دسامبر 30, 2007

نشسته ام در یک کافه و منتظر دوستی هستم که بیاید و با هم قهوه و کیکی بخوریم. آفتاب بعد از چند روز زده بیرون و دلم باز شده است. صبح هم مهمان را گذاشتم و خودم از خانه زدم بیرون.
نگران روزهای آينده هستم. تغییراتی که قرار است در زندگیمان به وجود آید و من برایش تمرین نکرده ام. همیشه تغییر هیجان دارد اما یک کمی هم ترسناک است. حالا برنامه ام که مشخص شد میایم بلند بلند می گویم.
فکر می کنم قبل از مرگم حتما دوتا کار را امتحان می کنم. یکی کار کردن توی گلفروشی باید باشد و یکی دیگر هم کار اینهایی که کنار خیابان تابلوی تبلیغاتی دستشان می گیرند و آی پاد به گوش می رقصند. به نظرم خیلی کار هیجان انگیزی است. حالا من که رقص خیلی بلد نیستم. اما می شود تکان خورد و خندید. امروز از آن روزهای لبخند است. اینجایی که نشسته ام کنار خیابان شلوغی در برکلی است و یک پنجره بزرگ دارد که من می توانم از آن به بیرون نگاه کنم و مردم به من. گاهی این لبخند که ارزان هم است خیلی می تواند روحیه خوبی بدهد. این اینترنت مجانی این شهر هم نعمتی است. الان است که سر و کله دوستم پیدا شود. دوستی که با جدیت در یک نانوایی با من قرار گذاشته.

سه ساعت بعد:
خوب آن دوستم رفت. من الان یک ساعت وقت دارم که بروم نفر دوم را ببینم. ناهار هم نخوردم. گرسنه ام هستم. اما حوصله ندارم. همینجا ور دل یحیی نشسته ام و به حرف هایمان فکر می کنم. باز فکر و خیال می زند به سرم که چه می شود و چکار باید بکنم. این مرض فکر و خیال از خود درد بدتر است. غر هم نمی زنم. با صدای بلند حرف می زنم.
یک وقت هایی – مثل همین امروز- کله آدم پر از ایده نو می شود. اگر وقت نکند همان موقع بنویسدشان از یادش می رود. وقتی اندازه کافیین خون بالا می رود و ایده پشت ایده است که تراوش می کند. به قول همان دوست قبل آدم فقط ایده برای پروژه های تحقیقاتی بقیه به سرش می زند. نوبت خودش که می رسد به همان کار کنار خیابان راضی می شود. این ایده های نو ام را دوست دارم. حالا کسی پیدا شود پیاده شان بکند را دیگر نمی دانم.

این شهر دوست داشتنی است.

دسامبر 30, 2007

نشسته ام در یک کافه و منتظر دوستی هستم که بیاید و با هم قهوه و کیکی بخوریم. آفتاب بعد از چند روز زده بیرون و دلم باز شده است. صبح هم مهمان را گذاشتم و خودم از خانه زدم بیرون.
نگران روزهای آينده هستم. تغییراتی که قرار است در زندگیمان به وجود آید و من برایش تمرین نکرده ام. همیشه تغییر هیجان دارد اما یک کمی هم ترسناک است. حالا برنامه ام که مشخص شد میایم بلند بلند می گویم.
فکر می کنم قبل از مرگم حتما دوتا کار را امتحان می کنم. یکی کار کردن توی گلفروشی باید باشد و یکی دیگر هم کار اینهایی که کنار خیابان تابلوی تبلیغاتی دستشان می گیرند و آی پاد به گوش می رقصند. به نظرم خیلی کار هیجان انگیزی است. حالا من که رقص خیلی بلد نیستم. اما می شود تکان خورد و خندید. امروز از آن روزهای لبخند است. اینجایی که نشسته ام کنار خیابان شلوغی در برکلی است و یک پنجره بزرگ دارد که من می توانم از آن به بیرون نگاه کنم و مردم به من. گاهی این لبخند که ارزان هم است خیلی می تواند روحیه خوبی بدهد. این اینترنت مجانی این شهر هم نعمتی است. الان است که سر و کله دوستم پیدا شود. دوستی که با جدیت در یک نانوایی با من قرار گذاشته.

سه ساعت بعد:
خوب آن دوستم رفت. من الان یک ساعت وقت دارم که بروم نفر دوم را ببینم. ناهار هم نخوردم. گرسنه ام هستم. اما حوصله ندارم. همینجا ور دل یحیی نشسته ام و به حرف هایمان فکر می کنم. باز فکر و خیال می زند به سرم که چه می شود و چکار باید بکنم. این مرض فکر و خیال از خود درد بدتر است. غر هم نمی زنم. با صدای بلند حرف می زنم.
یک وقت هایی – مثل همین امروز- کله آدم پر از ایده نو می شود. اگر وقت نکند همان موقع بنویسدشان از یادش می رود. وقتی اندازه کافیین خون بالا می رود و ایده پشت ایده است که تراوش می کند. به قول همان دوست قبل آدم فقط ایده برای پروژه های تحقیقاتی بقیه به سرش می زند. نوبت خودش که می رسد به همان کار کنار خیابان راضی می شود. این ایده های نو ام را دوست دارم. حالا کسی پیدا شود پیاده شان بکند را دیگر نمی دانم.

این شهر دوست داشتنی است.

دسامبر 30, 2007

نشسته ام در یک کافه و منتظر دوستی هستم که بیاید و با هم قهوه و کیکی بخوریم. آفتاب بعد از چند روز زده بیرون و دلم باز شده است. صبح هم مهمان را گذاشتم و خودم از خانه زدم بیرون.
نگران روزهای آينده هستم. تغییراتی که قرار است در زندگیمان به وجود آید و من برایش تمرین نکرده ام. همیشه تغییر هیجان دارد اما یک کمی هم ترسناک است. حالا برنامه ام که مشخص شد میایم بلند بلند می گویم.
فکر می کنم قبل از مرگم حتما دوتا کار را امتحان می کنم. یکی کار کردن توی گلفروشی باید باشد و یکی دیگر هم کار اینهایی که کنار خیابان تابلوی تبلیغاتی دستشان می گیرند و آی پاد به گوش می رقصند. به نظرم خیلی کار هیجان انگیزی است. حالا من که رقص خیلی بلد نیستم. اما می شود تکان خورد و خندید. امروز از آن روزهای لبخند است. اینجایی که نشسته ام کنار خیابان شلوغی در برکلی است و یک پنجره بزرگ دارد که من می توانم از آن به بیرون نگاه کنم و مردم به من. گاهی این لبخند که ارزان هم است خیلی می تواند روحیه خوبی بدهد. این اینترنت مجانی این شهر هم نعمتی است. الان است که سر و کله دوستم پیدا شود. دوستی که با جدیت در یک نانوایی با من قرار گذاشته.

سه ساعت بعد:
خوب آن دوستم رفت. من الان یک ساعت وقت دارم که بروم نفر دوم را ببینم. ناهار هم نخوردم. گرسنه ام هستم. اما حوصله ندارم. همینجا ور دل یحیی نشسته ام و به حرف هایمان فکر می کنم. باز فکر و خیال می زند به سرم که چه می شود و چکار باید بکنم. این مرض فکر و خیال از خود درد بدتر است. غر هم نمی زنم. با صدای بلند حرف می زنم.
یک وقت هایی – مثل همین امروز- کله آدم پر از ایده نو می شود. اگر وقت نکند همان موقع بنویسدشان از یادش می رود. وقتی اندازه کافیین خون بالا می رود و ایده پشت ایده است که تراوش می کند. به قول همان دوست قبل آدم فقط ایده برای پروژه های تحقیقاتی بقیه به سرش می زند. نوبت خودش که می رسد به همان کار کنار خیابان راضی می شود. این ایده های نو ام را دوست دارم. حالا کسی پیدا شود پیاده شان بکند را دیگر نمی دانم.

این شهر دوست داشتنی است.

Napa Valley, CA
December 2007.

DSC06272(2).JPG

Photo by Vahid

از زندگی ما

دسامبر 29, 2007

The Lives of Othersزندگی دیگران نبود. زندگی خود خود ما بود.
یعنی آنقدر با بعضی از جاهای این فیلم من همذات پنداری کردم که انگار نه انگار فیلم و داستان در آلمان شرقی بود. برای من خاطرات شخصی یک خانواده ایرانی بود. خاطره کنترل تلفن ها و کتاب پنهان کردن ها و در دستشویی کتاب و نوار سوزاندن ها و با کسی حرف نزدن ها و از سایه ها ترسیدن دوران کودکی بود.
شاید برای خیلی از خانواده ها این سایه ها در همان سالهای شصت تمام شد. اما برای ما هرگز نشد. هنوز نشده است. هنوز یک عضو خانواده به جرم درس دادن و تحقیق و کتاب داشتن در انتظار رد فرجام خواهی اش و رفتن به خارک است. هنوز هم پای تلفن نمی شود غیر از آب و هوا و هزار بار پرسیدن حال اهل خانواده از چیز دیگری حرف زد. آنقدر این داستان ها برای همه تکراری شده که دیگر حتی گفتنش هم حوصله را سر می برد. دلم می خواهد بدانم آیا عمر ما به روزی قد می دهد که برویم و بگوییم پرونده ما را هم بدهید دست ما؟ ما را که می گویم منظور بزرگتر های خانواده اند. ما که کاری نکردیم غیر از اینکه تلفن های ما را گوش کنند و در بازجویی ها به بزرگتر ها بگویند فلانی با یکی که ربطی به شما ندارد شبها حرف می زند…یاد آوری اش هم حالم را دگرگون می کند.

روزی قصه این خانواده را خواهم نوشت. خواهم نوشت.

پی نوشت بی ربط: یک عزیزی غرغر پایینی را خوانده و حالا آمده فردا ما جفت تنبل را از خانه ببرد بیرون و بگرداند. بی خود نیست من عاشق اینجایم.

دسامبر 28, 2007

می خواستم بروم برکلی و آن اطراف برای دیدن چند عزیزی که برای تعطیلات اینجایند. تنبلی کردم و نرفتم. دیر بیدار شدم. به هیچ کاری نرسیدم. یعنی نخواستم برسم. یک فیلم گذاشتم که تا حالا حتی سر بلند نکرده ام ببینم اینها که همه اش فرانسوی حرف می زنند زنند یا مرد. توی سالاد سرکه ریختم و حالا ترش شده و نمی توانم بخورمش. جای چاییخانه خانه را عوض کردم حالا سیم کتری برقی به پریز نمی رسد. یک عالمه چیز پس دادنی دارم. هوا سرد است. باران هم نمی بارد. فقط الکی سرد و خاکسترس است. الکلی الکی تعطیلات هم دارد تمام می شود و من هیچ غلطی هم آخرش نکردم. درست است که تعطیلات خوب واقعا تعطیلاتی است که آدم هیچ غلطی نکند اما خوب این هم حدی دارد.
دلم برای روزمره نویسی اینجا هم تنگ شده. دست و دلم به نوشتن نمی رود. نه فقط که اینجا. کلا دست و دلم به نوشتن نمی رود. اصلا به شدت همه چیز گند است. به عطا حسودیم می شود که اینقدر فارغ است و اینقدر سفر می رود. یک دوست دیگرم هم الان دارد با ماشین از غرب به شرق آمریکا می رود. اینها خیلی هم حسودی دارند. دلم سفر می خواهد. حتی یک سفر کوتاه به جایی که تا حالا نرفته باشم. یک سفر دو سه روزه کوتاه. فقط برای اینکه از این خمودی مسخره در بیایم. دوستم بچه اش را می برد به یک جایی نزدیکی سن دیگو برای یک تحقیق مدرسه بچه. گفت که همراهشان بروم. الکی بهانه آوردم و نرفتم. الان پشیمانم. فیلم هم زیاد میبینم. یک ذره توی سرم بزنم کتاب هم می خوانم. اینها خوب است اما دست و دلم بهشان نیست. نمی دانم حکایت فصل است یا ظرفیت ما با این تعطیلات ده روزه جور در نمی آید. انگار همه اش هول وقت برگشت را دارم و الان نمی توانم راحت باشم.
خوب است که اینجا هست که من بیایم غر بزنم. اینجا را دوست دارم. با همه دردسرهایش.

دسامبر 28, 2007

می خواستم بروم برکلی و آن اطراف برای دیدن چند عزیزی که برای تعطیلات اینجایند. تنبلی کردم و نرفتم. دیر بیدار شدم. به هیچ کاری نرسیدم. یعنی نخواستم برسم. یک فیلم گذاشتم که تا حالا حتی سر بلند نکرده ام ببینم اینها که همه اش فرانسوی حرف می زنند زنند یا مرد. توی سالاد سرکه ریختم و حالا ترش شده و نمی توانم بخورمش. جای چاییخانه خانه را عوض کردم حالا سیم کتری برقی به پریز نمی رسد. یک عالمه چیز پس دادنی دارم. هوا سرد است. باران هم نمی بارد. فقط الکی سرد و خاکسترس است. الکلی الکی تعطیلات هم دارد تمام می شود و من هیچ غلطی هم آخرش نکردم. درست است که تعطیلات خوب واقعا تعطیلاتی است که آدم هیچ غلطی نکند اما خوب این هم حدی دارد.
دلم برای روزمره نویسی اینجا هم تنگ شده. دست و دلم به نوشتن نمی رود. نه فقط که اینجا. کلا دست و دلم به نوشتن نمی رود. اصلا به شدت همه چیز گند است. به عطا حسودیم می شود که اینقدر فارغ است و اینقدر سفر می رود. یک دوست دیگرم هم الان دارد با ماشین از غرب به شرق آمریکا می رود. اینها خیلی هم حسودی دارند. دلم سفر می خواهد. حتی یک سفر کوتاه به جایی که تا حالا نرفته باشم. یک سفر دو سه روزه کوتاه. فقط برای اینکه از این خمودی مسخره در بیایم. دوستم بچه اش را می برد به یک جایی نزدیکی سن دیگو برای یک تحقیق مدرسه بچه. گفت که همراهشان بروم. الکی بهانه آوردم و نرفتم. الان پشیمانم. فیلم هم زیاد میبینم. یک ذره توی سرم بزنم کتاب هم می خوانم. اینها خوب است اما دست و دلم بهشان نیست. نمی دانم حکایت فصل است یا ظرفیت ما با این تعطیلات ده روزه جور در نمی آید. انگار همه اش هول وقت برگشت را دارم و الان نمی توانم راحت باشم.
خوب است که اینجا هست که من بیایم غر بزنم. اینجا را دوست دارم. با همه دردسرهایش.

دسامبر 28, 2007

می خواستم بروم برکلی و آن اطراف برای دیدن چند عزیزی که برای تعطیلات اینجایند. تنبلی کردم و نرفتم. دیر بیدار شدم. به هیچ کاری نرسیدم. یعنی نخواستم برسم. یک فیلم گذاشتم که تا حالا حتی سر بلند نکرده ام ببینم اینها که همه اش فرانسوی حرف می زنند زنند یا مرد. توی سالاد سرکه ریختم و حالا ترش شده و نمی توانم بخورمش. جای چاییخانه خانه را عوض کردم حالا سیم کتری برقی به پریز نمی رسد. یک عالمه چیز پس دادنی دارم. هوا سرد است. باران هم نمی بارد. فقط الکی سرد و خاکسترس است. الکلی الکی تعطیلات هم دارد تمام می شود و من هیچ غلطی هم آخرش نکردم. درست است که تعطیلات خوب واقعا تعطیلاتی است که آدم هیچ غلطی نکند اما خوب این هم حدی دارد.
دلم برای روزمره نویسی اینجا هم تنگ شده. دست و دلم به نوشتن نمی رود. نه فقط که اینجا. کلا دست و دلم به نوشتن نمی رود. اصلا به شدت همه چیز گند است. به عطا حسودیم می شود که اینقدر فارغ است و اینقدر سفر می رود. یک دوست دیگرم هم الان دارد با ماشین از غرب به شرق آمریکا می رود. اینها خیلی هم حسودی دارند. دلم سفر می خواهد. حتی یک سفر کوتاه به جایی که تا حالا نرفته باشم. یک سفر دو سه روزه کوتاه. فقط برای اینکه از این خمودی مسخره در بیایم. دوستم بچه اش را می برد به یک جایی نزدیکی سن دیگو برای یک تحقیق مدرسه بچه. گفت که همراهشان بروم. الکی بهانه آوردم و نرفتم. الان پشیمانم. فیلم هم زیاد میبینم. یک ذره توی سرم بزنم کتاب هم می خوانم. اینها خوب است اما دست و دلم بهشان نیست. نمی دانم حکایت فصل است یا ظرفیت ما با این تعطیلات ده روزه جور در نمی آید. انگار همه اش هول وقت برگشت را دارم و الان نمی توانم راحت باشم.
خوب است که اینجا هست که من بیایم غر بزنم. اینجا را دوست دارم. با همه دردسرهایش.

Eastern Promises

دسامبر 27, 2007

۱۱.jpg

مردهای روسی چیزی را در من بر نمی انگیزند. فکر کنم خاصیت سرزمین سردشان باشد چون همین حس را نسبت به مردان اسکاندیناوی هم دارم. یک دوستی هم داشتم که یک دورانی یک شوهر یک متر و نود و هشت سانتی متری نروژی داشت و بعد از طلاقش می گفت آن هشت سانت اشتباهی از قدش زده بود بیرون. حالا این فیلم را جنسیت زده اش نکنیم.

قصه اش که تکراری بود و از وسط فیلم هم تا آخرش را می شد حدس زد. نمی دانم این خیالات من است یا کلا مافیای روس به اضافه سازمان جاسوسی شان از زمان جنگ سرد مرموز تر شده اند. شاید اصلا آن موقع مافیا نداشتند اما الان مافیایشان با دولت قاطی شده و به خاطر همین جذاب است. البته در فیلم مثلا قاطی نبودند.

این تعهدات شرقی هم داستان همان مافیای روس است با چاشنی فحشا و هموسکشوالیته که الان باید به عنوان نقل و نبات- مثل جریان دمکراسی و حقوق ملت- همه جا یک جور چاشنی باشد. حالا اگر حال می کنید با مردان لخت ودکا خورده روسی فیلم را ببینید. فقط یک مرد پلید داشت که همان پدر بود و بقیه همه بسیار انسانهای شریفی شدند در آخر فیلم.

Eastern Promises

دسامبر 27, 2007

۱۱.jpg

مردهای روسی چیزی را در من بر نمی انگیزند. فکر کنم خاصیت سرزمین سردشان باشد چون همین حس را نسبت به مردان اسکاندیناوی هم دارم. یک دوستی هم داشتم که یک دورانی یک شوهر یک متر و نود و هشت سانتی متری نروژی داشت و بعد از طلاقش می گفت آن هشت سانت اشتباهی از قدش زده بود بیرون. حالا این فیلم را جنسیت زده اش نکنیم.

قصه اش که تکراری بود و از وسط فیلم هم تا آخرش را می شد حدس زد. نمی دانم این خیالات من است یا کلا مافیای روس به اضافه سازمان جاسوسی شان از زمان جنگ سرد مرموز تر شده اند. شاید اصلا آن موقع مافیا نداشتند اما الان مافیایشان با دولت قاطی شده و به خاطر همین جذاب است. البته در فیلم مثلا قاطی نبودند.

این تعهدات شرقی هم داستان همان مافیای روس است با چاشنی فحشا و هموسکشوالیته که الان باید به عنوان نقل و نبات- مثل جریان دمکراسی و حقوق ملت- همه جا یک جور چاشنی باشد. حالا اگر حال می کنید با مردان لخت ودکا خورده روسی فیلم را ببینید. فقط یک مرد پلید داشت که همان پدر بود و بقیه همه بسیار انسانهای شریفی شدند در آخر فیلم.