنهانشان میکنیم
    درها را محکم به رویشان قفل میکنیم
    اما گاهی با چند نت موسیقی از لابه لای درز همین درها بیرون میخزند
    چیزهایی هستند در روح آدمیزاد
    که به قول هدایت در انزاواء آدمی را میخورند
    اینطوری بدتر میشوی لوا جان
    راهش این نیست
    راهش یک روانشناس درست و حسابی غیر ایرانیست در همان غربتی که زندگی میکنی
    گاهی یک چیزهایی به آدم نشان میدهند که خودت را هم بهتر از قبل میفهمی
    امتحانش مجانیست
    اما
    تو را هم انگار زیادی خوب میفهمم این روزها

  2. پر گفت

    بلوط عزيز
    منم که اينجام گاهي براي رفتن به امامزاده طاهر و ديدن عزيزان اونجادلم تنگ ميشه
    هميشه حس ميکنم… چقدر خوبه که اين خاطرات قشنگ هستند و يه روزي ما تو اون روزها بوديم

  3. مليحه گفت

    متاسفم
    اين خاطرات آدم رو فلج مي كنه
    اين خاطرات زيبا

  4. anne گفت

    این موسیقی نیست که جادویی است. خاطراتی که موسیقی آننها را می سازد جادویی است. اینجا بی خاطره است.
    لوای عزیز چقدر این جمله قشنگ بود و چقدر من همیشه این را با خودم تکرار کردم و وقتی به آخر رسیدم نمی دونم چرا گریه ام گرفت شاید چون خیلی وقتها این حس شما می آد سراغم.
    چندوقتی هست که وبلاگ شما فیل+تر شده و من به سختی می تونم بیام و چقدرهم دلم براتونتنگ شده بود وامروز از اینکه دیدم این همه ناراحتین دلم گرفت .

  5. Aries Pisces گفت

    امیدوارم دلتنگیتون زودتر خوب بشه…بابت نوشته قبلی ممنونم.خیلی به دلم نشست، من میون این همه سرو صدا حاضر نشدم اون پول رو بدم و از ده نمکی بلیط سینما!! بخرم.

  6. mohanDes گفت

    غمته نبینم قناری!

    آخرشم یه امضا از ابی واسه من نگرفتی بنویسه به چگرم که براش نعره میظنم آره با همین ض

    خلاصه که خاطره ها رو صاب خاطره ها میتونن به درس عبرت تبدیل کنند! تا دوری دلت برا ما تنگ میشه بیای خودم اولین نفر حالتو میگیرم! :) )
    خلاصه که

    ما همه خوبیم چای تو خالیه ;)

  7. amir گفت

    هی شب پره ی بامداد پرست
    بلکه یکی مثل تو
    طبیب این چراغک تب کرده
    کاری کند
    ورنه راه کجا و رفتن کی و حوصله کو ؟
    خیلی وقت است
    روشن است تکلیف پشت سر
    خیلی وقت است
    تاریک است هرچه پیش رو
    تو می گویی چه کنیم؟
    چه خاکی بر شانه های شکسته ی باد نشسته است
    که نه ارثی از اردی بهشت برده و
    نه شباهتی ش به آذرماه است
    حالا من
    آلوده ی همین خلوت خسته ام
    تو چرا … شب پره ی بی قرار بامداد پرست ؟
    باور کن نه چراغ و نه این وقت شب
    تنها پنجره می داند
    فرصت فرار از خواب پرده کی پیش خواهد آمد
    نخواهد آمد
    خورشید خوابش امشب سنگین است
    ماه را روی ساعت پنج و نیم صبح
    کوک کرده بودم
    اما نمی دانم چرا
    هیچ اتفاقی نیفتاد

  8. فهيمه گفت

    عزيزم اين پستت چقدر واقعي بود .چقدر به دلم نشست.چقدر دلم مي‌خواهد كه دل دلتنگي‌ات تازه شود هر چه زودتر.

  9. مهتاب گفت

    درگيري خونين پليس با زنان در ميدان هفت تير تهران http://irwomen.net/first.php?id=325

  10. نازی گفت

    لوا جان تو اگه به جای من بودی چه می کردی؟وقتی که مردت باید از خودش هویتش دینش و همه زندگیش بگذره تا بتونه در کنارت باشه تنها به جرم اینکه همدین تو نیست.و ای کاش ماجرا به همین جا ختم می شد…اینجا ایران استدر آستانه ازدواجم هر لحظه آرزوی مرگ میکنم .

پاسخ دهید