Spices

جولای 31, 2007

روی ایوان نشسته ام و به گلهای سیبم نگاه می کنم. حالا دیگر کارم این شده که بروم برگ هایشان را بشمارم که کی زیاد می شوند. صدای در میاید.

پیرزن همسایه است. با یک کارتون به بغل. می گوید دارم می روم به جایی دیگر و این را می خواهم بدهم به تو. بعد می گوید اینها را خیلی دوست دارم اما جایی که می روم نمی شود خوراکی برد. دلم می گیرد. کارتون را می گیریم و نگاه نکرده تشکر می کنم. می خواهم ببوسمش. اما نمی دانم چرا صورتم را جلو نمی برم. راستش اصلا نمی دانم مال کدام واحد است.

در را با لگد می بندم و با کارتون روی زمین می نشینم. قوطی های خاک گرفته ادویه اند. چند بسته جو پرک شده و آرد و سس مخصوص گوشت و اینها هم قاطی شان است و باقی اش ادویه است. در قوطی های رنگارنگ خاک گرفته. بعضی ها را هم در کیسه های پلاستیکی ریخته و رویشان را برچسب گذاشته و اسمشان را نوشته. فلفل را می شناسم. نمک دریا را هم همینطور. یک قوطی بزرگ هست که فکر می کنم جعفری خشک شده باشد. جعفری یا نعنا را نمی دانم. یک قوطی هم چوبک های دارچین دارد. اینها را می شناسم. بقیه اما غریبند. “رز ماری” دیگر چیست؟ “ارگانو”. “ماستر سید”. بقیه اش را اصلا نمی توانم بخوانم. به سرم می زند که بفهمم فرق این فلفل ها که همه قرمزند, اما رنگهایشان یکی نیست را بفهمم. بو کردن همان و به عطسه افتادن همان. زیاد طول نکشید. همینطور نشسته اسم روی زمین و قوطی ها را دورم چیده ام. با اینها چه کنم؟

دست به دامن کتاب لغت می شوم. “رز ماری” می شود” اکلیل کوهی”. سخت تر شد. دوستی زنگ می زند که آدرسی بگیرد. می پرسم می دانی با” ارگانو” چی درست می کنند؟ می گوید می ریزند روی ساندویچ” کلاب”. به مرحمت نه ماه کار کردن در “ساب وی” می دانم که دیگر “ساندویچ کلاب” چه صیغه ای است. بعد می گویم فارسی اش چی می شود؟ نمی داند.دوست “دیت” دارد و مرا بین همه آن قوطی ها تنها می گذارد.

قوطی ها را شستم و یک جایی بین قفسه های آشپزخانه برایشان پیدا کردم که بچینمشان روی هم. استفاده که نخواهم کرد ازشان اما یک خاصیت دارد. همه شان نصفه اند. این بار که یک نفر به هوای لیوان پیدا کردن بیاید در قفسه را باز کند به خودش لابد می گوید این دختر عجب آشپزی است. همه این قوطی ها را تا نصفه استفاده کرده.

امروز

جولای 30, 2007

با لاله گوشت بازی می کنم. دست تو روی گونه های من است. چشمانم را می بندم و فکر می کنم پرزهای پره های گوشت را هم می شناسم. چشمانم را که باز می کنم نگاهم به پل دستانم روی سینه ات خیره می شود. جایی که قلبت می زند و دست من هم همراه با آن آرام بالا و پایین میرود.
چراغ سمت تو روشن است. نور به نیمه صورتت خورده است و من به تن برهنه ات نگاه می کنم. غرق خواهشم اما شهوتی در کار نیست. اینبار فقط تو را می خواهم. بدن برهنه ات هم باید جزیی از این تویی باشد که می خواهم.
چرا همیشه وقتی به تو می رسم کلمه کم میاید؟ بدنت را چگونه باید وصف کرد که کم نگفته باشم؟ دستانت از روی گونه هایمم پایین میاید و من دوباره چشمانم را می بندم.
تو خوبی. کلمه دیگری پیدا نمی کنم. به همین سادگی. خوبی و بودنت خوب است. با تو بودن خوب است. در کنار تو حس آن گیاهی را دارم که خودش است اما به شاخه دیگری تنیده و با هم یک ساقه محکم را ساخته اند. با تو ساقه شدن را دوست دارم.
تو خوبی. به خوبی آن کسی که در یک جاده سخت هم صحبت می شود تا سختی سنگلاخ کمتر شود. تو حتی از آن همراه هم خوب تری.
می دانم که اینجا را نمی خوانی. می دانم که می توانم هرچه دلم بخواهد بگویم بدون اینکه نگران سرخ شدن گونه هایم باشم. نوشته های اینجا را از نوشته های پشت کارتی مان هم بیشتر دوست دارم. پشت کارت جای کافی برای حرف زدن – برای از تو حرف زدن- ندارد.

این به هم چسبیدگی, این هرم بدنهامان را دوست دارم. این بی شهوت شهوت زده را دوست دارم. این کنار هم خوابیدن و حرف نزدن و نگاه کردن و لمس کردن را دوست دارم. شرابمان هم لب نزده مانده هنوز. لب تو اما اینجاست.

خوب است که هستی. تو خوبی و با تو همه زندگی خوب است.

امروزمان مبارک.

سال گذشته: امروز

هوسانه عصر یکشنبه

جولای 29, 2007

DSC04457.JPG

حاصلش دو گلدان گل سیب سفید و قرمز در بالکنی کوچکمان بود.

هوسانه عصر یکشنبه

جولای 29, 2007

DSC04457.JPG

حاصلش دو گلدان گل سیب سفید و قرمز در بالکنی کوچکمان بود.

فاصله

جولای 26, 2007

ما یک ربع با هم بودیم و ده دقیقه اش را ساکت بودیم. شاید برای همین بود که اینبار دیگر نخواستیم تنها باشیم. باورت می شود من و تو ده دقیقه کنار هم بودیم و ساکت ?

ما باهم بزرگ شدیم. شاید از قنداق. یعنی از وقتی تو به دنیا آمدی. دوماه بعد از من. همسایه بودیم و همسایگی در مرام پدر و مادرهای ما یعنی خواهر و برادر شدن. پدر و مادر تو هنوز عزیزترین هایم هستند.
با هم بزرگ شدیم. شهرهایمان یکی نبود. اما آخر هفته ها را که نگرفته بودند. تا بچه بودیم با ماشین بزرگترها و وقتی عقلمان به ماشین گرفتن رسید دیگر ما بودیم و این جاده. تابستانها هم که وضع معلوم بود.
با هم بزرگ شدیم. دبیرستان رفتیم. تو تجربی و من ریاضی. اما چه اهمیتی داشت. هنوز می شد درسی را پیدا کرد که به بهانه اش شب خانه هم بمانیم. کنکور را بگو
با هم بزرگ شدیم. عاشق شدیم. پسر بازی کردیم. ترسیدیم. خندیدیم. گریه کردیم. راه رفتیم. آرایش کردن یاد گرفتیم. مانتو شناس شدیم. مانتو های آبی مان را یادت است. واقعا به آنهمه متلک می ارزید؟ چند سال قبل بود؟ ده سال؟ دوازده سال؟

ازدواج کردی. با آن مرتیکه کثافت . بدم میامد ازش. تو میترسیدی. خواهرت رفته بود. برادرت رفته بود. تنها بودی. من بودم. شاید ندیدی. چقدر دلم می خواست سر عقدت جواب ندهی. اما تو گفتی و من گریه کردم.

شاید از همانجا شد که جداشدیم. شاید بقیه جوانی ات ماند. شاید وقتی من هنوز مشغول کشف تجربیات تازه بودم تو دستت را بند کرده بودی. نمی دانم. نمی خواهم توجیه کنم. اما این همه فاصله از کجا آمد؟ می دانم که از همان سه سال زندگی ات با آن کثافت آمده است. همان سالها که من حتی دلم نمی خواست گویم که چه می کنم و تجربه هایم چگونه می شکند و بزرگم می کند.
از جهنم آمدی بیرون. خوب بود. اما حالا وقت تجربه هایی بود که من سالها قبل بوسیده بودمشان و گذاشته بودمشان سرطاقچه. چه باید می کردم وقتی دیگر برایم جالب نبود تازه کشفیات تو. ما فاصله گرفتیم. من فاصله را دوست نداشتم.

دوسال قبل باز بهتر بود. هنوز می شد با صحبت از قدیم و قدیمی ها وقت را گذراند. تو بعضی ها را یادت مانده بود و من بعضی دیگر را. هنوز می شد مثل قدیمها نشست و تمام شب را یک نفس حرف زد. خاطره ها هنوز کافی بود.

کاش اینبار همدیگر را نمی دیدیم. شاید هم نباید دیگر تنها شویم. اینطور هر دو می فهمیم که دیگر حرفی برای گفتن نداریم. که تجربه ها چگونه عوض شده اند و دیگر زبان هم را, تاریخ هم را نمی فهمیم. مگر چقدر می شود خاطره های ده سال قبل را تعریف کرد؟ چقدر مگر یادمان مانده از آن آدمها؟

کاش دوباره نزدیک شویم. کاش لااقل نزدیک هم زندگی می کردیم. آن وقت شاید می شد باز خاطره ساخت. هر چند ما نیستیم که خاطره می سازیم. محیط دورمان است که خاطره می سازد و اینجا کسی برای فاصله بین ما دل نمی سوزاند تا دمی را خاطره کند.

شهود

جولای 25, 2007

به سلامتی من دیشب فهمیدم که مایکل داگلاس پسر کرک داگلاس است.

خیلی دیر بود؟

شهود

جولای 25, 2007

به سلامتی من دیشب فهمیدم که مایکل داگلاس پسر کرک داگلاس است.

خیلی دیر بود؟

این برنامه مایکل مور درN.P. R را- که دیروز پخش شد- در مورد فیلم جدیدش از دست ندهید.

از مایکل مور انتقاد می شود که تنها یک طرف داستان را نگاه می کند و بی طرف نیست. او هم در جواب می گوید همه رسانه ها آن طرف را می بینند. من این طرف را. تازه این هم برابر نمی شود.

______________________________________________________

این برنامه مایکل مور درN.P. R را- که دیروز پخش شد- در مورد فیلم جدیدش از دست ندهید.

از مایکل مور انتقاد می شود که تنها یک طرف داستان را نگاه می کند و بی طرف نیست. او هم در جواب می گوید همه رسانه ها آن طرف را می بینند. من این طرف را. تازه این هم برابر نمی شود.

______________________________________________________

قصه های من و یحیی

جولای 24, 2007

یعنی یاد گرفتن اینPush وPull اینقدر سخت است؟
امشب که برای بار چندین هزارم به جای صندوق عقب در باک بنزین را باز کردم تصمیم گرفتم یک تکه کاغذ بگیرم و رویش فارسی بنویسم بکشید و فشار دهید. بعد هم بچسبانمش به دستگیره Push & Pull این مادر مرده.