نکته
اکتبر 23, 2007
راز موفقیت مردان در دوستی با دو دسته است. فاحشگان و پیرزنان.
نکته
اکتبر 23, 2007
راز موفقیت مردان در دوستی با دو دسته است. فاحشگان و پیرزنان.
موجود دل رئوف
اکتبر 22, 2007
یک خصوصیت عجیبی داشتم در دوست شدن با آدمهای مشکل دار. مشکل دار از لحاظ روحی. به جانم خودم. من هم موجود دل رئوف. پسر جماعت هم اصولا دارای مشکل روحی روانی . اصلا گاهی خودم را در نقش ناجی عالم بشریت می دیدم. امشب بعد از سالیان سال رفتم یاهو مسنجرم را نگاه کنم( اصولا یاهو مسنجر بعد از شوهر یابی کارکرد اصلی اش را از دست داد) دیدم یکی از همان موجوداتی که در این دنیا فقط و فقط امکان داشت دیوانه ای مثل من به سراغش برود فیلش یاد هندوستان کرده و برایم چیزکی نوشته که من را یادت هست یا نه ؟ و من هنوز تو را فراموش نکرده ام. حالا قضیه این بابا فکر کنم به چیزی در حدود هشت نه سال قبل بر میگردد.
اصلا یک بار باید بشینم سر فرصت داستانهای این آدمها را بنویسم. گل سر سبدشان هم پ. ک بود که من یک بار آمدم خانه و جلوی مادرم زار زدم که این خیلی بیچاره است و همیشه دخترها همه پولهایش و کتابهایش را بالا می کشند اما خوب خیلی خر است. بعد مادرم هم کلی نصیحتم کرد که تو باید بروی دوستش بشوی و کمکش کنی از این وضعیت در بیاید. بعد هم دیگر جوری شده بود بسکه این پ. ک خانه ما بود سپرده بودم به همان مادر جان که حالا خودت بیا با ایشان رفاقت کن.
یکی دیگر هم موجودی بود که چون یک بار دستش را در اتوبوس گرفته بودم رفته بود هزارتا صلوات نذز کرده بود که گناهش بخشیده شود بعد آمده بود به من میگفت که بیا دویست تا از این صلوات ها را تو بگو.
یعنی خودتان دارید متوجه می شوید که من چه ها در این زندگی که نکشیده ام
یکی دیگر هم هشت سال صبر کردیم برود مهندس نفت شود( یعنی دروغ چرا, ما ماه آخرش را با ایشان بودیم) بعد آمده بود رفته بود در یک قصابی سر مرغ می برید. می گفتند درس بهش فشار آورده.
حالا خیل عظیم جماعت معتادان عزیز بماند که من چه اشکهایی که برایشان هدر نکردم که بیچاره ها بچگی بد داشته اند و خاک توی سر من که در بچگی به جای اینکه کتکم بزنند برایم کتاب می خریدند
والا هرچه بیشتر فکر می کنم موجودات عجیب و غریب تری یادم میایند. چه جوانی که ما نگذاشتیم و چه اعصابی که ازمان ربوده نشد. به ولله دختر های امروزی خیلی عاقل تر از ما هستند.
اوه اوه.آن یکی را یادم رفت که که هر پنجشنبه با من خداحافظی می کرد که برود آمریکا و دوباره شنبه زنگ می زد که کارش درست نشد!
مصاحبه هم می کنیم!
اکتبر 21, 2007
اخبار شهرستان ها
اکتبر 20, 2007
۱. خانم WANGARI MAATHAI که برنده جایزه صلح نوبل در سال ۲۰۰۴ بودند روز شنبه یک سخنرانی خواهند داشت در این دهات ما. آدرس محل سخنرانی هم :
Westminster Presbyterian Church, 1300 N Street, Sacramento
سالن ساعت شش عصر باز می شوند و کتاب ایشون هم به فروش می رسه.
اطلاعات بیشتر رو از اینجا بخوانید.
۲. اولین فستیوال فیلم های وحشتناک سکرمنتو هم از امروز شروع میشود و سه روز ادامه خواهد داشت. برای اطلاعات بیشتر به اینجا بروید.
به گربه هه ویزا ندادند گفت پیف پیف. مردمش بی فرهنگند و بی سواد و دانشگاهاش چیپ! ( بعله. گربه دقیقا گفتند چیپ!)
به گربه هه ویزا ندادند گفت پیف پیف. مردمش بی فرهنگند و بی سواد و دانشگاهاش چیپ! ( بعله. گربه دقیقا گفتند چیپ!)
به گربه هه ویزا ندادند گفت پیف پیف. مردمش بی فرهنگند و بی سواد و دانشگاهاش چیپ! ( بعله. گربه دقیقا گفتند چیپ!)
درگیر یک قصه عحیب شده ام.
حدود سه هفته قبل بود. آخر شب. تلفن دستی ام زنگ خورد و دختر کوچکی پشت خط بود که با صدای ملایمی می گفت که می خواهد با مادرش حرف بزند. من خیلی تعجب نکردم. چون شبها تلفن خانه امن زنان “خانه خواهرم” به به تلفن من وصل می شود و از ساعت چهار و نیم بعد از ظهر تا صبح بعد مسول جواب دادن به تلفنها هستم. ( قابل توجه دوستانی که پیغام ۹۱۱ تلفنم را شوخی تلقی می کنند).
اسمش را پرسیدم و اسم مادرش را. اسمش اما بود و اسم مادرش الیزابت. صدای مردی هم از کنارش میامد که به او دیکته می کرد که چه بگوید. سعی کردم تلفن را طولانی کنم اما قطع شد. نام زنان سرپناه را چک کردم. الیزابت نداشتیم. برایم عجیب بود. مسول “خانه” را در جریان گذاشتم و آن شب گذشت.
فردایش دوباره همان دختر کوچک با همان شماره به تلفنم زنگ زد و همچنان می خواست با مادرش حرف بزند. اینبار عجیب شد. چون روزها که دیگر تلفن ها به من وصل نمی شود. اینجا بود که فهمیدم آنها شماره “خانه خواهرم” را نمی گیرند بلکه شماره مستقیم مرا دارند. حالا به هر دلیل- اشتباه یا مرض- باز هم همان مرد کنار بچه بود و هر بار که من به دختر کوچولو می گفتم گوشی را به پدرت بده قطع می کرد.
امروز بعد از سه هفته همان دختر کوچولو با همان شماره ( که ذخیره اش کرده بودم) دوباره زنگ زد. به مسول خانه امن مان زنگ زدم و او هم گفت که پلیس را خبر کنم.
حالا هم زنگ زدم به بخش غیر اضطراری پلیس که جریان از این قرار است و شماره را دادم. هر چند هر بار خودم شماره را گرفتم کسی جواب تلفن را نداد. قرار شد پلیس تحقیق کند و به من هم خبر بدهد.
راستی می دانستید ممکن است شغل شما, شما را از لحاظ قانونی مجبور به گزارش یک سری وضعیت های خاص بکند و اگر به موقع گزارش ندهید ممکن است تحت پیگرد قرار بگیرید؟ سعی می کنم به زودی مطلبی در این زمینه بنویسم.
درگیر یک قصه عحیب شده ام.
حدود سه هفته قبل بود. آخر شب. تلفن دستی ام زنگ خورد و دختر کوچکی پشت خط بود که با صدای ملایمی می گفت که می خواهد با مادرش حرف بزند. من خیلی تعجب نکردم. چون شبها تلفن خانه امن زنان “خانه خواهرم” به به تلفن من وصل می شود و از ساعت چهار و نیم بعد از ظهر تا صبح بعد مسول جواب دادن به تلفنها هستم. ( قابل توجه دوستانی که پیغام ۹۱۱ تلفنم را شوخی تلقی می کنند).
اسمش را پرسیدم و اسم مادرش را. اسمش اما بود و اسم مادرش الیزابت. صدای مردی هم از کنارش میامد که به او دیکته می کرد که چه بگوید. سعی کردم تلفن را طولانی کنم اما قطع شد. نام زنان سرپناه را چک کردم. الیزابت نداشتیم. برایم عجیب بود. مسول “خانه” را در جریان گذاشتم و آن شب گذشت.
فردایش دوباره همان دختر کوچک با همان شماره به تلفنم زنگ زد و همچنان می خواست با مادرش حرف بزند. اینبار عجیب شد. چون روزها که دیگر تلفن ها به من وصل نمی شود. اینجا بود که فهمیدم آنها شماره “خانه خواهرم” را نمی گیرند بلکه شماره مستقیم مرا دارند. حالا به هر دلیل- اشتباه یا مرض- باز هم همان مرد کنار بچه بود و هر بار که من به دختر کوچولو می گفتم گوشی را به پدرت بده قطع می کرد.
امروز بعد از سه هفته همان دختر کوچولو با همان شماره ( که ذخیره اش کرده بودم) دوباره زنگ زد. به مسول خانه امن مان زنگ زدم و او هم گفت که پلیس را خبر کنم.
حالا هم زنگ زدم به بخش غیر اضطراری پلیس که جریان از این قرار است و شماره را دادم. هر چند هر بار خودم شماره را گرفتم کسی جواب تلفن را نداد. قرار شد پلیس تحقیق کند و به من هم خبر بدهد.
راستی می دانستید ممکن است شغل شما, شما را از لحاظ قانونی مجبور به گزارش یک سری وضعیت های خاص بکند و اگر به موقع گزارش ندهید ممکن است تحت پیگرد قرار بگیرید؟ سعی می کنم به زودی مطلبی در این زمینه بنویسم.