!

ژانویه 31, 2008

من واقعا قصد نداشتم وسط این داستان نویسی‌ام چیزی دیگری بنویسم اما این قضیه آنقدر جالب بود که من نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. این یعنی حتی به تمام ترس من از انتخاب شدن مک‌کین هم غلبه کرده. آنقدر آزاری که این جوان رعنا,این دانشجوی دکترا این مغز فرار کرده که نه, رانده شده از مملکت دل مرا به درد آورد که دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. الهی درد و بلایش بخورد توی سر همه آن‌های که تهمت پشت شتر‌نشینی و تروریست بودن زدن بهش.

متن انگلیسی خبر این است.

اگر حوصله خواندن متن انگلیسی را ندارید خلاصه اش این می‌شود که این جوان رعنای قصه ما جناب فرهود آذرسینا دانشجوی بیست و پنج ساله در یک آسانسور در برابر دیدن سینه‌های یک زن عنان اختیار از کف مبارکش بیرون می‌رود و سینه‌های خانم را می‌بوسند. بعد هم در زندان شاکی می‌شوند جدای اینکه این جریان باعث شده که زندگی‌‌اش از روال عادی خارج شود در زندان همبندانش تهمت تروریست بودن و پشت شتر‌نشینی بهش زده اند و اگر آن خانم دچار یک مورد آزار و اذیت شده‌اند در حق ایشان جفای مضاعف شده است. گناه ایشان چیست که بقول خودشان وقتی زنی اینطور سینه‌هایش را بیرون می‌اندازد نباید انتظار داشته باشد همه مردان خودشان را کنترل کنند!

پی‌نوشت:
من نمی‌‌توانم ذهنم را از این داستان جناب آذرسینا به جای دیگری معطوف کنم. تصورش را بکنید؟ در آسانسور ایستاده‌اید و لباس یقه باز تنتان است یا چه می‌دانم دامن کوتاه پوشیده‌اید. بعد طرف بیاید برود راست لای سینه‌هایتان یا لای پایتان؟ قصه سکسی تعریف نمی‌کنم. از دید آن زن جریان را ببینید.

بنده این‌ها را که عرض می‌کنم خودم کلکسیون مفعول اعمال بسیار عجیبه واقعه شده ام! یکبار در تاکسی یک خانم بازویم را گاز گرفت. یکبار یکی توی صورتم تف کرد. یکی یکبار عینکم را از روی چشمانم کشید. اما شاید قضیه این نباشد. شاید قضیه به وقاحت این جناب آذرسینا برگردد که شاکی هم است.

در راستای اینکه سال دارد به آخر می‌رسد و ما کلا دست به انتخاب مفاخرمان خیلی خوب است بنده جناب ایشان را نامزد دریافت لقب ایرانی منتخب سال هشتاد و شش می‌کنم. البته امیدوارم اعلام این نامزدی باعث نشود که ایشان خدای نکرده دوباره از کار و زندگی‌‌شان عقب بیافتند و ما شاهد افت درسی ایشان در مقطع دکترایشان باشیم.

ن تمام سال برای ما از آن قصه‌ها تعریف کرد. از خودش و پدرش و مادرش و پسر عمویش. برایمان همه کارهایشان را هم با جزئیات شرح می‌‌داد. همه چیز را می‌گفت. بدون خجالت و البته با شادی. اینطور نبود که بترسد یا گریه کند. شاد بود و برایمان قصه می گفت.

سال‌‌ها طول کشید تا من به خودم اجازه دادم برگردم و بیاد بیاورم که ن چه می‌گفت. هیچ وقت هیچ وقت با آ هم در موردش حرف نزدیم. انگار در همان عالم بچگی هم می‌‌‌دانستیم که آدم وقتی از این چیزها هم می‌شنود نباید در موردشان حرف بزند. هیچ وقت باهم در موردش حرف نزدیم تا سال دوم دبیرستان. قصه ها قاطی می‌شود. ولی می‌خواهم داستان ن را اینجا تمام کنم.

ما کلاس دوم دبیرستان بودیم. من ریاضی می‌خواندم و آ تجربی. هنوز با هم دوست بودیم که یک روز سر صف ن را دیدیم. من توی صف آ اینها ایستاده بودم که ن آمد. تجربی بود. اما کلاس ها دیگر به ترتیب حروف الفبا بود. کلاس آ اینها نبود. آمد. سلام کرد و گفت شما دوتا هنوز باهمید؟ ما هم گفتیم که رشته‌هایمان جداست. اصلا عوض نشده بود. هنوز لپ‌هایش به همان سرخی بود. به نظر من که قدش هم همانقدر بود که کلاس دوم ابتدایی بود. ن رفت سر صف خودشان و من و آ به هم نگاه کردیم.

حالا دیگر بزرگ شده بویم. زنگ تفریح‌ها شعرهای فروغ را می‌خواندیم. روزنامه دستمان می‌گرفتیم و کتاب خوانده بودیم. کتاب‌های ممنوعه هم می‌دانستیم که چیست. حالا خودمان هم گیریم که از آن کار‌‌ها هنوز نکرده بودیم اما دست کسی را گرفته بودیم و دل‌پیچه های عاشقی را می‌دانستیم که چیست. دست کم مثل کلاس دوم ابتدایی نبود که ندانیم نمی‌‌‌‌شود که بچه هشت ساله با پدر و مادر و پسر عمویش همه با هم بخوابند و از آن‌کارها بکنند. یک سوال بود در ذهن هر دوی ما. ن آن قصه ها را از کجا می‌آورد؟ باید تا زنگ تفریح صبر می‌کردیم که بتوانیم در موردش حرف بزنیم.

شاید از بچگی فیلم پورن می‌دید. شاید پدر و مادرش جلوی او کارشان را می‌کردند و او هم در خیال پسر عمویش را وارد ماجرا کرده بود. شاید هورمون‌‌هایش به خاطر جثه بزرگش خیلی زودتر از موقع شروع به ترشح کرده بودند. شاید کسی آزارش می‌داد همان پسرعمویش یا حتی پدرش و این قصه‌ها را برای رهایی از رنجی که می‌کشید می‌ساخت. شاید همه این‌‌ها بود و بهانه برای مشق ننوشتن هم بود. ما آن روز به هیچ نتیجه‌ای نرسیدیم. هیچ وقت نرسیدیم. اما حداقل فهمیدیم که این داستان‌های ن چقدر ذهن هردوی ما را تمام آن سال‌ها مشغول کرده بود. حالا یک نفر دیگر هم بود که می‌شد برایش داستان را تعریف کرد و ساعت ها به نتیچه گیری های بی‌حاصل پرداخت.

ن خودش هم فهمید که ما داستان‌هایش را یادمان است. به وضوح خودش را از چشم ما پنهان می‌کرد. در آن دبیریستان پنهان شدن از چشم ما دو نفر کار ساده ای نبود…

ادامه دارد.

ن تمام سال برای ما از آن قصه‌ها تعریف کرد. از خودش و پدرش و مادرش و پسر عمویش. برایمان همه کارهایشان را هم با جزئیات شرح می‌‌داد. همه چیز را می‌گفت. بدون خجالت و البته با شادی. اینطور نبود که بترسد یا گریه کند. شاد بود و برایمان قصه می گفت.

سال‌‌ها طول کشید تا من به خودم اجازه دادم برگردم و بیاد بیاورم که ن چه می‌گفت. هیچ وقت هیچ وقت با آ هم در موردش حرف نزدیم. انگار در همان عالم بچگی هم می‌‌‌دانستیم که آدم وقتی از این چیزها هم می‌شنود نباید در موردشان حرف بزند. هیچ وقت باهم در موردش حرف نزدیم تا سال دوم دبیرستان. قصه ها قاطی می‌شود. ولی می‌خواهم داستان ن را اینجا تمام کنم.

ما کلاس دوم دبیرستان بودیم. من ریاضی می‌خواندم و آ تجربی. هنوز با هم دوست بودیم که یک روز سر صف ن را دیدیم. من توی صف آ اینها ایستاده بودم که ن آمد. تجربی بود. اما کلاس ها دیگر به ترتیب حروف الفبا بود. کلاس آ اینها نبود. آمد. سلام کرد و گفت شما دوتا هنوز باهمید؟ ما هم گفتیم که رشته‌هایمان جداست. اصلا عوض نشده بود. هنوز لپ‌هایش به همان سرخی بود. به نظر من که قدش هم همانقدر بود که کلاس دوم ابتدایی بود. ن رفت سر صف خودشان و من و آ به هم نگاه کردیم.

حالا دیگر بزرگ شده بویم. زنگ تفریح‌ها شعرهای فروغ را می‌خواندیم. روزنامه دستمان می‌گرفتیم و کتاب خوانده بودیم. کتاب‌های ممنوعه هم می‌دانستیم که چیست. حالا خودمان هم گیریم که از آن کار‌‌ها هنوز نکرده بودیم اما دست کسی را گرفته بودیم و دل‌پیچه های عاشقی را می‌دانستیم که چیست. دست کم مثل کلاس دوم ابتدایی نبود که ندانیم نمی‌‌‌‌شود که بچه هشت ساله با پدر و مادر و پسر عمویش همه با هم بخوابند و از آن‌کارها بکنند. یک سوال بود در ذهن هر دوی ما. ن آن قصه ها را از کجا می‌آورد؟ باید تا زنگ تفریح صبر می‌کردیم که بتوانیم در موردش حرف بزنیم.

شاید از بچگی فیلم پورن می‌دید. شاید پدر و مادرش جلوی او کارشان را می‌کردند و او هم در خیال پسر عمویش را وارد ماجرا کرده بود. شاید هورمون‌‌هایش به خاطر جثه بزرگش خیلی زودتر از موقع شروع به ترشح کرده بودند. شاید کسی آزارش می‌داد همان پسرعمویش یا حتی پدرش و این قصه‌ها را برای رهایی از رنجی که می‌کشید می‌ساخت. شاید همه این‌‌ها بود و بهانه برای مشق ننوشتن هم بود. ما آن روز به هیچ نتیجه‌ای نرسیدیم. هیچ وقت نرسیدیم. اما حداقل فهمیدیم که این داستان‌های ن چقدر ذهن هردوی ما را تمام آن سال‌ها مشغول کرده بود. حالا یک نفر دیگر هم بود که می‌شد برایش داستان را تعریف کرد و ساعت ها به نتیچه گیری های بی‌حاصل پرداخت.

ن خودش هم فهمید که ما داستان‌هایش را یادمان است. به وضوح خودش را از چشم ما پنهان می‌کرد. در آن دبیریستان پنهان شدن از چشم ما دو نفر کار ساده ای نبود…

ادامه دارد.

معلم‌های کلاس دوم را یادم نمی‌آید. فقط معلم‌‌خودمان را یادم است. خانم کاشی که خواهر دیگرش کلاس سوم درس می‌داد. من و آ همکلاسی شده بودیم. من خوشحال بودم. خانه هایمان در یک مسیر بود. من سرویس داشتم. شاید هم سرویس را از کلاس اول داشتم. درست یادم نیست. سرویس ما یک آقایی بود به اسم آقای رحمانی که یک پیکان استیشن کرم رنگ داشت. اول می‌آمد من و ایده را از مدرسه ما بر می داشت بعد می‌رفت دبستان نهضت دنبال پسر‌ها. برادر ایده‌ هم سرویسی ما بود. جفتشان تپل و سفید بودند. خیلی سفید. بچه های یک دکتر خیلی معروفی بودند. ایده و آرمان شاید. ما که رفتیم دبیرستان پدرشان فرستادشان خارج. فکر کنم کانادا. چون المیرا هم بعد ها رفت پیش آنها. فکر کنم پدرشان که دکتر معروفی بود چند سال قبل فوت کرده. آ سرویس نداشت. بابایش می آمد دنبالش. یک رنوی پنج زرد داشتند. همیشه داشتند. تا آخرین باری که من دیدم‌شان هم همان رنو پنج زرد را داشتند.

من و آ ردیف دوم می نشستیم. میز‌ها سه ستون بودند. ما ردیف دوم ستون سمت راست بودیم. کناردیوار. میز ما دو نفره بود. بعضی از میز‌ها سه نفره هم بودند. ن وسط سال آمد. جثه‌اش بزرگ بود. من از کلاس سوم چهارم یک‌دفعه بزرگ شدم. فکر کنم کلاس دوم هنوز کوچک بودم. آ هم که با باد می‌افتاد. من به عمرم دختر به این لاغری ندیده بودم. به این لاغری و به این سفیدی. همیشه فکر می‌کردم دست‌هایش بالاخره یک روز از مچ می‌شکند. بس که این دختر لاغر بود. ن از ما بزرگتر بود. خانم کاشی نشاندش وسط ما دوتا. همان میز ردیف دوم . چسب دیوار. دیوار‌های مدرسه هدایت گرد بودند. شاید هم میز به دیوار نمی‌چسبید.

ن قصه‌‌ها داشت برای گفتن. درست است که سرش همیشه پایین بود و هیچ وقت مشق‌‌هایش را نمی‌نوشت و ریاضی‌اش همیشه حل نکرده بود اما پر از قصه بود. اصلا نمی‌دانم که چطور شد که شروع کرد برای ما تعریف کردن. هیچ وقت هم نفهمیدم.

ن از هم‌خوابگی چهار نفر حرف می‌زد. خودش, پدرش, مادرش, و شخص چهارمی که پسر عمویش بود. در داستان‌‌های ن پدرش جفت او بود و پسر عمویش جفت مادرش. درست بود که گاهی همه با هم می‌‌خوابیدند و همه با هم از آن‌کارها می‌کردند اما این‌ها جفت‌های اصلی بودند. من و آ چشم‌هایمان برای یک‌سال در آمده بود. از هم خجالت هم می‌کشیدیم و وقتی ن قصه می‌گفت هیچکس به هیچکس نگاه نمی‌کرد. ن قصه‌هایش را وقتی تعریف می‌کرد که مشق‌هایش را ننوشته بود یا می‌‌خواست از روی دست ما ریاضی بنویسد. برایمان تعریف می‌کرد که چرا وقت نشده که مشق‌هایش را بنویسد…

ادامه دارد.

ما سه نفر بودیم…

ژانویه 29, 2008

بزرگترین دغدغه زندگی قبل از دبستان من یک جلمه بود: “آدم‌ها چطور دوست پیدا می‌کنند؟” از هر کسی که مدرسه می‌رفت سوال می‌کردم. خاله‌هایم آن سال‌ها دبیرستانی بودند. جواب‌هایشان گنگ بود. خودشان هم نمی‌دانستند چطور دوست‌هایشان را پیدا کرده‌‌اند. روز اول مدرسه بود. لابد اول مهر بود. مهر سال هزار و سیصد و شصت و هفت. بماند که بزرگترین غم من هم نیمه دومی بودن بود. شاید این حس مزخرف همیشه عقب ماندن از بقیه که بزرگسالی‌ام را هم پر از اضطراب کرده از همان روزها شروع شد. از همان حس نیمه دومی بودن و با شصتی‌ها مدرسه رفتن.

روز اول مهر ماه شصت و هفت بود. من مانتو و شلوار طوسی داشتم. با روسری آبی نفتی. مانتو و شلوارم را خیاط محمدی که طبقه سوم آن پاساژی که ته خیابانی بود که درواره بابل را به میدان ساعت وصل می کرد دوخته بود. ( نه اسم پاساژ یادم میاید نه اسم خیابان را). سر آستین هایش ابری بود. مقعنه آبی‌ام هم چانه ابری داشت. لبه‌اش هم ابری بود. این‌ها را یادم است چون عکس‌‌های آن روز را دارم. عکس‌های روز اول مدرسه. مهر ماه سال هزار و سیصد و شصت و هفت.

با مادرم رفتیم مدرسه. دبستان هدایت. شیفت صبح. آ هم با مادرش آمده بود. اصلا نفهمیدم که چطور شد. الان هم هرچه فکر می‌کنم با آنکه آن روز با جزییاتش یادم است اما یادم نمی‌آید که چطور شد. چطور شد که آ شد اولین دوست من. مادر و پدر آ کارمند دولت بودند. اسم اداره شان یادم نیست. شاید اداره برق یا مالیات.

ما رفتیم کلاس خانم فتاحی. اسم‌‌هایمان را خواندند و گفتند سه کلاس اول داریم. خانم فتاحی. خانم وقایع‌نگار و آن سومی را یادم نمی‌‌‌آید. من و آ رفتیم کلاس خانم فتاحی. خوشحال بودیم. دلیار هم با ما بود. مهرناز هم همین‌طور. البته آن‌روز این اسم‌‌ها را نمی‌دانستم. الان یادم می‌آید. دلیار خودش را دوبار خیس کرده بود. با یک دختر دیگر. دلیار یک برادر دوقلو هم داشت. کاوه بود شاید. این‌ها را دیگر از دوران دبیرستان یادم است. نباید زمان‌‌ها را قاطی کنم.

هنوز خانم فتاحی نیامده بود سرکلاس. مادرم هنوز در مدرسه بود. آن زمان‌‌ها از این برنامه‌های آشنایی و سال اولی‌ها یک هفته زودتر بیایند خبری نبود. روز اول هم باید تا ساعت دوازده و نیم می‌ماندیم. مادر آ آمد و گفت که کلاس آ عوض شده. آ را برد کلاس خانم وقایع‌‌نگار. من به مادرم گفتم من هم می‌خواهم بروم کلاس خانم وقایع‌نگار. اما اجازه ندادند. خیلی بعدها فهمیدم که کلاس خانم وقایع‌نگار کلاس عزیز کرده‌‌های مدرسه بود. چون همه بچه دکتر‌های مدرسه می‌رفتند کلاس خانم وقایع‌‌‌نگار. آ بچه دکتر نبود. اما پدر و مادرش کارمند دولت بودند. آن‌روزها هنوز کارمندها منزلتی داشتند. کلاس ما همان روز اول از هم جدا شد و من هیچ وقت یادم نیامد که بعد از آ دوست صمیمی کلاس اول من که بود…

ادامه دارد.

روزمره

ژانویه 28, 2008

ترم بهار هم به سلامتی شروع شد به همراه زندگی جدید با همه نگرانی هایش. برایم بعد از مدتها تازگی دارد که صبح ها بروم مدرسه و شب برگردم. سالها بود اینطور مدرسه نرفته بودم. کلاس‌های شبانه مزیت‌ها و معایب خودشان را دارند. حالا بیشتر همسن و سالان خودم را می‌بینم و بعد از مدتها در حال و هوای دانشگاهم.
در همان مرکز زنان که دودل بودم کارش را قبول کنم یا نه مشغول شده‌ام . خوبی‌اش این است که با اینکه در خود دانشگاه است اما تا حد زیادی مستقل است و برنامه‌ها و سمینارهای خودش را دارد. فعلا هفته ای بیست ساعت اینجا کار می کنم به اضافه چند
ساعتی کار آنلاین تا ببینم چطور می شود. امیدارم چرخ زندگی لنگ نماند.

حالا برای رفتن راهی که همیشه نیم ساعته می رفتم مجبورم یک ساعت و نیم زودتر از خانه خارج شوم که با اتوبوس و قطار خودم را برسانم. اینطور یخ کردنم صبح‌های زود هم تازگی دارد. اما این هم بخشی از تصمیمان برای کم کردن هزینه‌هایی بود که می‌شد کمشان کرد. مثل هزینه بنزین و پارکینگ دانشگاه. یک سری کارهای دیگر هم کردیم برای بریدن این خرج‌های اضافه. مثل حساب دانشجویی گرفتن از بانک و اداره برق و گاز و اینها برای کم کردن هزینه شان. این‌ها خرج‌هایی بود که تا به حال اصلا به چشم نمی آمد. این هفته آخر هم افتاده بودم که به فروش وسایلی که به نظرم در خانه اضافه میامد در ای بی و فروش کتاب های ترم های قبل در آمازون. بد هم نبود. کلا از اینکه سبک باشم خوشم میاید. دلم نمی‌خواهد خنزرپنزرهای اضافی نگه داشته باشم. چه می‌دانم
راستش خواستم یک روزمره دور و دراز بنویسم الان که شروع کردم دیدم همین است که گفتم. راستش بعد از مدتها کلاس‌ها را برای خود کلاس‌ها گرفتم نه به خاطر اینکه ساعتش به برنامه ام بخورد. این خودش بزرگترین هیجان این ترم بود. چه می دانم. از این حرف‌ّ‌ها که آدمهایی که در زندگیشان غیر از مدرسه رفتن کاری نکرده‌اند وقتی بهم می‌رسند می گویند.

DSCF0315aaa.jpg

El Dorado Hills, CA
Photo by Behrooz

قفل

ژانویه 26, 2008

دیگر هرگز وقتی من کنارت نشسته ام در ماشین را قفل نکن. هرگز

آستانه تحمل من خیلی پایین ‌تر از آن چیزی است که حتی فکرش را هم بکنی.

ژانویه 26, 2008

حالا دیگر نمی دانم تند تند نوشتن علامت بدتری است یا اصلا ننوشتن! ولی کلا گور بابای علائم. حالم خوب است و باید یک روزمره طولانی بنویسم که خودم هم از این حال و هوای بارانی و سرد و خاکستری اینجا بیایم بیرون. امروز می رویم یک نمایشگاه بزرگ طراحی فضای داخلی و خارجی خانه. فکر کنم اسمش بشود نمایشگاه طراحی فضای سبز.

ژانویه 26, 2008

حالا دیگر نمی دانم تند تند نوشتن علامت بدتری است یا اصلا ننوشتن! ولی کلا گور بابای علائم. حالم خوب است و باید یک روزمره طولانی بنویسم که خودم هم از این حال و هوای بارانی و سرد و خاکستری اینجا بیایم بیرون. امروز می رویم یک نمایشگاه بزرگ طراحی فضای داخلی و خارجی خانه. فکر کنم اسمش بشود نمایشگاه طراحی فضای سبز.