فوریه 29, 2008

قرار است در شش ماه آینده دوبار اسباب کشی کنیم. قراردادمان با این آپارتمان آخر آوریل تمام می‌شود و قبلا هم گفته بودم که وسط بازسازی کل مجتمع‌اند و قرارداد ها را تمدید نمی‌کنند. باید فکر خانه نو بود. از طرفی بالاخره ما عزممان را جزم کردیم که آخر تابستان از این شهر برویم. راه دوری نمی‌رویم. اما همینکه از اینجا بیرون می‌رویم خودش اولین قدم است. چهار سال است که من اینجایم و هنوز نتوانسته‌ام اندکی از بودن در این شهر لذت ببرم. شاید هم فقط نگرش منفی خودم از روز اول بود و هرجا بروم آسمان همین رنگ باشد. اما قدم اول کندن مهم است. حالا که تصمیمان را برای قدم اول گرفتیم می‌دانم بقیه جاها آسان‌تر خواهد بود. اما مشکل فعلا اینجاست که اینجا معمولا برای اجاره دادن خانه ها قراردادهای شش ماه یا یک ساله باید بست و ما فقط باید برای چهار یا پنج ماه یک خانه پیدا کنیم. اینکه چرا الان نمی‌رویم هم خودش داستان دیگری دارد. از درس من در این شهر هنوز یکسال کامل دیگر مانده اما من واقعا ترجیح می‌دهم رفت و آمد کنم و اینکه وضعیت وحید حداقل تا سه یا چهار سال آینده مشخص است. یعنی او می‌داند که کجا باید باشد برای درسش و من فعلا وضعیتم خیلی معلوم نیست که کجای امریکا بیافتم. بنابراین یک جورهایی منطقی‌تر بود که از امکانات دانشگاه او استفاده کنیم. در هر حال به دوستانمان نزدیک‌تر می‌شویم و این خوب است.

حالا مشکل یکبار خانه پیدا کردن اینجاست بعد اسباب کشی بعد یکبار خانه پیدا کردن آنجا و یکبار دیگر هم اسباب کشی. انگار دیگر باید از وسواسم برای شکل و اندازه و مدل خانه صرفنظر کنم. مدل زندگی ما برعکس خیلی از زوج های دیگر دانشجو بود. همه از زندگی دانشجویی و خوابگاهی و مشترک با یک سری آدم دیگر به زندگی دو نفره کاری و مستقل می روند ما بعد از چند سال کار مداوم و دستمان توی جیب خودمان رفتن و خوب خرج کردن تازه قرار است برویم زندگی دانشجویی بکنیم که اصلا هم بد نیست و شاکی هم نیستیم. اما ترک بعضی عادت‌ها از جمله راحت خرج کردن و نگران قسط‌های سرماه نبودن خیلی راحت نیست. سر پیری و معرکه گیری حکایت ماست.

در هر حال از اعوان و اخوان اطراف و اکناف برای مراسم باشکوه اسباب‌کشی در هر دو فصل دعوت رسمی به عمل می‌آید. جهنم و ضرر چلو کباب هم می‌‌‌دیم اگه کارگر خوبی باشید….نگفتم ترک عادت سخته؟

فوریه 29, 2008

قرار است در شش ماه آینده دوبار اسباب کشی کنیم. قراردادمان با این آپارتمان آخر آوریل تمام می‌شود و قبلا هم گفته بودم که وسط بازسازی کل مجتمع‌اند و قرارداد ها را تمدید نمی‌کنند. باید فکر خانه نو بود. از طرفی بالاخره ما عزممان را جزم کردیم که آخر تابستان از این شهر برویم. راه دوری نمی‌رویم. اما همینکه از اینجا بیرون می‌رویم خودش اولین قدم است. چهار سال است که من اینجایم و هنوز نتوانسته‌ام اندکی از بودن در این شهر لذت ببرم. شاید هم فقط نگرش منفی خودم از روز اول بود و هرجا بروم آسمان همین رنگ باشد. اما قدم اول کندن مهم است. حالا که تصمیمان را برای قدم اول گرفتیم می‌دانم بقیه جاها آسان‌تر خواهد بود. اما مشکل فعلا اینجاست که اینجا معمولا برای اجاره دادن خانه ها قراردادهای شش ماه یا یک ساله باید بست و ما فقط باید برای چهار یا پنج ماه یک خانه پیدا کنیم. اینکه چرا الان نمی‌رویم هم خودش داستان دیگری دارد. از درس من در این شهر هنوز یکسال کامل دیگر مانده اما من واقعا ترجیح می‌دهم رفت و آمد کنم و اینکه وضعیت وحید حداقل تا سه یا چهار سال آینده مشخص است. یعنی او می‌داند که کجا باید باشد برای درسش و من فعلا وضعیتم خیلی معلوم نیست که کجای امریکا بیافتم. بنابراین یک جورهایی منطقی‌تر بود که از امکانات دانشگاه او استفاده کنیم. در هر حال به دوستانمان نزدیک‌تر می‌شویم و این خوب است.

حالا مشکل یکبار خانه پیدا کردن اینجاست بعد اسباب کشی بعد یکبار خانه پیدا کردن آنجا و یکبار دیگر هم اسباب کشی. انگار دیگر باید از وسواسم برای شکل و اندازه و مدل خانه صرفنظر کنم. مدل زندگی ما برعکس خیلی از زوج های دیگر دانشجو بود. همه از زندگی دانشجویی و خوابگاهی و مشترک با یک سری آدم دیگر به زندگی دو نفره کاری و مستقل می روند ما بعد از چند سال کار مداوم و دستمان توی جیب خودمان رفتن و خوب خرج کردن تازه قرار است برویم زندگی دانشجویی بکنیم که اصلا هم بد نیست و شاکی هم نیستیم. اما ترک بعضی عادت‌ها از جمله راحت خرج کردن و نگران قسط‌های سرماه نبودن خیلی راحت نیست. سر پیری و معرکه گیری حکایت ماست.

در هر حال از اعوان و اخوان اطراف و اکناف برای مراسم باشکوه اسباب‌کشی در هر دو فصل دعوت رسمی به عمل می‌آید. جهنم و ضرر چلو کباب هم می‌‌‌دیم اگه کارگر خوبی باشید….نگفتم ترک عادت سخته؟

فوریه 29, 2008

قرار است در شش ماه آینده دوبار اسباب کشی کنیم. قراردادمان با این آپارتمان آخر آوریل تمام می‌شود و قبلا هم گفته بودم که وسط بازسازی کل مجتمع‌اند و قرارداد ها را تمدید نمی‌کنند. باید فکر خانه نو بود. از طرفی بالاخره ما عزممان را جزم کردیم که آخر تابستان از این شهر برویم. راه دوری نمی‌رویم. اما همینکه از اینجا بیرون می‌رویم خودش اولین قدم است. چهار سال است که من اینجایم و هنوز نتوانسته‌ام اندکی از بودن در این شهر لذت ببرم. شاید هم فقط نگرش منفی خودم از روز اول بود و هرجا بروم آسمان همین رنگ باشد. اما قدم اول کندن مهم است. حالا که تصمیمان را برای قدم اول گرفتیم می‌دانم بقیه جاها آسان‌تر خواهد بود. اما مشکل فعلا اینجاست که اینجا معمولا برای اجاره دادن خانه ها قراردادهای شش ماه یا یک ساله باید بست و ما فقط باید برای چهار یا پنج ماه یک خانه پیدا کنیم. اینکه چرا الان نمی‌رویم هم خودش داستان دیگری دارد. از درس من در این شهر هنوز یکسال کامل دیگر مانده اما من واقعا ترجیح می‌دهم رفت و آمد کنم و اینکه وضعیت وحید حداقل تا سه یا چهار سال آینده مشخص است. یعنی او می‌داند که کجا باید باشد برای درسش و من فعلا وضعیتم خیلی معلوم نیست که کجای امریکا بیافتم. بنابراین یک جورهایی منطقی‌تر بود که از امکانات دانشگاه او استفاده کنیم. در هر حال به دوستانمان نزدیک‌تر می‌شویم و این خوب است.

حالا مشکل یکبار خانه پیدا کردن اینجاست بعد اسباب کشی بعد یکبار خانه پیدا کردن آنجا و یکبار دیگر هم اسباب کشی. انگار دیگر باید از وسواسم برای شکل و اندازه و مدل خانه صرفنظر کنم. مدل زندگی ما برعکس خیلی از زوج های دیگر دانشجو بود. همه از زندگی دانشجویی و خوابگاهی و مشترک با یک سری آدم دیگر به زندگی دو نفره کاری و مستقل می روند ما بعد از چند سال کار مداوم و دستمان توی جیب خودمان رفتن و خوب خرج کردن تازه قرار است برویم زندگی دانشجویی بکنیم که اصلا هم بد نیست و شاکی هم نیستیم. اما ترک بعضی عادت‌ها از جمله راحت خرج کردن و نگران قسط‌های سرماه نبودن خیلی راحت نیست. سر پیری و معرکه گیری حکایت ماست.

در هر حال از اعوان و اخوان اطراف و اکناف برای مراسم باشکوه اسباب‌کشی در هر دو فصل دعوت رسمی به عمل می‌آید. جهنم و ضرر چلو کباب هم می‌‌‌دیم اگه کارگر خوبی باشید….نگفتم ترک عادت سخته؟

فوریه 28, 2008

مثلا در کتابخانه نشسته‌ام که درس بخوانم. همه کاری کردم غیر از درس خواندن…

چیزی این‌روزها در من نو می‌شود. شاید خاصیت این اسفند دوست داشتنی است. شاید نتیجه تغییرات شدید این دو سه ماه اخیر بوده. اما چیزی در من عوض می‌شود. ساکت‌تر شده‌ام. شاید یک روز حتی یادبگیرم دنیا بدون نظرات من هم راهش را خواهد رفت.
یاد می‌گیرم به ده سال دیگر فکر نکنم. آینده را یک مقدار کوچک‌تر ببینم. حد خودم را گذاشتم دو سال. اگر بدانم تا دو سال آينده چکاره‌ام فعلا بس است. از آن جلوتر را بعد از دوسال تصمیم می‌گیرم. برای کسانی که مرا بشناسند این یعنی نهایت تغییر. تغییری که هنوز کامل نشده اما من تلاش خودم را می‌کنم.

سعی کرده‌ام خستگی هایم را با لبخند پنهان کنم. حالا بیشتر می‌خندم. یک مقدارش برای قایم کردن خستگی است یک مقدارش برای خودم. سبک‌تر لباس می‌پوشم. ورزش نمی‌کنم. انگار باری از دوشم برداشته شده‌است. همین‌که صبح‌ها بیست دقیقه از ایستگاه قطار تا مدرسه را قدم می‌زنم و به زمین خیره می‌شوم برایم بس است. فهمیدم که دوست دارم به مردم و عادت‌هایشان دقت کنم. عادت‌های کوچک که به چشم نمی‌آیند.

هنوز سر کلاس‌ها بی‌دقتی می‌کنم. هنوز مثل همان کلاس سوم ابتدایی جای پنج و شش را در شصت و پنج عوضی می‌نویسم و نمره کلاس آمارم کامل نمی‌شود. هنوز درس‌ها را برای شب آخر می‌گذارم. هنوز به جای درس خواندن ترجیح می‌دهم خانه را جمع و جور کنم یا بیایم کتابخانه که وبلاگ بنویسم.

به تعطیل کردن اینجا هم فکر کردم. خودم هم می‌دانم که اینجا بی‌خاصیت و بی‌مصرف شده و مدت‌هاست حتی یک کلمه درست و حسابی هم درش پیدا نمی‌شود. اما دیدم بهانه است. بهانه است اگر بگویم اینجا باعث می‌شود من درس نخوانم. آدم شدن به ترک وبلاگ که نیست. من هم نمی‌دانم کی قرار است آدم شوم. اصلا آدم هم نشوم.

تازه دارد باورم می‌شود که آدمی دوگوش دارد و یک زبان. یادتان است وقتی زیاد حرف می‌زدیم این‌را به ما می‌گفتند؟ گوش می‌کنم و ساکتم.
تازه دارم با استادهایم دوست می‌شوم. کاری که این دوسال هیچ وقت وقت انجامش نبود. حالا کیف می‌کنم که بین صد و پنجاه نفر مرا به اسم می‌شناسند. خوشم می‌آید بقیه ایرانی‌های کلاس خاور میانه چشم دیدن مرا ندارند و استادم برایم ایمیل می‌زند که اینقدر برای خودت دشمن نتراش. باید یک ستون هفتگی راه بیاندازم فقط وقایع اتفاقیه این کلاس را بنویسم. دنیایی است برای خودش. باید بودید و قیافه پرژن های نازنین کلاس را وقتی استاد دلایل برجسته شدن هویت پرژن را بعد از قضیه گروگانگیری در امریکای اوایل دهه هشتاد می‌گفت می‌دیدید.

فیلم هیچ کتاب فارسی هیچ. کتاب‌هایم از ایران بسته بسته می‌رسند. ذوق مرگ کتاب‌هایمم. همین که در خانه‌اند آرامش بخش است. پولمان دیگر به سینما رفتن نمی‌رسد. باید منتظر باشیم که فیلم‌ها روی دی‌وی‌دی بیایند. نه پرسپولیس را دیده‌ام نه بادبادک باز را نه بقیه فیلم‌های امسال را. اسکار را هم نصفه کاره دیدم. از شوخی استوارت با اوباما هم خوشم نیامد. از هیلاری کلینتون متنفرم. دلیل هم دارد و ندارد. برایم مصداق بارز چیزی است که انگلیسی‌اش می‌شود Bitch ولی ترجمه فارسی درست هم ندارد. شاید سلیطه. از این شایعه که دو روز پیش تا ستون اول نیویورک تایمز هم رفت که اگر اوباما ریس دولت شود یکی پیدا می‌شود و ترورش می‌کند تا حد مرگ بدم می‌آید. حرف مفت پراکندن است. شاید هم می‌ترسم که درست از آب دربیاید.

به خیل استفاده کنندگان از فیس بوک پیوسته‌ام. برای خودم به این نتیجه رسیده‌ام که برای خیلی از ماها فیس بوک و اورکات و بقیه این تجمعات اینترنتی فرقی باهم ندارد. همان عکس‌ها. همان نوشته‌ها و همان قربان صدقه رفتن ها و باند بازی‌ها. خبری از کارهایی که بقیه مردم دنیا با این جوامع اینترنتی دارند نیست. خودم را هم می‌گویم.

باید بنویسم. باید بیشتر بنویسم. دلم برای روزمرگی نوشتن و از خودم نوشتن تنگ شده. باید یادم بیاید که چطور هر روز از خودم و خانه و زندگی و کار و درس و ماشین و شهر و مردم می‌نوشتم. اصلا از وقتی ترسیدم که به من بگویند روزانه نویس دچار فلج شده ام. باید با چرت و پرت نویسی شروع کنم به دوباره نوشتن. به از خودم نوشتن. نوشتن خوب است. نوشتن آرامش بخش است. درست است که شروع کرده‌ام در مسیر مخالف شنا کردن اما دلم می‌خواهد وقتی تمام اطرافم متلاطم است خودم آرام باشم.

از مسیر مخالف هم برایتان می‌گویم. عجالتا بروم ناهار بخورم که شدیدا گرسنه‌ام.

فوریه 28, 2008

مثلا در کتابخانه نشسته‌ام که درس بخوانم. همه کاری کردم غیر از درس خواندن…

چیزی این‌روزها در من نو می‌شود. شاید خاصیت این اسفند دوست داشتنی است. شاید نتیجه تغییرات شدید این دو سه ماه اخیر بوده. اما چیزی در من عوض می‌شود. ساکت‌تر شده‌ام. شاید یک روز حتی یادبگیرم دنیا بدون نظرات من هم راهش را خواهد رفت.
یاد می‌گیرم به ده سال دیگر فکر نکنم. آینده را یک مقدار کوچک‌تر ببینم. حد خودم را گذاشتم دو سال. اگر بدانم تا دو سال آينده چکاره‌ام فعلا بس است. از آن جلوتر را بعد از دوسال تصمیم می‌گیرم. برای کسانی که مرا بشناسند این یعنی نهایت تغییر. تغییری که هنوز کامل نشده اما من تلاش خودم را می‌کنم.

سعی کرده‌ام خستگی هایم را با لبخند پنهان کنم. حالا بیشتر می‌خندم. یک مقدارش برای قایم کردن خستگی است یک مقدارش برای خودم. سبک‌تر لباس می‌پوشم. ورزش نمی‌کنم. انگار باری از دوشم برداشته شده‌است. همین‌که صبح‌ها بیست دقیقه از ایستگاه قطار تا مدرسه را قدم می‌زنم و به زمین خیره می‌شوم برایم بس است. فهمیدم که دوست دارم به مردم و عادت‌هایشان دقت کنم. عادت‌های کوچک که به چشم نمی‌آیند.

هنوز سر کلاس‌ها بی‌دقتی می‌کنم. هنوز مثل همان کلاس سوم ابتدایی جای پنج و شش را در شصت و پنج عوضی می‌نویسم و نمره کلاس آمارم کامل نمی‌شود. هنوز درس‌ها را برای شب آخر می‌گذارم. هنوز به جای درس خواندن ترجیح می‌دهم خانه را جمع و جور کنم یا بیایم کتابخانه که وبلاگ بنویسم.

به تعطیل کردن اینجا هم فکر کردم. خودم هم می‌دانم که اینجا بی‌خاصیت و بی‌مصرف شده و مدت‌هاست حتی یک کلمه درست و حسابی هم درش پیدا نمی‌شود. اما دیدم بهانه است. بهانه است اگر بگویم اینجا باعث می‌شود من درس نخوانم. آدم شدن به ترک وبلاگ که نیست. من هم نمی‌دانم کی قرار است آدم شوم. اصلا آدم هم نشوم.

تازه دارد باورم می‌شود که آدمی دوگوش دارد و یک زبان. یادتان است وقتی زیاد حرف می‌زدیم این‌را به ما می‌گفتند؟ گوش می‌کنم و ساکتم.
تازه دارم با استادهایم دوست می‌شوم. کاری که این دوسال هیچ وقت وقت انجامش نبود. حالا کیف می‌کنم که بین صد و پنجاه نفر مرا به اسم می‌شناسند. خوشم می‌آید بقیه ایرانی‌های کلاس خاور میانه چشم دیدن مرا ندارند و استادم برایم ایمیل می‌زند که اینقدر برای خودت دشمن نتراش. باید یک ستون هفتگی راه بیاندازم فقط وقایع اتفاقیه این کلاس را بنویسم. دنیایی است برای خودش. باید بودید و قیافه پرژن های نازنین کلاس را وقتی استاد دلایل برجسته شدن هویت پرژن را بعد از قضیه گروگانگیری در امریکای اوایل دهه هشتاد می‌گفت می‌دیدید.

فیلم هیچ کتاب فارسی هیچ. کتاب‌هایم از ایران بسته بسته می‌رسند. ذوق مرگ کتاب‌هایمم. همین که در خانه‌اند آرامش بخش است. پولمان دیگر به سینما رفتن نمی‌رسد. باید منتظر باشیم که فیلم‌ها روی دی‌وی‌دی بیایند. نه پرسپولیس را دیده‌ام نه بادبادک باز را نه بقیه فیلم‌های امسال را. اسکار را هم نصفه کاره دیدم. از شوخی استوارت با اوباما هم خوشم نیامد. از هیلاری کلینتون متنفرم. دلیل هم دارد و ندارد. برایم مصداق بارز چیزی است که انگلیسی‌اش می‌شود Bitch ولی ترجمه فارسی درست هم ندارد. شاید سلیطه. از این شایعه که دو روز پیش تا ستون اول نیویورک تایمز هم رفت که اگر اوباما ریس دولت شود یکی پیدا می‌شود و ترورش می‌کند تا حد مرگ بدم می‌آید. حرف مفت پراکندن است. شاید هم می‌ترسم که درست از آب دربیاید.

به خیل استفاده کنندگان از فیس بوک پیوسته‌ام. برای خودم به این نتیجه رسیده‌ام که برای خیلی از ماها فیس بوک و اورکات و بقیه این تجمعات اینترنتی فرقی باهم ندارد. همان عکس‌ها. همان نوشته‌ها و همان قربان صدقه رفتن ها و باند بازی‌ها. خبری از کارهایی که بقیه مردم دنیا با این جوامع اینترنتی دارند نیست. خودم را هم می‌گویم.

باید بنویسم. باید بیشتر بنویسم. دلم برای روزمرگی نوشتن و از خودم نوشتن تنگ شده. باید یادم بیاید که چطور هر روز از خودم و خانه و زندگی و کار و درس و ماشین و شهر و مردم می‌نوشتم. اصلا از وقتی ترسیدم که به من بگویند روزانه نویس دچار فلج شده ام. باید با چرت و پرت نویسی شروع کنم به دوباره نوشتن. به از خودم نوشتن. نوشتن خوب است. نوشتن آرامش بخش است. درست است که شروع کرده‌ام در مسیر مخالف شنا کردن اما دلم می‌خواهد وقتی تمام اطرافم متلاطم است خودم آرام باشم.

از مسیر مخالف هم برایتان می‌گویم. عجالتا بروم ناهار بخورم که شدیدا گرسنه‌ام.

فوریه 28, 2008

مثلا در کتابخانه نشسته‌ام که درس بخوانم. همه کاری کردم غیر از درس خواندن…

چیزی این‌روزها در من نو می‌شود. شاید خاصیت این اسفند دوست داشتنی است. شاید نتیجه تغییرات شدید این دو سه ماه اخیر بوده. اما چیزی در من عوض می‌شود. ساکت‌تر شده‌ام. شاید یک روز حتی یادبگیرم دنیا بدون نظرات من هم راهش را خواهد رفت.
یاد می‌گیرم به ده سال دیگر فکر نکنم. آینده را یک مقدار کوچک‌تر ببینم. حد خودم را گذاشتم دو سال. اگر بدانم تا دو سال آينده چکاره‌ام فعلا بس است. از آن جلوتر را بعد از دوسال تصمیم می‌گیرم. برای کسانی که مرا بشناسند این یعنی نهایت تغییر. تغییری که هنوز کامل نشده اما من تلاش خودم را می‌کنم.

سعی کرده‌ام خستگی هایم را با لبخند پنهان کنم. حالا بیشتر می‌خندم. یک مقدارش برای قایم کردن خستگی است یک مقدارش برای خودم. سبک‌تر لباس می‌پوشم. ورزش نمی‌کنم. انگار باری از دوشم برداشته شده‌است. همین‌که صبح‌ها بیست دقیقه از ایستگاه قطار تا مدرسه را قدم می‌زنم و به زمین خیره می‌شوم برایم بس است. فهمیدم که دوست دارم به مردم و عادت‌هایشان دقت کنم. عادت‌های کوچک که به چشم نمی‌آیند.

هنوز سر کلاس‌ها بی‌دقتی می‌کنم. هنوز مثل همان کلاس سوم ابتدایی جای پنج و شش را در شصت و پنج عوضی می‌نویسم و نمره کلاس آمارم کامل نمی‌شود. هنوز درس‌ها را برای شب آخر می‌گذارم. هنوز به جای درس خواندن ترجیح می‌دهم خانه را جمع و جور کنم یا بیایم کتابخانه که وبلاگ بنویسم.

به تعطیل کردن اینجا هم فکر کردم. خودم هم می‌دانم که اینجا بی‌خاصیت و بی‌مصرف شده و مدت‌هاست حتی یک کلمه درست و حسابی هم درش پیدا نمی‌شود. اما دیدم بهانه است. بهانه است اگر بگویم اینجا باعث می‌شود من درس نخوانم. آدم شدن به ترک وبلاگ که نیست. من هم نمی‌دانم کی قرار است آدم شوم. اصلا آدم هم نشوم.

تازه دارد باورم می‌شود که آدمی دوگوش دارد و یک زبان. یادتان است وقتی زیاد حرف می‌زدیم این‌را به ما می‌گفتند؟ گوش می‌کنم و ساکتم.
تازه دارم با استادهایم دوست می‌شوم. کاری که این دوسال هیچ وقت وقت انجامش نبود. حالا کیف می‌کنم که بین صد و پنجاه نفر مرا به اسم می‌شناسند. خوشم می‌آید بقیه ایرانی‌های کلاس خاور میانه چشم دیدن مرا ندارند و استادم برایم ایمیل می‌زند که اینقدر برای خودت دشمن نتراش. باید یک ستون هفتگی راه بیاندازم فقط وقایع اتفاقیه این کلاس را بنویسم. دنیایی است برای خودش. باید بودید و قیافه پرژن های نازنین کلاس را وقتی استاد دلایل برجسته شدن هویت پرژن را بعد از قضیه گروگانگیری در امریکای اوایل دهه هشتاد می‌گفت می‌دیدید.

فیلم هیچ کتاب فارسی هیچ. کتاب‌هایم از ایران بسته بسته می‌رسند. ذوق مرگ کتاب‌هایمم. همین که در خانه‌اند آرامش بخش است. پولمان دیگر به سینما رفتن نمی‌رسد. باید منتظر باشیم که فیلم‌ها روی دی‌وی‌دی بیایند. نه پرسپولیس را دیده‌ام نه بادبادک باز را نه بقیه فیلم‌های امسال را. اسکار را هم نصفه کاره دیدم. از شوخی استوارت با اوباما هم خوشم نیامد. از هیلاری کلینتون متنفرم. دلیل هم دارد و ندارد. برایم مصداق بارز چیزی است که انگلیسی‌اش می‌شود Bitch ولی ترجمه فارسی درست هم ندارد. شاید سلیطه. از این شایعه که دو روز پیش تا ستون اول نیویورک تایمز هم رفت که اگر اوباما ریس دولت شود یکی پیدا می‌شود و ترورش می‌کند تا حد مرگ بدم می‌آید. حرف مفت پراکندن است. شاید هم می‌ترسم که درست از آب دربیاید.

به خیل استفاده کنندگان از فیس بوک پیوسته‌ام. برای خودم به این نتیجه رسیده‌ام که برای خیلی از ماها فیس بوک و اورکات و بقیه این تجمعات اینترنتی فرقی باهم ندارد. همان عکس‌ها. همان نوشته‌ها و همان قربان صدقه رفتن ها و باند بازی‌ها. خبری از کارهایی که بقیه مردم دنیا با این جوامع اینترنتی دارند نیست. خودم را هم می‌گویم.

باید بنویسم. باید بیشتر بنویسم. دلم برای روزمرگی نوشتن و از خودم نوشتن تنگ شده. باید یادم بیاید که چطور هر روز از خودم و خانه و زندگی و کار و درس و ماشین و شهر و مردم می‌نوشتم. اصلا از وقتی ترسیدم که به من بگویند روزانه نویس دچار فلج شده ام. باید با چرت و پرت نویسی شروع کنم به دوباره نوشتن. به از خودم نوشتن. نوشتن خوب است. نوشتن آرامش بخش است. درست است که شروع کرده‌ام در مسیر مخالف شنا کردن اما دلم می‌خواهد وقتی تمام اطرافم متلاطم است خودم آرام باشم.

از مسیر مخالف هم برایتان می‌گویم. عجالتا بروم ناهار بخورم که شدیدا گرسنه‌ام.

جوک روز:

فوریه 28, 2008

گیتس, وزیر دفاع امریکا, از دولت ترکیه خواست که تمامیت ارضی عراق را محترم بشمارد و شمال این کشور را ترک کند.

منبع

جوک روز:

فوریه 28, 2008

گیتس, وزیر دفاع امریکا, از دولت ترکیه خواست که تمامیت ارضی عراق را محترم بشمارد و شمال این کشور را ترک کند.

منبع

فوریه 27, 2008

تا دیشب نفهمیده بودم گوگل چقدر بی‌شرف است.

فهمیدم یکی از همکلاسی‌های سابق یک خانه خریده در آریزونا به قیمت سیصد و چهل و سه هزار دلار با نقشه دقیق خیابان و اسم مشاور املاکی را که برایش خانه را خریده بود.
پسرک روحش هم خبر ندارد که من الان می‌دانم سر خیابانشان یک ایستگاه اتوبوس است ,روبه روی یک پارک با زمین بازی برای بچه‌ها.

فوریه 27, 2008

تا دیشب نفهمیده بودم گوگل چقدر بی‌شرف است.

فهمیدم یکی از همکلاسی‌های سابق یک خانه خریده در آریزونا به قیمت سیصد و چهل و سه هزار دلار با نقشه دقیق خیابان و اسم مشاور املاکی را که برایش خانه را خریده بود.
پسرک روحش هم خبر ندارد که من الان می‌دانم سر خیابانشان یک ایستگاه اتوبوس است ,روبه روی یک پارک با زمین بازی برای بچه‌ها.