رویا با طعم فیروزه
آگوست 30, 2007
قصه آن بازرگان را یادتان هست که سه دختر داشت. هنگام سفر شده بود و دخترانش را گرد آورد و پرسید که هر کدام چه می خواهند؟ یکی آینه ای خواسته بود که هر بار که در آن نگاه می کند جوان تر و زیبا تر شود و دومی را یادم نمانده اما سومی “آه ” می خواست؟
حالا دنیای خیالبافی های بچگی من با این قصه ها بماند… پدرم امروز از سفر بر میگردند. ما را اما جمع نکرده بود که بپرسد چه می خواهیم. اما من ته دلم همانقدر که دختر آخری “آه” می خواست ,انگشتر فیروزه می خواهد. نهایت تلاش خودم را در این مدت سفر کردم که در لفافه و دنیایی از ایهام و اشاره نیت پلیدم را بفهمانم. حالا باید تا شب منتظر بمانم ببینم پدر چقدر در درک الفاظ پر رمز و راز بنده موفق بوده اند!!!
خواهرم اون بازرگان البته ۷تا دختر داشت و هفتمی که تلخون نام داشت آه خواسته بود! شما چرا ۴تا از دخترهای بیچاره بازرگان رو کشتید؟
لوا:
مطمنی؟ سه تا بود ها؟ هفت تا که خیلی میشه. تلخون رو آره. یادم اومد. ولی هفت تاش رو نه…
Cheshmet roshan Leva Jan! Knowing you, I don’t think you used too much “eeham” and “eshareh!” But do you want to know something sad? There is no more Neishaboor Turquoise. It’s finished. Most turqouise used in Iran these days is imported from………you won’t believe it……America! I wanted Iranian turquoise and my friend had to buy me antique (read used) jewlery to have authentic tuquoise in it. Of course I might be completely wrong and as usual talking too much. Maybe your other readers can be more cheerful than I am about firoozeh! My best regards to your family for the sweet homecoming event. Please don’t eat all your “soghati” by yourselves. Share.
Leva: Ha ha
Your part is safe my dear freind.
dokhtaram behtar bood ba pedar roodarbaisty nemikardee ke hala inghadr negaran naboodee!! ha ha ha
ama deeshab ke bhat sohbat mikardam hanooz posteto nakhoonde boodam ke behet begam che tajrobeie khoobi boode va che ghad hasoodeem shod!
did you get your soghati baloot jaan?
Leva:
Not yet. He will be back tonight. I m still praying!!
حتمن میاره لوا جان. این خط و این هم نشون. وقتی که عکس انگشتر جدیدت رو پست کردی بهت میگم از کجا مطمئن هستم که میاره.
لوا:
عجب. نکنه شما با هم در ارتباط بودید و ما خبر نداشتیم. خدا از دهنت بشنفه جوون.
حتمن میاره لوا جان. این خط و این هم نشون. وقتی که عکس انگشتر جدیدت رو پست کردی بهت میگم از کجا مطمئن هستم که میاره.
لوا:
عجب. نکنه شما با هم در ارتباط بودید و ما خبر نداشتیم. خدا از دهنت بشنفه جوون.
I have the Samad Behrangi’s book in front of me now and there were 7 daughters Leva joon; mahfarang, mah soltan, mah khorshid, mah beigom, mah malook, mah lagha va akhari ham ke Talkhoon
لوا:
خوب پس من یا با یه قصه دیگه قاطی کرده بودم یا اینکه دیگه خیلی پیر شدم.
ممنون شیده جانم.
Leva Jan: What happened? Come on. Tell! Show! Disclose!