آن روزها که این بازی آرزوها باب روز بود و آذر خانم هم مرا دعوت کرده بود و من حالم خوش نبود که بیایم برایش بنویسم که چه می خواستیم و چه شد, فکر می کردم دو آرزو بیشتر ندارم : یکی اینکه مرگ عزیز نبینم و دیگر اینکه صد میلیون دلاری پول داشتم. همین دوتا بود و در این چند ماه هم تغییری نکرده بود و آرزوی صلح جهانی و سرد شدن زمین هم بهشان اضافه نشده بود.
امروز در این وبلاگ خانم پرستو پرسه می زدم دیدم یک آرزوی دیگر هم دارم که با آن صد میلیون دلار هم نمی شود کاری اش کرد.
دیدید این خانم پرستو دوتا بخش لینک دارند؟ یکی اش مال با کلاس ها است که اسمشان را گذاشته ژورنالیست ها و دیگری هم مال ما بیچاره های پیزوری بینوا. دیدم چقدر دلم می خواهد یک روزی بشود که ما هم در لیست ایشان برویم آن قسمت ژورنالیست های طبقه بالا, که خوب البته ربطی به ما و این نوشته های بی سر و ته ما ندارد و مال از ما بهتران است. اصلا ما را چه به ژورنالیست شدن؟

خداوند قسمت همه کند.

یارو آمده برایش رزومه درست کنم. فرم ها را پر کرده و نشسته اینجا. می گویم خوب سابقه کاریتان چه بوده. می گوید در یکی از این سازمانهایی که برای مجردهاست کار می کردم. می گویم خوب چه کار می کردید.
می گوید اطلاعاتی که آن لاین میگذاشتند را با بقیه مجردها تطبیق می دادیم تا گزینه مناسب را پیدا کنیم. و اینقدر و اینجور هم با مشتریان حساب می کردیم. من ریس بخش بودم و مسول برگزاری جمع های آشنایی و معارفه.

حالا من باید شرح کار را به طور رسمی بنویسم.
لابد باید گوگل کنم قوادی دیگر.

پی نوشت:
یکی از سروران دو عالم طی یک نامه برقی فوری مرقوم فرمودند که اگر گوگل قوادی را نشناخت, جستجوی ” پااندازی و تخت‌کشی و جاکشی هم امکان‌پذیر است.”
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ژوئن 27, 2007

تاهوی زیبایمان دارد می سوزد… (…)

ژوئن 27, 2007

تاهوی زیبایمان دارد می سوزد… (…)

ژوئن 27, 2007

تاهوی زیبایمان دارد می سوزد… (…)

۱. تا آنجا که من فهمیده ام در مورد تاریخ معاصر ایران – به خاطر سانسورهای قبل و بعد از انقلاب- بهترین منابع کتابهای خاطرات سیاسیون بوده. و بعد هم به طرز عجیبی انگار این سی ساله اصلا جزو تاریخ نبوده و حزب هم فقط حزب الله بوده.
منبع قابل اعتماد برای تاریخ احزاب رسمی و غیر رسمی بعد از انقلاب سراغ دارید؟ چاپ ایران یا خارج از ایران فرقی نداره. هیچ مدرک نوشته شده ای از حوادث دهه های شصت و هفتاد داریم؟ کتاب خاطراتی؟ تاریخ مدون شده ای؟

۲. برای یک عموی کتاب خوان اهل فرهنگ و هنر و سیاست و ادبیات و شعر و تاریخ چه کتاب ( هایی) میشود از خارج از ایران گرفت که در داخل ایران به آن (ها) دسترسی نباشد؟

۱. تا آنجا که من فهمیده ام در مورد تاریخ معاصر ایران – به خاطر سانسورهای قبل و بعد از انقلاب- بهترین منابع کتابهای خاطرات سیاسیون بوده. و بعد هم به طرز عجیبی انگار این سی ساله اصلا جزو تاریخ نبوده و حزب هم فقط حزب الله بوده.
منبع قابل اعتماد برای تاریخ احزاب رسمی و غیر رسمی بعد از انقلاب سراغ دارید؟ چاپ ایران یا خارج از ایران فرقی نداره. هیچ مدرک نوشته شده ای از حوادث دهه های شصت و هفتاد داریم؟ کتاب خاطراتی؟ تاریخ مدون شده ای؟

۲. برای یک عموی کتاب خوان اهل فرهنگ و هنر و سیاست و ادبیات و شعر و تاریخ چه کتاب ( هایی) میشود از خارج از ایران گرفت که در داخل ایران به آن (ها) دسترسی نباشد؟

یکی از مهمان ها سی دی بنیامینش را در ماشینم جا گذاشته. قبلا ریتم آهنگ هایش را شنیده بودم اما وقت نگذاشته بودم که آهنگهایش را گوش کنم یا حتی بفهمم که چه می گوید. رابطه خراب من با موسیقی را که میدانید.
نمی دانم صدایش قرصی است یا نه. تبحری در این زمینه ندارم و مهم هم نیست. به محتوای ترانه و اینها هم کاری ندارم. صدایش به طرز عجیبی برایم خاطره به ذهن آورده است.
جالب اینجاست که هنگام به بازار آمدن این آهنگها من اصلا ایران نبودم و نه بعدش. هیچ خاطره مشترکی هم با کسی یا مکانی با این آهنگها ندارم اما صدایش و موسیقی اش به شدت تهران است. شاید نتوانم منظورم را خوب منتقل کنم. موقع خواندنش, تک تک خیابان های تهران به یادم میاید. ولیعصر پیمایی, کافه نشینی, شب گردی…
شاید هم هرم این هوای تیر ماه است. تابستان اینجا گرمایش شبیه تهران است. تهران بدون دود البته ( که خوب آنوقت تهران نمی شود).
مدل خواندنش و زار زدنش هم آدم را یاد عاشقی های دوران دبیرستان می اندازد. عاشقی مخلوط با ترس و گریه زیر پتو و ضربان تند قلب موقع تعطیل شدن دبیرستان.
بماند که فکر نکنم بیشتر از دو روز دیگر بتوانم سی دی را از اول تا به آخر گوش کنم, اما برایم جالب بود این هجوم خاطره از مکان های قدیمی با صدایی که سنخیتی با مکان و زمان وقوع خاطره نداشت.

پی نوشت مهم: ممنونم از همه دوستان خوبم که تشریف آوردند, نظر گذاشتند یا با ایمیل و تلفن عروسی آبجی کوچیکه رو تبریک گفتن. آدم غرق شادی می شه وقتی می بینه اینهمه آدم با شادی اش شاد میشن. باید وقتی بگذارم و از همه تک تک تشکر کنم. اما فعلا این تشکر پی نوشتی را پیش کش قبول کنید. دنیا دیگه مثل شما ها نداره. نداره نمی تونه بیاره.

تو زیباترین عروس دنیایی. خواهر زیبای همیشه دوست داشتنی من.

تو یادت نیست اما من هنوز آن تاکسی نارنجی رنگ دربستی را یادم است که با بابا گرفته بودش و ما در حیاط بیمارستان بوعلی تو را سوار آن کردیم. من در همان تاکسی اسم تو را انتخاب کردم. این صحنه آنقدر زیبا جلوی چشمم است که هنوز صدای خنده همه و خجالت خودم در گوشم می پیجد. نام تو هم برای ما همه یاد آور آن سالها بود. منا با او نه با اوو. چند بار این را تا به حال تکرار کرده ای که نامت را اشتباه ننویسند؟

تو مهربان تر از آن هستی که مرا به خاطر همه حماقتهای دوران نوجوانی ام نبخشی. هر چند به خاطر بعضی از آن شوخی ها , خودم هم خودم را نمی بخشم. چند بار به تو گفتم که تو را از سطل ماست بیرون در حیاط در یک شب بارانی و سرد پیدا کردیم و تو بچه بابا مامان نیستی چون مثل بقیه ما چهارتا تبخال نمی زنی و مدل دماغت با بقیه فرق دارد؟ چند بار باور کردی و گریه کردی؟ همیشه یک دلیل پیدا می کردی که باور کنی و من هم درست است که ته دلم برایت می سوخت اما بدجنس تر از این بودم که بیاییم دلداری ات بدهم. اما تو که بچه مامان و بابا هستی. می دانی که. می بینی. هنوز هم مرض دارم .

آن داستان آدم فضایی ها را بگو. حتی اگر بتوانم برای داستان سطل ماست خودم را ببخشم برای این قصه آدم فضایی بودنم و مجبور کردن تو به اطاعت از خودم و بعد هم ترس ابدی از دراکولا و قاتلین فیلم جیغ را به تو بخشیدن, نمی بخشم. یادت است قصه از آنجا شروع شد که من داستان باف سیزده چهارده ساله بعد از دیدن یک فیلم مزخرف فضایی پاهایم را زیر پتو بلند کرده بودم که تو از خواب پریدی و ذهن شیطانی من هم همیشه مترصد این فرصتها بود. چند سال عذابت دادم که من فضایی هستم که به شکل انسان در آمده ام و هر شب دوباره تبدیل به موجود فضایی می شوم؟ باور کن فقط هم ذهن شیطانی نبود. آیزاک آسیموف هم موثر بود. تو هم که دل رحم. همه چیز را باور می کردی.

یادت است بعد از دیدن فیلم جیغ رفتی حمام و برق رفت و هیچکس در خانه نبود؟ خاطراتمان را می بینی. همه اش یا قتل است یا دراکولا یا فضایی ها. بعد نمی دانم چه شد یک دفعه آن دختر کوچک که اشکش به مشکش بسته بود یک دفعه بزرگ شد و خانم شد و زیر ابرو برداشت و حتی ماتیک زد. و بعد انگار ما همسن شدیم. همیشه همین است. آدم بزرگها یک جایی می ایستند که کوچکترها به آنها برسند و همه همسن شوند. ما همسن شدیم و دوست شدیم. دوستی با تو خوب بود. خوب است.

میدانی. برای من, تو و رها هنوز همان قنداق پیچیده های درون تاکسی دربستی هستید. چه کنم. سخت است باور کنم آن نوزاد کوچک سفید امشب لباس سفید دیگری را پوشید. تو الماس امشب بودی. زیباترین عروسی که تا به حال دیده بودم و بعد از این خواهم دید.
کلمه کم دارم برای وصف خوشحالی ام. برای اینکه بگوییم شما دوتا چقدر به هم میایید و چقدر زندگی تان زیباست و چقدر آینده تان روشن. کلمه کم دارم برای تبریک گفتن. راستی تبریک خواهر بزرگه چه مدلی است؟ تمرین نکرده بودم.
اما تمرین کرده بودم که اشک نریزم. اما نشد.دیدی که نشد.

زندگی ات زیباست منا. مثل خودتان. مثل عشقتان. خوشبختی تان تنها آرزوی این خواهر بزرگه الان دیگر تنها شده است. شاد باشید. برای همیشه.

1barcelona.jpg

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ