روزمره

سپتامبر 25, 2007

همیشه اینطور بوده که بعد از مدتی تنبلی و ننوشتن قلم سنگین می شود و دست کند. آدم دیگر نمی داند چه باید بنویسد. حرفها انبار می شوند و آخر هم ناگفته باقی می مانند.
آخر هفته خوب و پربلاگری بود. خیلی ها سریع تر از من نوشتند و فرصتی به من این روزها وا رفته ندادند.
میزبان یک آدم به شدت هیولا هم بودم. هیولا به معنی واقعی کلمه: کاردرست !
حالا هی منتظرم ببینم خودش از خاطرات آن آبگوشت به یاد ماندنی چه خواهد گفت. نمی گویم که دلم مثل سیر و سرکه می جوشد که یک وقت…..الله و اکبر!

(‌آن یک مهمان دیگر که خودش صاحبخانه است و دیگر جزو مهمان ها به حساب نمی آمد!)

یعنی برای خودمان الکی خوشیم و آنقدر اینروزها خوشی زیر دلمان زده که نمی دانیم چه کنیم.

پی نوشت: دیروز بدترین روز کاری ام بود. اشتباه احمقانه خودم بود که تاوانش را باید پس می دادم. بد شکستم. بد. تغییر لازم دارم. خیلی زیاد. باید عوض شد که بشود بالا رفت. نمی خواهم درجا بزنم.

پی پی نوشت: این هم شمایل جدید ما!.

15 پاسخ برای “روزمره”

  1. Anar گفت

    چقدر موهات بهت میاد.

    Leva: :)
    Thanks! ( I need to hear that!!)

  2. لوای عزیز، ممنون از مهمان‌نوازیت، آنقدر میزبان خوبی هستی که آدم هی دلش می‌خواهد دوباره بیاید! همه‌ی درس‌هایم مانده و بیچاره شده‌‌ام، به زودی زنگ می‌زنم و مثل آدم تشکر می‌کنم!

  3. لوای عزیز، ممنون از مهمان‌نوازیت، آنقدر میزبان خوبی هستی که آدم هی دلش می‌خواهد دوباره بیاید! همه‌ی درس‌هایم مانده و بیچاره شده‌‌ام، به زودی زنگ می‌زنم و مثل آدم تشکر می‌کنم!

  4. Nazy گفت

    Leva Jan:

    You are beautiful and you are perfect. Grow and change for yourself, only as and when you want. I am sorry you had a bad experience, but you are a surviror, and you will do whatever it takes to feel great again. Hang in there my lovely friend, and Khasteh Nabashi for the Seminar. I really like your new look. What does Vahid think (haha, referring to your blog-reading!). Be good azizam.

    Leva:
    Nazy janam,
    He was home and opened the door for me. He laughed and hugged me and said that now I look like four years ago when we just started dating. (I could not remember!)
    But we normally don’t comment about each other appearance. I love him for who he is; however I like his heavy metal beard!!
    Thank you for your strong support yesterday. I desperately needed that. I feel much better this morning, and I just emailed my supervisor and share some ideas I have.
    I hope things get better further this month. Thanks to holiday season, people are getting nicer.

  5. لیلا گفت

    وای خدای من ! از اون موقعی که گفته بودی که عکست رو بذاری یا نه ! دلم خواسته بود ببینمت !! یک عالمه خوشحال شدم ! تو چقدر نازی ! موهاتم خیلی قشنگه !
    شاد باشی عزیز

    لوا:
    ای بابا. ممنونم. دیگه اینقدر هم تعریف نکنید. اسباب شرمندگی می شه.

  6. sooski گفت

    چه جالب لوا جون. این عکس رو یکی از دوستای من “طلیعه شاهرخی” که قبلا ساکن ونکوور بود ازت گرفته… عکسها رو توی فیس بوک هم پست کرده بود ولی من نرسیده بودم برم ببینمشون. ولی طلیعه نمیدونه که من میلاگم هر از گاهی.

    لوا:
    عجب. من هم والا دیدمشون اون روز. ولی خیلی مشغول بودند و سرشون شلوغ بود. وقت احوالپرسی نشد. خوب سبب خیر هم شدیم!!

  7. امیر گفت

    ببخشید ولی نمیدونم چرا تصور میکردم شما یک خانم یکم چاق و یکمم قد کوتاه با پوستی سفید و موهایی روشن هستید! کاملا بر عکس واقعیت! زیبایی شما تحسین بر انگیزه

    لوا:
    امیر جان به قول فرنگی ها چی تو این دنیا باعث شده که شما همچین فکری بکنید؟ اگه ممکنه برگرد و جواب بده که این تصور از کجا اومد. من نه چاقم نه قد کوتاه و نه سفید و نه بلوند!!! ولی چه تصور جالبی بود!!
    قسمت دوم نظرتون رو هم با خوشحالی قبول می کنم. ممنونم از لطفتون.

  8. امیر گفت

    ببخشید ولی نمیدونم چرا تصور میکردم شما یک خانم یکم چاق و یکمم قد کوتاه با پوستی سفید و موهایی روشن هستید! کاملا بر عکس واقعیت! زیبایی شما تحسین بر انگیزه

    لوا:
    امیر جان به قول فرنگی ها چی تو این دنیا باعث شده که شما همچین فکری بکنید؟ اگه ممکنه برگرد و جواب بده که این تصور از کجا اومد. من نه چاقم نه قد کوتاه و نه سفید و نه بلوند!!! ولی چه تصور جالبی بود!!
    قسمت دوم نظرتون رو هم با خوشحالی قبول می کنم. ممنونم از لطفتون.

  9. امیر گفت

    راستیتش نکته خاصی نبوده که باعث بشه این تصور در اثر اون بوجود اومده باشه. این تصور به مرور زمان و با خوندن نوشته های شما در ذهن من شکل گرفته. شاید به این خاطر بوده که در اثر تجربه زندگی و برخوردهای بوجود آمده با افراد مختلف، خانمهایی با ظاهر و تیپ شبیه شما با افکار و احساسات منتشر شده در اینجا اصلا همخوانی نداشتن (این یه تجربه کاملا شخصیه و عمومیت نداره). واسه همین فکر نمی کردم که شما این شکلی باشید. امیدوارم موفق باشید

  10. bayramali گفت

    شما نگران لکه دار کردن پیراهن دیگران چی هستید؟ یا همون نگران آبگوشت هستید؟

  11. ahmad amani گفت

    سلام دوستان بلوطی

    وبلاگ بسیار جذاب و خواندنی دارید بی هیچ تعارفی… از اینکه بی آشنای مزاحم شدم پیشاپش ببخشید

    وبلاگی دو زبانه واگر پسندیدید با اجازه لینکتان کنم خوشحال می شوم بده بستان ادبی داشته باشیم

    بخشی از داستان شهر ریاضی ام

    “هشدار”

    اعداد گرامي شهر رياضي:

    آگاه باشيد، منهايي به نام خط خوابيده در شهر مي چرخد، به او نزديك نشويد. اگر شما را ببيند، تبديل به صفر مي شويد، خوب مي‌دانيد، صفر شدن براي شما اهالي محترم، برابر با مرگ است . اين منها اسلحه‌هاي سرد و گرم زيادي دارد، چاقوي تيز و تفنگ سرپر

    ادرس هنرهای تجسمی
    http://www.dastkrd.blogfa.com/
    سپاس و درود دوباره ام

  12. محمد گفت

    ميلتونو ممكنه چك كنيد.

  13. محمد گفت

    ميلتونو ممكنه چك كنيد.

  14. ali گفت

    بي نهايت زيبا

  15. ghazal گفت

    سلام لوا جان
    تقریبا همونطوری هستی که تصورت کرده بودم. دختری با موهای کوتاه… فقط کاش چشمات روبه دوربین بود. دلم میخواست ببینم چشمات هم به همون شیطونی که فکرمی کنم هست یا نه !
    شاد باشی

پاسخ دهید