باران
سپتامبر 20, 2007
اولین باران پاییزی ایوان کوچکمان -و همه شمع هایم- را غافلگیر کرد.
توضیح
سپتامبر 19, 2007
نوشتن از وطن ,برای من ,مستلزم بازگو کردن یکسری از درگیری های بزرگ و حل نشده زندگی ام است. هنوز برایش آماده نیستم. شرح وطن من با خیلی ها تفاوت دارد. به آنچه تا کنون اینجا نوشته ام و خواهم نوشت, چندان اعتباری نیست.
شرمنده دوستانی که از من دعوت کرده بودند.
روزمره های پاییزی
سپتامبر 15, 2007
پاییز سکرمنتو زیباست.
با توجه به تمام عدم علاقه ای که به اینجا دارم نمی توانم در برابر زیبایی مسحورکننده اش در پاییز سر فرود نیاورم. این شهر به عنوان یکی از پردرخت ترین کلان شهر های این مملکت در پاییز واقعا دیدنی می شود.
از هر فرصتی هر چند خیلی کوتاه برای قدم زدن استفاده می کنم. بهانه را هر طور شده جور می کنم که شده ده دقیقه هم از محیط بسته خانه و اداره و کلاس بیرون بزنم.
این روزها دوباره در خلسه ام. ساکتم و تنها گوش می دهم. شادم. نمی دانم چرا. اما حس خوبی دارم نسبت به اطرافم و خودم. خودم را اینروزها دوست دارم. دو روز پیش یکی از کلاسها را نرفتم و پنج ساعت در سکوتقدم زدم. بدون هیچ موسیقی و گوشی اعصاب اعصاب خردکنی. بین راه هم سردم شد و رفتم یک ژاکت خریدم. سیاه رفتم بیرون و آبی برگشتم. رنگ لباسها را می گویم.
نه روزهای خوبی در محیط کار می گذارنم نه در مدرسه. اما من سعی می کنم شادی ام را حفظ کنم. تمام انرژی وصف ناپذیرم را صرف خوب نگه داشتن خودم کرده ام. این روزهای رنگی و ملس و خنک زیاد دوام نمیاورند. باید قدر دانست.
وقتی راه می روم دلم نمی خواهد هیچ بار اضافه ای داشته باشم نه کیف نه موبایل و نه ای پاد. نه حتی دوربین. دلم می خواهد با دریچه چشم خودم این روزهایم را ببینم.
یک گردنبد بلوط دیدم. دیدنش حس خوبی داشت. نمی دانستم باید بخرمش یا نه. نخریدمش. ولی یک جور خوبی احساس کردم مال من است. می دانم آنجا می ماند تا وقتی که من مطمن شوم و بگیرمش.
پاییز سکرمنتو شبیه تهران است. همان آفتاب گول زننده از پشت پنجره و باد سرد صبح ها و شب ها. شبیه هوای آنکارا هم هست. دلم این روزها باز برای ترکیه تنگ شده است. شاید این دلتنگی کمک کرده شاد باشم. می دانم عجیب است. اما اگر طعم دلتنگی های ترکیه مرا می دانستید شما هم لبخند می زدید.
یک شنبه را باید با هیچ شروع و با هیچ تمام کرد. بی هیچ برنامه ای. برای فردا هیچ برنامه ای ندارم. بگذار یک بار هم سررسیدم خالی بماند.او هم به خلسه و سکوت و تنهایی پاییز احتیاج دارد.
تقدس
سپتامبر 13, 2007
این روزها فرماندهان جنگی ارتش باید به کنگره و سنا و رسانه ها در مورد ادامه یا عدم حضور ارتش در عراق و ادامه جنگ و به قول خودشان این باتلاقی که بوجود آورده اند جواب بدهند. تقریبا با همه رسانه های مهم هم این چند روزه مصاحبه کرده اند و به سوالات خبرگزاران از یک طرف و مردم و نمایندگانشان از طرف دیگر جواب داده و می دهند.
فکرم به جنگ ایران بر میگردد. دوران جنگ که کوچک بودم اما خیلی چیزها به وضوح یادم مانده مثل آن وقتی که خانواده باید می رفتند عکس جسدها را می دیدند تا شاید پسر عمه آن زمان گمشده در خط مقدم را شناسایی کنند. بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم که جنگ پرسود ترین تجارت هاست و لابد آن عکس ها هم اسباب تجارت بودند. بعد تر ها هم بود که شنیدیم که می گفتند جنگ را باید همان سال شصت و سه تمام می کردند و کار فلانی و فلانی بود که نگذاشتند و نخواستند.
یادم میامد به جنگ می گفتیم دفاع مقدس. بازی با کلماتی که هنوز در ذهن ما جا خوش کرده. چقدر ما چیز مقدس دور و برمان هم زیاد داشتیم. دفاع مقدس. مرگ مقدس. خون مقدس. وظیفه مقدس. آدم مقدس. کشور مقدس. اصلا انگار وقتی قرار بود به مخاطب بگویند خفه شو و حرف نزن یک کلمه مقدس می چسباندند سرش. وقتی هم که چیزی مقدس باشد نه تنها نباید از آن سوال کرد که سوال کردن خطاست و سوال کننده مجرم. همه اینها را تابو کردیم. دور از دسترس. از خون و مرگ و کشته اسم نبر. اینها شهیدان مقدس دفاع مقدس بودند.
خاصیت مذهب خفه کردن است. به هر اسم و شکل و بهانه ای. یا شمشیر دارد و گردن می زند یا با بازی با کلمات سرکوب می کند. سوال کردن لازمه جلو رفتن است. جواب شنیدن و الزام به پاسخ گویی است که افراد را ملزم به دقت و تحقیق می کند. وقتی سوال کردن از چیزی تابو شد باید فاتحه اش را خواند. این یعنی اول درجا زدن. درجا زدنی که پس رفت و به عقب بازگشتن قدم های بعدی اش خواهند بود از این صفت مقدس بدم میاید. بوی درماندگی می دهد اصلا وقتی حرفی یا عقیده ای یا موجودی ماورای ذهن و ماورای بشر شد باید دانست که یک جای کار می لنگد.
شاید اگراین دفاع و این خونها و این اسمها روزی دیگر مقدس نباشند بشود به حریمشان رفت و جوابی هم شاید گرفت.
اضطراب
سپتامبر 11, 2007

اسکله سی و نهم. سن فرانسیسکو.
پاییز دو هزار و شش
خاور سلطان
سپتامبر 10, 2007
روجا و حسین یکی از بهترین کشف های این سالها بودند. (خانم مهندس جان! شما و آقای مهندس که البته جای خود دارید) یعنی یک زوج ناکلیشه ای من می گویم و شما یک ناکلیشه ای می خوانید. تجسم کنید زندگی یک نابغه ریاضی را با یک سینما خوانده تاریخ هنر دان! اصلا از شنبه که با سبد سبزی و پنیر در خانه ما ظاهر شدند تا همین الان که ظهر دوشنبه است کافی است بهشان فکر کنم که لبخند بیاید به صورتم و فکر کنم که زندگی با دوستان خوب چقدر لذت بخش است.
می دانم هرکس گرفتاری و مشکلات خودش را در زندگی دارد و دیدن چند ساعته یا یکی دوبار پای تلفن حرف زدن دلیل بر نتیجه گیری نیست اما همین چند ساعت کافی بود که یادم بیاید گاهی, فقط گاهی, مثل یک بعد از ظهر روز شنبه را چقدر می شود شاد و فارغ از دنیا گذراند و چقدر خندیدن و غیبت کردن و حرص خوردن و با صدای بلند در کافه فارسی حرف زدن و جک های شریفی تعریف کردن از احمدی نژاد بد گفتن, خوب است.
من برای هردویشان به اضافه فندق و خاور سلطان و بی بی حوریه و ملک محمد و بقیه دوستان و متعلقانشان آرزوی بهترین ها را دارم.
یعنی از آن وقت هاست.
تلفنت را میگیری . از الف تا ی- ببخشید از ای تا زی -می روی. دریغ از یک اسم که بتوانی شماره اش را بگیری و حرف بزنی. همینطور الکی غم روی دلت سنگین تر می شود. یعنی حتی یک نفر هم نیست که بخواهی و بتوانی برایش حرف بزنی. همان حرفی را که ته ته دلت است؟ غم سنگین تر می شود.
کلاس را حذف کنم یا نه؟ این کلاس امشب اگر پر شده باشد از این رانده و آن مانده می شوم. کلاس امشب را هم اضافه کن. جهنم. شش تا روی پنجمی. خریت که شاخ و دم ندارد.
بعد از ظهر جمعه است. گرم و کشدار و مریض و دودی. یک جایی این نزدیکی ها آتش گرفته. دو روز است که دود هم به هوای لعنتی اضافه شده. هیچ کس در اداره نیست. همه یک جوری در رفته اند. ریست هم نیست. اگر هم بگذاری بروی خانه هیچ کس نمی فهمد. به وجدان کاری ربطی ندارد. کلاسی که امشب هوس کرده ام بروم اینطرف شهر است. نمی توانم همه راه را بروم و بعد برگردم.
پتویم را – که همدم همیشگی است و زیر میز قایمش می کنم- برمی دارم و می روم روی کف آشپزخانه می خوابم. همسایه عروسی گرفته لابد. دیوانه ها. صدای توپس توپس مییاد. بلند می شوم برمیگردم میاییم اینجا. بنویسم. غر بزنم. زشت است دختر. روزمره ننویس. الان دیگر هزار نفر نگران می شوند. هزار نفر که شماره ات را دارند. به همه باید بگویی که نه بابا . شوخی کردم. نوشته را با نویسنده قاطی نکنید. من حالم خوب است. ببینید. دارم می خندم. ها ها…
بعد از کلاس باید بروم نمایشگاه. خرم دیگر. غرفه هم طراحی می کنم. خدا این فروشگاهای شبانه روزی را از ما نگیرد. ساعت یک شب هم می شود رفت و گوجه و ترشی و لوبیا خرید. شله زرد هم درست کنم؟
آهنگ گوش کنم. رادیو زمانه جواد یساری گذاشته. چراغ چشمک زن تلفن از صبح تا به حال دارد خودش را می کشد. حوصله ندارم جواب تلفن بدهم. تو بالاخره بلیط گرفتی دختر؟ می دانی که. من از الان باید بدانم سه هفته دیگر چه ساعتی باید فرودگاه باشم. اگر ندانم تا خود آن روز که بگویی باید عذاب بکشم.
وسواسی شده ام. امروز صبح به نگار می گفتم. گفتم سررسیدم شده مایه جانم. بعد خدا نکند یک تغییر اتفاقی در برنامه سه ماه آینده بیافتد. عملا مریض می شوم تا بیاد و برود. اصل مرض است. می خواهید از حفظ بهتان بگویم تا آخر ماه آینده هر روز و بعد از ظهر چه کاری قرار است بکنم.
به خدا عکس ها را برایت می فرستم. تا همین فردا. یعنی نصفه شب که لوبیا و ترشی را خریدم و برگشتم خانه و برنج را شستم برایت می فرستم. فردا دستت است. یعنی توی کامپیوترت است. چه می دانم. قول می دهم.
حالا پتو را به خودم پیچیده ام. همان یک همکار باقی مانده میاید می گوید برو خانه. من می خواهم بروم. می گویم برو. من باید بمانم. اخبار گوگل می گوید بن لادن ریشش را رنگ کرده. از سه سال پیش جوانتر به نظر می رسد. دل بن لادن هم خوش است . من هم زده به سرم که بروم سرم را قرمز کنم. یعنی قرمز قرمز. بعد می گویم. نه هر وقت که آدم شدم و دوباره اندازه یک سانتیمتری همیشگی اش شد می روم قرمزش می کنم.
همین الان الان هوس کردم یک لباس کولی بخرم. نمی دانم چی است. ولی باید جایی باشد. ( به جان خودم الان یک نفر دارد مرا روانکاوی می کند) مثل لباس کاپیتان جک خودمان. انگشترهایش جور است. می ماند بقیه خرت و پرت ها. خودم را تصور می کنم. موی کوتاه قرمز. لچک به سر. لباس چند لایه روی هم. خنزر و پنزر آویزان به دست و سر و سینه و لابد ساعت سیکوی نازنینمان….
یک دوست خارجی من را تولد دخترش دعوت کرده. هر کس باید خودش را یک ابر قهرمان کند و برود. این ها هم دیوانه اند به خدا. بعد هم نمی توانی ادای این ابر قهرمان ها را در بیاوری و بشوی مرد عنکبوتی و چه می دانم زن گربه ای. خودت باید باشی. یعنی در نامه اش توضیح داده که این مهمانی به بچه ها یاد می دهد که ادای ستارگان را در نیاورند و خودشان قهرمان زندگیشان بشوند. والا زمان ما می رفتیم تولد گلپر و ایده و ساناز و دور صندلی می چرخیدیم و هر وقت آهنگ تمام می شد باید روی یک صندلی می نشستم. بعد هم سالاد الویه می خوردیم با نوشابه سیاه. اصلا سالاد الویه سرد با نوشابه نارنجی خوشمزه نمی شد. هنوز هم عقیده ام همان است.
کجا بودیم؟ آها. ابر قهرمان ها. حالا من چه قهرمانی بشوم خوب است؟ زن کولی. باید یک خصوصیت هم داشته باشم که من را شکست ناپذیر بکند. قلب زخم ناپذیر چطور است؟
خوب الان جواب ایمیلش را دادم. گفتم چون دیر خبر دار شده بودم “آلردی” برنامه دیگری گذاشته بودم و امیدوارم مهمانی ابر قهرمان ها به همه خوش بگذرد.
یک چیزی گیر کرده توی گلویم. کی بازش کنم؟ الان که سر کار است نمی شود. موقع رانندگی هم که خطرناک است. بعدش هم که کلاس است و بعد هم نمایشگاه و بعد هم قروشگاه و لوبیا و اینها . بعدش را هم که همین الان قول دادم بشینم عکس بفرستم. می شود صبح. باز هم نمی شود. کلاس دارم. بعد هم که خوب مهمان میاید. فردا عصر هم که قرار دارم بروم بیرون. شب را هم که دعوتیم. ..
بی خیال گلو و این حرفها. اصلا فرض کن گلو نداشتی. مثل سر و چشم درشت و مو که نگران بلندی و کوتاهی اش باشی و دست و این حرفها. این فرمول نامریی شدن را کسی بالاخره کشف کرد یا نه؟ فقط بلدند بروند بزنند توی سر این “آی فون” عزیزمان . آنهم وقتی که ما شش ماه برای خریدش پول جمع کردیم. ولی خودمانیم. این آقای “جابز” با این ایده صد دلار برگرداندن به مشتریان قبلی آی فون زد توی آنجایی هر چی “بیزینس” بود. مرد حسابی فکر نمی کنی رسم جدید می اندازی که هیچ هم خوب نیست و فردا قیمت هرچی ارزان شد همه توقع دارند بروند پولشان را پس بگیرند. حقت است که سهامت اینقدر یک شبه پایین بیاید.” نرد” بی اتیکت!
دیگر پاچه کی را بگیرم روحیه ام عوض شود؟ دیشب خواب دیدم یکی از عضای محترم خانواده سببی – ترجمه “این لا” را داشتید؟ـ را بردم پیش روانپزشک. چون داشت برای خودش پیراهن می بافت. یک پیراهن بلند آن هم با نخ کاموای نارنجی. (لطفا دوباره روانکاوی بفرمایید). خیلی خواب عجیبی بود. گفتم اینجا بگویم تا یادم نرفته.
فهمیدید این دوتا پدر بجه خانم آنا نیکول اسمیت با هم بعله و اینها…یعنی شایعه شده. ولی خوب. آخر سورئال بود.
یعنی می دانی. الان از آن وقت هایی است که باید یک کیسه بوکس باشد…نه. حال نمی دهد. باید یک مبل باشد. راحت باشد ها. با یک بطری” ابسولوت” و دو برابرش آب آلبالو. با یک ده تایی فیلم. بعد هم تا شعاع ده کیلومتری پرنده پر نزند. آنقدر بخوری که خفه شوی بعد بخوابی. بعد هم بگیرند بیاندازند توی استخر آب سرد که دوباره بهانه داشته باشی پاچه بگیری.
دستم هم راستی دوباره درد گرفت. این را نمی گفتم دلم نمیامد تمامش کنم.
یعنی از آن وقت هاست.
تلفنت را میگیری . از الف تا ی- ببخشید از ای تا زی -می روی. دریغ از یک اسم که بتوانی شماره اش را بگیری و حرف بزنی. همینطور الکی غم روی دلت سنگین تر می شود. یعنی حتی یک نفر هم نیست که بخواهی و بتوانی برایش حرف بزنی. همان حرفی را که ته ته دلت است؟ غم سنگین تر می شود.
کلاس را حذف کنم یا نه؟ این کلاس امشب اگر پر شده باشد از این رانده و آن مانده می شوم. کلاس امشب را هم اضافه کن. جهنم. شش تا روی پنجمی. خریت که شاخ و دم ندارد.
بعد از ظهر جمعه است. گرم و کشدار و مریض و دودی. یک جایی این نزدیکی ها آتش گرفته. دو روز است که دود هم به هوای لعنتی اضافه شده. هیچ کس در اداره نیست. همه یک جوری در رفته اند. ریست هم نیست. اگر هم بگذاری بروی خانه هیچ کس نمی فهمد. به وجدان کاری ربطی ندارد. کلاسی که امشب هوس کرده ام بروم اینطرف شهر است. نمی توانم همه راه را بروم و بعد برگردم.
پتویم را – که همدم همیشگی است و زیر میز قایمش می کنم- برمی دارم و می روم روی کف آشپزخانه می خوابم. همسایه عروسی گرفته لابد. دیوانه ها. صدای توپس توپس مییاد. بلند می شوم برمیگردم میاییم اینجا. بنویسم. غر بزنم. زشت است دختر. روزمره ننویس. الان دیگر هزار نفر نگران می شوند. هزار نفر که شماره ات را دارند. به همه باید بگویی که نه بابا . شوخی کردم. نوشته را با نویسنده قاطی نکنید. من حالم خوب است. ببینید. دارم می خندم. ها ها…
بعد از کلاس باید بروم نمایشگاه. خرم دیگر. غرفه هم طراحی می کنم. خدا این فروشگاهای شبانه روزی را از ما نگیرد. ساعت یک شب هم می شود رفت و گوجه و ترشی و لوبیا خرید. شله زرد هم درست کنم؟
آهنگ گوش کنم. رادیو زمانه جواد یساری گذاشته. چراغ چشمک زن تلفن از صبح تا به حال دارد خودش را می کشد. حوصله ندارم جواب تلفن بدهم. تو بالاخره بلیط گرفتی دختر؟ می دانی که. من از الان باید بدانم سه هفته دیگر چه ساعتی باید فرودگاه باشم. اگر ندانم تا خود آن روز که بگویی باید عذاب بکشم.
وسواسی شده ام. امروز صبح به نگار می گفتم. گفتم سررسیدم شده مایه جانم. بعد خدا نکند یک تغییر اتفاقی در برنامه سه ماه آینده بیافتد. عملا مریض می شوم تا بیاد و برود. اصل مرض است. می خواهید از حفظ بهتان بگویم تا آخر ماه آینده هر روز و بعد از ظهر چه کاری قرار است بکنم.
به خدا عکس ها را برایت می فرستم. تا همین فردا. یعنی نصفه شب که لوبیا و ترشی را خریدم و برگشتم خانه و برنج را شستم برایت می فرستم. فردا دستت است. یعنی توی کامپیوترت است. چه می دانم. قول می دهم.
حالا پتو را به خودم پیچیده ام. همان یک همکار باقی مانده میاید می گوید برو خانه. من می خواهم بروم. می گویم برو. من باید بمانم. اخبار گوگل می گوید بن لادن ریشش را رنگ کرده. از سه سال پیش جوانتر به نظر می رسد. دل بن لادن هم خوش است . من هم زده به سرم که بروم سرم را قرمز کنم. یعنی قرمز قرمز. بعد می گویم. نه هر وقت که آدم شدم و دوباره اندازه یک سانتیمتری همیشگی اش شد می روم قرمزش می کنم.
همین الان الان هوس کردم یک لباس کولی بخرم. نمی دانم چی است. ولی باید جایی باشد. ( به جان خودم الان یک نفر دارد مرا روانکاوی می کند) مثل لباس کاپیتان جک خودمان. انگشترهایش جور است. می ماند بقیه خرت و پرت ها. خودم را تصور می کنم. موی کوتاه قرمز. لچک به سر. لباس چند لایه روی هم. خنزر و پنزر آویزان به دست و سر و سینه و لابد ساعت سیکوی نازنینمان….
یک دوست خارجی من را تولد دخترش دعوت کرده. هر کس باید خودش را یک ابر قهرمان کند و برود. این ها هم دیوانه اند به خدا. بعد هم نمی توانی ادای این ابر قهرمان ها را در بیاوری و بشوی مرد عنکبوتی و چه می دانم زن گربه ای. خودت باید باشی. یعنی در نامه اش توضیح داده که این مهمانی به بچه ها یاد می دهد که ادای ستارگان را در نیاورند و خودشان قهرمان زندگیشان بشوند. والا زمان ما می رفتیم تولد گلپر و ایده و ساناز و دور صندلی می چرخیدیم و هر وقت آهنگ تمام می شد باید روی یک صندلی می نشستم. بعد هم سالاد الویه می خوردیم با نوشابه سیاه. اصلا سالاد الویه سرد با نوشابه نارنجی خوشمزه نمی شد. هنوز هم عقیده ام همان است.
کجا بودیم؟ آها. ابر قهرمان ها. حالا من چه قهرمانی بشوم خوب است؟ زن کولی. باید یک خصوصیت هم داشته باشم که من را شکست ناپذیر بکند. قلب زخم ناپذیر چطور است؟
خوب الان جواب ایمیلش را دادم. گفتم چون دیر خبر دار شده بودم “آلردی” برنامه دیگری گذاشته بودم و امیدوارم مهمانی ابر قهرمان ها به همه خوش بگذرد.
یک چیزی گیر کرده توی گلویم. کی بازش کنم؟ الان که سر کار است نمی شود. موقع رانندگی هم که خطرناک است. بعدش هم که کلاس است و بعد هم نمایشگاه و بعد هم قروشگاه و لوبیا و اینها . بعدش را هم که همین الان قول دادم بشینم عکس بفرستم. می شود صبح. باز هم نمی شود. کلاس دارم. بعد هم که خوب مهمان میاید. فردا عصر هم که قرار دارم بروم بیرون. شب را هم که دعوتیم. ..
بی خیال گلو و این حرفها. اصلا فرض کن گلو نداشتی. مثل سر و چشم درشت و مو که نگران بلندی و کوتاهی اش باشی و دست و این حرفها. این فرمول نامریی شدن را کسی بالاخره کشف کرد یا نه؟ فقط بلدند بروند بزنند توی سر این “آی فون” عزیزمان . آنهم وقتی که ما شش ماه برای خریدش پول جمع کردیم. ولی خودمانیم. این آقای “جابز” با این ایده صد دلار برگرداندن به مشتریان قبلی آی فون زد توی آنجایی هر چی “بیزینس” بود. مرد حسابی فکر نمی کنی رسم جدید می اندازی که هیچ هم خوب نیست و فردا قیمت هرچی ارزان شد همه توقع دارند بروند پولشان را پس بگیرند. حقت است که سهامت اینقدر یک شبه پایین بیاید.” نرد” بی اتیکت!
دیگر پاچه کی را بگیرم روحیه ام عوض شود؟ دیشب خواب دیدم یکی از عضای محترم خانواده سببی – ترجمه “این لا” را داشتید؟ـ را بردم پیش روانپزشک. چون داشت برای خودش پیراهن می بافت. یک پیراهن بلند آن هم با نخ کاموای نارنجی. (لطفا دوباره روانکاوی بفرمایید). خیلی خواب عجیبی بود. گفتم اینجا بگویم تا یادم نرفته.
فهمیدید این دوتا پدر بجه خانم آنا نیکول اسمیت با هم بعله و اینها…یعنی شایعه شده. ولی خوب. آخر سورئال بود.
یعنی می دانی. الان از آن وقت هایی است که باید یک کیسه بوکس باشد…نه. حال نمی دهد. باید یک مبل باشد. راحت باشد ها. با یک بطری” ابسولوت” و دو برابرش آب آلبالو. با یک ده تایی فیلم. بعد هم تا شعاع ده کیلومتری پرنده پر نزند. آنقدر بخوری که خفه شوی بعد بخوابی. بعد هم بگیرند بیاندازند توی استخر آب سرد که دوباره بهانه داشته باشی پاچه بگیری.
دستم هم راستی دوباره درد گرفت. این را نمی گفتم دلم نمیامد تمامش کنم.
یعنی از آن وقت هاست.
تلفنت را میگیری . از الف تا ی- ببخشید از ای تا زی -می روی. دریغ از یک اسم که بتوانی شماره اش را بگیری و حرف بزنی. همینطور الکی غم روی دلت سنگین تر می شود. یعنی حتی یک نفر هم نیست که بخواهی و بتوانی برایش حرف بزنی. همان حرفی را که ته ته دلت است؟ غم سنگین تر می شود.
کلاس را حذف کنم یا نه؟ این کلاس امشب اگر پر شده باشد از این رانده و آن مانده می شوم. کلاس امشب را هم اضافه کن. جهنم. شش تا روی پنجمی. خریت که شاخ و دم ندارد.
بعد از ظهر جمعه است. گرم و کشدار و مریض و دودی. یک جایی این نزدیکی ها آتش گرفته. دو روز است که دود هم به هوای لعنتی اضافه شده. هیچ کس در اداره نیست. همه یک جوری در رفته اند. ریست هم نیست. اگر هم بگذاری بروی خانه هیچ کس نمی فهمد. به وجدان کاری ربطی ندارد. کلاسی که امشب هوس کرده ام بروم اینطرف شهر است. نمی توانم همه راه را بروم و بعد برگردم.
پتویم را – که همدم همیشگی است و زیر میز قایمش می کنم- برمی دارم و می روم روی کف آشپزخانه می خوابم. همسایه عروسی گرفته لابد. دیوانه ها. صدای توپس توپس مییاد. بلند می شوم برمیگردم میاییم اینجا. بنویسم. غر بزنم. زشت است دختر. روزمره ننویس. الان دیگر هزار نفر نگران می شوند. هزار نفر که شماره ات را دارند. به همه باید بگویی که نه بابا . شوخی کردم. نوشته را با نویسنده قاطی نکنید. من حالم خوب است. ببینید. دارم می خندم. ها ها…
بعد از کلاس باید بروم نمایشگاه. خرم دیگر. غرفه هم طراحی می کنم. خدا این فروشگاهای شبانه روزی را از ما نگیرد. ساعت یک شب هم می شود رفت و گوجه و ترشی و لوبیا خرید. شله زرد هم درست کنم؟
آهنگ گوش کنم. رادیو زمانه جواد یساری گذاشته. چراغ چشمک زن تلفن از صبح تا به حال دارد خودش را می کشد. حوصله ندارم جواب تلفن بدهم. تو بالاخره بلیط گرفتی دختر؟ می دانی که. من از الان باید بدانم سه هفته دیگر چه ساعتی باید فرودگاه باشم. اگر ندانم تا خود آن روز که بگویی باید عذاب بکشم.
وسواسی شده ام. امروز صبح به نگار می گفتم. گفتم سررسیدم شده مایه جانم. بعد خدا نکند یک تغییر اتفاقی در برنامه سه ماه آینده بیافتد. عملا مریض می شوم تا بیاد و برود. اصل مرض است. می خواهید از حفظ بهتان بگویم تا آخر ماه آینده هر روز و بعد از ظهر چه کاری قرار است بکنم.
به خدا عکس ها را برایت می فرستم. تا همین فردا. یعنی نصفه شب که لوبیا و ترشی را خریدم و برگشتم خانه و برنج را شستم برایت می فرستم. فردا دستت است. یعنی توی کامپیوترت است. چه می دانم. قول می دهم.
حالا پتو را به خودم پیچیده ام. همان یک همکار باقی مانده میاید می گوید برو خانه. من می خواهم بروم. می گویم برو. من باید بمانم. اخبار گوگل می گوید بن لادن ریشش را رنگ کرده. از سه سال پیش جوانتر به نظر می رسد. دل بن لادن هم خوش است . من هم زده به سرم که بروم سرم را قرمز کنم. یعنی قرمز قرمز. بعد می گویم. نه هر وقت که آدم شدم و دوباره اندازه یک سانتیمتری همیشگی اش شد می روم قرمزش می کنم.
همین الان الان هوس کردم یک لباس کولی بخرم. نمی دانم چی است. ولی باید جایی باشد. ( به جان خودم الان یک نفر دارد مرا روانکاوی می کند) مثل لباس کاپیتان جک خودمان. انگشترهایش جور است. می ماند بقیه خرت و پرت ها. خودم را تصور می کنم. موی کوتاه قرمز. لچک به سر. لباس چند لایه روی هم. خنزر و پنزر آویزان به دست و سر و سینه و لابد ساعت سیکوی نازنینمان….
یک دوست خارجی من را تولد دخترش دعوت کرده. هر کس باید خودش را یک ابر قهرمان کند و برود. این ها هم دیوانه اند به خدا. بعد هم نمی توانی ادای این ابر قهرمان ها را در بیاوری و بشوی مرد عنکبوتی و چه می دانم زن گربه ای. خودت باید باشی. یعنی در نامه اش توضیح داده که این مهمانی به بچه ها یاد می دهد که ادای ستارگان را در نیاورند و خودشان قهرمان زندگیشان بشوند. والا زمان ما می رفتیم تولد گلپر و ایده و ساناز و دور صندلی می چرخیدیم و هر وقت آهنگ تمام می شد باید روی یک صندلی می نشستم. بعد هم سالاد الویه می خوردیم با نوشابه سیاه. اصلا سالاد الویه سرد با نوشابه نارنجی خوشمزه نمی شد. هنوز هم عقیده ام همان است.
کجا بودیم؟ آها. ابر قهرمان ها. حالا من چه قهرمانی بشوم خوب است؟ زن کولی. باید یک خصوصیت هم داشته باشم که من را شکست ناپذیر بکند. قلب زخم ناپذیر چطور است؟
خوب الان جواب ایمیلش را دادم. گفتم چون دیر خبر دار شده بودم “آلردی” برنامه دیگری گذاشته بودم و امیدوارم مهمانی ابر قهرمان ها به همه خوش بگذرد.
یک چیزی گیر کرده توی گلویم. کی بازش کنم؟ الان که سر کار است نمی شود. موقع رانندگی هم که خطرناک است. بعدش هم که کلاس است و بعد هم نمایشگاه و بعد هم قروشگاه و لوبیا و اینها . بعدش را هم که همین الان قول دادم بشینم عکس بفرستم. می شود صبح. باز هم نمی شود. کلاس دارم. بعد هم که خوب مهمان میاید. فردا عصر هم که قرار دارم بروم بیرون. شب را هم که دعوتیم. ..
بی خیال گلو و این حرفها. اصلا فرض کن گلو نداشتی. مثل سر و چشم درشت و مو که نگران بلندی و کوتاهی اش باشی و دست و این حرفها. این فرمول نامریی شدن را کسی بالاخره کشف کرد یا نه؟ فقط بلدند بروند بزنند توی سر این “آی فون” عزیزمان . آنهم وقتی که ما شش ماه برای خریدش پول جمع کردیم. ولی خودمانیم. این آقای “جابز” با این ایده صد دلار برگرداندن به مشتریان قبلی آی فون زد توی آنجایی هر چی “بیزینس” بود. مرد حسابی فکر نمی کنی رسم جدید می اندازی که هیچ هم خوب نیست و فردا قیمت هرچی ارزان شد همه توقع دارند بروند پولشان را پس بگیرند. حقت است که سهامت اینقدر یک شبه پایین بیاید.” نرد” بی اتیکت!
دیگر پاچه کی را بگیرم روحیه ام عوض شود؟ دیشب خواب دیدم یکی از عضای محترم خانواده سببی – ترجمه “این لا” را داشتید؟ـ را بردم پیش روانپزشک. چون داشت برای خودش پیراهن می بافت. یک پیراهن بلند آن هم با نخ کاموای نارنجی. (لطفا دوباره روانکاوی بفرمایید). خیلی خواب عجیبی بود. گفتم اینجا بگویم تا یادم نرفته.
فهمیدید این دوتا پدر بجه خانم آنا نیکول اسمیت با هم بعله و اینها…یعنی شایعه شده. ولی خوب. آخر سورئال بود.
یعنی می دانی. الان از آن وقت هایی است که باید یک کیسه بوکس باشد…نه. حال نمی دهد. باید یک مبل باشد. راحت باشد ها. با یک بطری” ابسولوت” و دو برابرش آب آلبالو. با یک ده تایی فیلم. بعد هم تا شعاع ده کیلومتری پرنده پر نزند. آنقدر بخوری که خفه شوی بعد بخوابی. بعد هم بگیرند بیاندازند توی استخر آب سرد که دوباره بهانه داشته باشی پاچه بگیری.
دستم هم راستی دوباره درد گرفت. این را نمی گفتم دلم نمیامد تمامش کنم.
احتیاج
سپتامبر 7, 2007
شعر لازم شده ام
(این اصطلاح مال کی بود؟)
به همان مقدار هم فیلم ,سکوت, جاده و رخوت لازم دارم.
چیزی روی دلم سنگینی می کند. شاید تومور سنگینی باشد. تومور دل هم داریم؟