سیزده به در
مارس 31, 2008
سفره پلاستیکی روی علف و لوبیا پلو!
آخه من نمیدونم چرا باید سالها از اینهمه لذت بدم میاومد؟
ترواشات آخرشبی
مارس 30, 2008
خواب دیدم که مانند سایکه به یک سفر خارقالعاده رفته ام برای جنگ با اژدها. بعد در راه برگشت میروم خانه خالهام در ایران میخوابم. وقتی بیدار میشوم میبینم آنقدر خوابیدهام که خاک گرفتهام و جایی که خوابیدهبودم مثل جای تابلو بعد از سالها روی دیوار ماندن، سفید شده است. بیدار میشوم و میبینم که دورتادور خانه خالهآم آدمهای زنده و مرده نشستهاند که مرا ببینند. با همه خوش و بش میکنم. از درخانه که بیرون میآیم ریس جمهور زیمباوه را دیدم که یک مرد سفیدپوست با موههای زرد مایل به نارنجی بود. با ریس جمهور دست میدهم و موفقیتش را در انتخابات تبریک میگویم. سوار ماشینم میشوم در راه برگشت گرزم را هم از میان آمازونیان برمیدارم و میگذارم صندوق عقب. بعد هم بیدار شدم.
امروز بعد از چند دقیقه فکر کردن با خودم برای یافتن کلمه به گل مصنوعی گفتم “گل غیرواقعی”. یعنی جملهام بعد از فکر کردن اینطور شده بود:.” آن گل غیرواقعی را جلوی چشمم بردار”. یاد خواهرم افتاده که یک بار به کرم شبتاب گفته بود” کون چراغ سبز”! کلا ما خانواده خلاقی هستیم.
یک مقدار هم از پیشرفت موسیقیاییام برایتان بگویم که مرا به ادامه راه تشویق کنید. روزهایی که با قطار میروم دانشگاه، اول صبح آهنگهای شاد ایرانی گوش میکنم. به این نتیجه رسیدم که بهترین آهنگ برای شروع روز”خوشگلا باید برقصن” است. تازه این را هم بگویم که یک گنجینه آهنگ یافتم از کامپیوتر یک عزیز اهل موسیقی و در آن به کشفیاتی نایل شدم که اصلا تا یک ماه قبل به مخیله آم هم عبور نمی کرد. از جمله آنها کشف آهنگی با ترجیع بند” سوسولا دست نزنین الگوهاتون میشکنه” بود. من هر روز یک بار این آهنگ را گوش میدهم که موجبات سرور و فرح فراهم شود اما هر بار به همان اندازه دفعه اول به نبوع شاعر این ترانه آفرین میگویم و خوب از آنجایی که نمیةوانم جلوی خنده خودم را هم بگیرم موجب عکس العملهایی بسیار جالبی از حانب مسافران قطار هم می شوم. یک آهنگ بسیار خاطره برانگیزی هم در آن کشف کردم متعلق به عروس دختر عموی بابایم در بیست سال قبل با ترجیع بند “آنی عشق و عسلم، آنی شعر و غزلم، آنی دنیا مال ما، همه عشقا مال ما.” من تازه در این هفته بعد از بیست سال فهمیدم که این ترانه خطاب به “آنی ” است نه “هانی” که خوب این هم خیلی پیشرفت بزرگی بود. البته خوب در طول روز به یک سری موسیقی های سخت هم گوش میکنیم که مال اوقاتی است که لازم است چهره یک انسان متفکر را به خودمان بگیریم. و من هرگز نخواهم توانست از راک سنگین لذت ببرم. حالا دور و اطرافیان خودشان را بکشند.
آنقدر هوا خوب است و چمنهای سبز و درختان تازه جوانه زده وسوسه انگیزی که آدم دلش میخواهد برود چرا! یادم است یک نوار قصه ای بود کنار خروس زری و علیمردان خان و خاله سوسکه که حکایت حربایی بود که موش کورها برای تنبیه او را جلوی آفتاب به درختی می بنند. جمعه ریسم مرا هی از این دفتر به این دفتر فرستاد برای کاغدبازی های اداری. د.بعد از من معذرت خواهی کرد که همش مرا بیرون میفرستد. برایش قصه را تعریف کردم و گفتم بهترین لطفی است که عصر جمعه می تواند در حق من بکند.
قبلا هم گفته بودم که استویی خداست. این برنامه ویژه صدمین قسمت برنامه است. حالش را ببرید.
فارسینویس مک رسما سرویسمان کرده. آنهم وقتی که من بهطور جدی تصمیم در درستنویسی فارسی دارم.
یک هفته برای تعطیلات بهاره تعطیلم. جای دوری احتمالا نخواهم رفت و همین شهرهای اطراف خواهم بود. اما به خودم قول دادم سه مطلب بنویسم که مدتهاست ذهنم را مشغول کرده. اینجا گفتم که یادم بماند و خجالت بکشم اگر ننوشتمشان.
یکشنبهها با برگ و رنگ
مارس 30, 2008

عکس از اینجا
Sex and the Women!
مارس 27, 2008
این پست خشایار بهانه نوشتن چند خط پایین شد.
یکی از دلایلی که باعث خواهد شد من به هیلاری کلینتون هیچ وقت به عنوان یک زن قدرتمند نگاه نکنم جریان شوهرش با مونیکا لوینسکی است. هیلاری در آن زمان تصمیم گرفت که نقش یک زن خوب و نجیب و خانم و خانواده دوست را بازی کند و همه رادیکال فمینیزمش را کنار بگذارد و بیاید کنار شوهرش بیایستد. این انتخاب شخصی اش بود؟ باشد. قبول. ما هم احترام می گذاریم. خود من نمی دانم اگر وحید برود با یک نفر دیگر بخوابد تصمیم چه خواهد بود. درست است که این مسئله خط قرمز رابطه های من بوده و خواهد بود اما واقعا آنقدر شخصی است که به خاطرش نمی توان به کسی خورده گرفت.
اما من عقیده دارم هیلاری کلینتون از همان موقع می دانست که برنامه اش برای ده سال بعد چیست. می دانست که روزی برای رده های بالای دولتی اقدام خواهد کرد و آن موقع تصمیم گرفت که بماند و نقش یک خانم معصوم نجیب قربانی را بازی کند که با تمام خیانتی که بهش شده بازهم به ارزشی به اسم خانواده آمریکایی احترام می گذارد و به خاطر حفظ این ارزش از عصبانیت شخصی اش و حقش برای جدایی از مرد خیانتکار* خواهد گذشت.
اما بیل کلینتون تنها مرد خیانتکار آمریکایی نبود. فرماندار نیوجرسی سه سال قبل به گی بودنش اعتراف کرد ( گویی که گی بودن جرم است و باید به آن اعتراف کرد) فرماندارنیویورک هم که همین چند وقت قبل به خاطر رابطه اش با یک دختری هم سن و سال دختر خودش مجبور به استعفا شد. شهردار دیترویت هم مسملا آخریش نیست. حالا چیزی که این وسط عجیب به نظر می رسد این است که در تمام نطق هایی که این افراد برای عذرخواهی از مردمشان ترتیب داده بودند خانم هایشان هم اگر نه دست در دست بلکه کنارشان ایستاده اند و گویی از خیانت همسرشان دفاع می کنند. جریان چیست؟ هیلاری نمونه همه شان شده است و فردا خانم همسایه می گوید تو اگر زن زندگی بودی مثل هیلاری می چسبیدی به زندگییت؟ شاید هم بگویند اصلا تقصیر خودت بود که مردت رفت با یکی دیگر خوابید؟
مسئله ای که باید در نظر گرفت این است که نظام مردسالار به شدت در جامعه طبقه بالای آمریکایی نهادینه شده است. به عبارتی این طبقه بزرگترین پرورش دهندگان زنان عروسکی اند. ( توجه شما را به خانم باربی شکل جنرال مک کین جلب می کنم) البته حالا نه عروسک لزوما به شکل باربی. منظورم منفعل بودن است. این زنان یاد میگیرند که در رده های بالا بهتر است حرف نزنند یا مثلا مثل خانم لورا بوش و دخترشان بروند کتاب قصه برای بچه ها بنویسند و بخوانند. برای این زنان حفظ ظاهر از هر امری واجب تر است. هرچه باشد نوادگان اسکارلت اوهارو یند. حالا این حفظ ظاهر همان امری است که اگر در یک کشور مثلا آسیایی انجام شود می شود نمونه بارز تحجر و عقب ماندگی زنان و مردان.
یک مسله دیگر هم شاید این باشد که این زنان برای ماندن در این طبقه مجبورند با مرد خیانتکار باقی بمانند. این جامعه به شدت بر روی روابط برقرار شده روابطی که پایه های همان جامعه مردسالار است. یکی از دروسی که زنان این طبقه از اجتماع باید بیاموزند این است که شاید هرگز موقعیت فعلی شان تکرار نشود.
اگر بخواهیم منصفانه تر به قضیه نگاه کنیم شاید بشود تقصیر را هم اندکی به گردن رسانه ها انداخت. معمولا در این طور مواقع رسم است که فرد خاطی میاید و یک عذرخواهی می کند. رسم هم شده که افراد خانواده اش هم به نشانه همبستگی با خیانتش بیایند کنارش جلوی دوربین بیاستند. حالا اگر این خانواده به خصوص همسر فرد راضی به بازی کردن این نقش نشود توجه رسانه ها به جای مرد به زن معطوف می شود. احتمالا این چیزی نیست که زن در آن شرایط بخواهد. این وضعیتی بود که همسر فرماندار نیوجرسی مدتی بعد از کنار شوهرش قرار گرفتن در جریان اعتراف/ عذرخواهی اش بیان کرد که شرایط سختی داشته و نمی خواسته که تبدیل به نقش اول داستان شود.
حالا دلیل این رفتار زنان هرچه که باشد متاسفانه تعداد برخوردهای این چنینی کنار مردخیانتکار باقی ماندن و نطق دادن روز به روز دارد بیشتر می شود. آنهم در جامعه ای که زنان قبل از اینکه از دایره بسته خشونت در خانواده بیرون بیایند به طور متوسط هشت بار به طرف فرد آزار دهنده یا خیانتکار برمی گردند. این افراد که صحبتشان همیشه در رسانه هاست ناخواسته تبدیل به مدلی میشود که جامعه زنان را آنگونه میخواهد. اگر فلانی گذشت کرد تو چرا نمی گذری؟ تو که دیگر از همسر ریس جمهور بالاتر نیستی. متاسفانه هیلاری کلینتون بدعتی را -حداقل برای همدوره ای های من- شروع کرد که تمام همقطارانش سالها برای نسخش تلاش کرده بودند. شاید اگر آن موقع قدرتمند جلوی خیانتکار می ایستاد الان اینهمه نیاز به اثبات قدرتش نداشت و کارش ساده تر بود.
راستش در این مواقع زن دوم خیلی بیشتر در کانون توجه قرار می گیرد تا همسر قانونی مرد. حالا من هم سوال خشایار را تکرار می کنم. چرا ما به این قضایا توجه نمی کنیم؟ آیا دیگر تمام حقوقمان را در این مملکت گرفته ایم و تنها باید به اثبات برتری جلوه های زنانه مان بپردازیم؟ ظاهرا وضعیت زنان کشورهای دیگر آنقدر بغرنج است که باید بیخیال اینجا شد؟ سرنوشت فمینزیسم هم ظاهرا با بقیه جنبش های آمریکایی دارند همه با هم به قعر چاه می روند.
اگر منبعی در این زمینه دارید که این بحث را بیشتر باز کرده لطف کنید در بخش نظرات بگویید.
* اگر من این واژه مرد خیانتکار را هی تکرار کردم منظورم یک وجه از شخصیت بیل کلینتون است. من معتقدم آدمها وجه های گوناگونی دارند و این ها باعث نمی شود که کلینتون یکی از بهترین روسای جمهور آمریکا نباشد. همانطور که اخلاق گند نویسنده محبوب من چیزی از ارزشهای قلمی اش کم نمی کند.
پی نوشت: لطفا بحث نقد را با مقایسه ادغام نکنید که خودت ببین که چه کشور آزادی است که مرد میاید در کنار خانواده اش می ایستد و عذرخواهی می کند و ما الان نمی دانیم تکلیف سردار زارعی چیست! وقتی آدم منتقدانه نگاه می کند یک جامعه را از درون موشکافی می کند نه در مقایسه با کشور های دیگر. در ضمن همیشه شک کنید اگر یک جا بوق و کرنا کردند که ما آزادترین کشور دنیایم. ایران و آمریکا خیلی بیشتر از اینها شبیه همند!
عیدی
مارس 27, 2008
من در ابعاد بین المللی و بین قاره ای از فرستنده این چایی های رنگارنگ معطر تشکر می کنم. زندگی بدون چای یک چیز کم نداشت; اصلا هیچی نداشت.
Musical Qualities
مارس 26, 2008
فکر کنم این پروفسور بعد از دیدن این ویدوی پایینی این نتیجه گیری را راجع به موسیقیایی بودن اسامی روسای جمهور گرفت. اسم احمدی نژاد که آخر توازن است در این ویدیو!
Musical Qualities
مارس 26, 2008
فکر کنم این پروفسور بعد از دیدن این ویدوی پایینی این نتیجه گیری را راجع به موسیقیایی بودن اسامی روسای جمهور گرفت. اسم احمدی نژاد که آخر توازن است در این ویدیو!
برنده
مارس 25, 2008
اگر یک وقت تعجب کردید که چرا با وجود اینهمه کشته جنگ بوش در عراق و اینهمه تبعات اقتصادی -که زندگی ها را دارد زیر و رو می کند- چرا هنوز ممکن است مردم آمریکا باز هم به آخرین سامورایی- لقب اهدایی من به مک کین- رای بدهند یادتان باشد که اکثریت این مردم که کمرشان دارد زیر بار قیمت بنزین و بحران خانه و گرانی غذا و اقتصاد به شدت بیمار روز به روز بیشتر خم می شود, خیلی از خود جنگ ناراحت نیستند. از اینکه چرا امریکا جنگ را تا به حال نبرده است دلخورند.
جنگ بوش در عراق برنده ای غیر از ابرشرکت های چند ملیتی و افراطیون مذهبی ندارد. کمر خانواده دانشجویی من هم به درک.
سخنان آشنا
مارس 24, 2008
شمار کشتهشدگان امریکا در عراق از مرز چهار هزار تن گذشت.
“نمیگذاریم خون سربازانمان پایمال شود.”
حالا باید از جنابشان پرسید که احقاق حق شهدای ایشان چگونه است؟ برای این چهار هزار نفر جان چندصد نفر دیگر را میخواهد بگیرد که راضی شود و دست بردارد از صدور اجباری دمکراسی مدل آمریکاییاش به عراق.
یکشنبههای با برگ و رنگ را یادم نرفته بود. یک عکس از یک کاسه چاغاله بادام تازه و آبدار گرفته بودم. دوربینم را اما جایی جا گذاشته ام. به محض اینکه دوربینم به دستم برسد عکس را میگذارم اینجا.
یک سررسید سال هشتادو هفت کادو گرفتم. زنان و کار با عکسهای رنگی مریم زندی. عکسّهایی از زنان شالیکار رشت و پنبه چینان گناباد و نخ ریسان بختیاری و زعفران چینان خراسان. دلم با دیدن عکسّ ها میرود. اگر دستتان رسید بگیریدش و لذت عکسها را مزه مزه کنید.
خوب است که میشود آدمها را شناخت. خیلی زود. این خیلی خوب است.
فارسی زبان شعر است و احساس. باید به فارسی عاشق شد. یک استاد خارجکی این را سر کلاسی گفت و من غرق عشق شدم.