پاییز
اکتبر 30, 2007
ابری ام. شاید هم سیاه و سرد. درست مثل هوای اینروزهای سکرمنتو. به قول دوستی کافکایی و مستعد برای خودکشی. شاید هم اثرات سندرم ماهانه باشد. این را می شود از قرصهای ضد بارداری رو به اتمامم هم فهمید.
در سرم غوغایی است. هزار و یکجور فکر و خیال باخود و بی خود. نگرانی های منطقی و گاه بی منطق. ترسها و ناامیدی های مفرط.
روند زندگی مان تغییر خواهد کرد. خیلی زود. شاید کمتر از سه ماه دیگر و من نمی دانم برای این تغییر آماده ایم یا نه. حرفش را می زنیم. نقشه هایش را کشیده ایم اما همیشه تکان اول سخت است. نمی دانم تصمیمم درست بود یا نه. دانشگاهی را که انتخاب کرده ام را می گویم. تغییرات عجیبی را که در درس خواندنم می خواهم بدهم. بهتر نبود زنی بودم در اوایل دوران قاجاریه؟ راه زندگی ام حتی قبل از تولد کشیده شده بود. یا حتی کمی قبل تر از آن. مثلا اروپای قرون وسطی؟ نه. آن خطرناک بود. با این قیافه ام امکان اینکه به جرم جادوگری زنده زنده بسوزاننم زیاد بود.
به مرحله جدیدی از زندگی رسیده ام. تا به حال حتی به مخیله ام خطور نمی کرد که روزی باید برای پوشاندن تارهای سفید موهایم را رنگ کنم. همیشه رنگ کردن مو برای تنوع بود. نمی دانم چرا حالا که دیگر تصمیم گرفته ام موهایم را رنگ نکنم با هجوم این تارهای سفید مواجه شده ام. ( گفتم که رفتم همان نمره هشت کوتاهشان کردم؟) چرا همیشه شجاعت های پنهان من فقط در تغییر قیافه ام ظاهر می شوند؟ خانم محترمی دیروز وقتی نهایت تلاشش را به کار برد تا به من نگوید چقدر زشت شده ام به گفتن ” شبیه ژاندارک قبل از اعدام شده ای” بسنده کرد.
اینروزها زیاد خواهم نوشت. تنها مسکن غیر خواب آورم همین صفحه موکایی رنگم است. گفتم موکا. یادم آمد دیشب وسط گریه های من و نوازش های او چقدر هوس قهوه کردم. بهتان گفتم دیگر نمی توانم قهوم بخورم؟ آن لرزشها و درد دستانم را یادتان است؟ با آزمون و خطا فهمیدم که اثر کافیین زیاد است. قهوه حالم را بد می کند. لرزش میاورد و عصبی ام می کرد. حالا به جایش چای می نوشم. زیاد. خیلی زیاد. اما دیشب دلم هوس یک لیوان قهوه داغ کرده بود. دلم می خواست به خودم پتو بپیچم و بروم روی ایوان خیس از بارانمان و قهوه بنوشم و گریه کنم.
اگر نزدیکم بودی حتما می امدم پهلویت .. از همین جا می بوسمت و برایت ارزوی بهترین ها را دارم .. مواظب خودت باش
گوشی رو یه دیقه بده به آفا وحید بینم
میخوام بدونم ایشون تشریف دارند تو اون خونه و لوا خانم ما اینقدر گرفته هست
شونه های آقا وحید کم اوردن که گریه لوا نصیب پتو و ایوان خیس بشه؟
نه انصافه؟
(بگو مگه تو فضولی؟)
لوا:
مسله کم آوردن شونه های وحید نیست. اصلا مسله بودن یا نبودن همراه نیست. یک وقتهایی آدم باید تنها باشه و تنها گریه کنه. من اتفاقا خوشحالم که اون این نیاز من رو درک می کنه.
لوا جونم
۱- این تغییرو تحول های حرفه ای و دانشگاهی بسیار کلافه کننده اند !
۲- هرچند که من موی بلند را بیشتر می پسندم حاضرم موهام رو از ته بزنم اگه این کار حتی یه ذره من رو شبیه ژان دارک در فیلم درایر بکنه ! واقعا هنوز Maria Falconetti زیباترین بازیگری است که من دیدم!
لوا:
خوب یه ذره استعداد قیافه ای هم لازمه که شما داری و از ما دریغ شده.
من اعتیادم به قهوه رو از روزی ده دوازده لیوان به روزی یک فنجان رسوندم حدود سال پیش. ولی الان دو روزه که دارم سعی میکنم کافئین رو ترک کنم و شدیدا خمارم!
البته بعد از دو سه سال دوباره برخواهم گشت به روزی یک فنجون ولی تا دو سه سال مصلحت در اینه که کافئین بی کافئین.
غضه موی سپید رو هم نخور. من از بیست سالگی با هجوم موی سپید روبرو شدم و رنگ هم می کنم. حالا اگر زد و حامله شدم نمیدونم چه جوری با این همه موی سپید نه ماه رو طاقت بیارم!!
درضمن من عکس تو دیدم. خیلی هم خوش تیپ و ژیگول و اگزاتیک هستی. این هوای ولایت ما هم که ده ماه سال اقل کم کافکایی هست… گود لاک ویث یور نیوسکول.
بوس گنده
لوا:
اون اگزاتیکش واقعا روحیه بخش بود سوسکی جانم. ممنون از دلگرمی.
Leva Jan, You are gorgeous no matter what you do! Come by soon, have a cup of whatever you like with me, and we will cry together if we feel like it, or we will laugh together if we feel otherwise! No matter what we do and what we eat or drink, you are one hell of a companion to have around anytime! You also make a mean Abgoosht! I am still buzzed with how delicious your food was. Thank you for everything and most importantly, for being Leva.
Leva Jan, You are gorgeous no matter what you do! Come by soon, have a cup of whatever you like with me, and we will cry together if we feel like it, or we will laugh together if we feel otherwise! No matter what we do and what we eat or drink, you are one hell of a companion to have around anytime! You also make a mean Abgoosht! I am still buzzed with how delicious your food was. Thank you for everything and most importantly, for being Leva.
يك جورهايي به قول هوشنگ ابتهاج
امشب به قصه دل من گوش مي كني
فردا مرا چو قصه فراموش مي كني