توفیق اجباری

می 31, 2008

پرواز آتلانتا به سکرمنتو را به خاطر تاخیر دوساعته پرواز قبلمان از دست دادیم و شب ماندگار شدیم در آتلانتا.

خاله جانمان آمده فرودگاه دنبالمان و قرار شده امشب را اینجا اطراق کنیم. فعلا که بوی قورمه سبزی همه خانه را برداشته و بعدش قرار است برویم شب زنده داری در اینجا.

این هم از صله رحم اجباری و دیدن یک کلان شهر دیگر حتی اگر شده در یک شب طولانی

می 31, 2008

با میزبانانمان که خداحافظی کردیم همراهم گفت که نسل آدم‌های خوب کم شده اما برنیافتاده.

من کاملا موافق بودم

می 31, 2008

با میزبانانمان که خداحافظی کردیم همراهم گفت که نسل آدم‌های خوب کم شده اما برنیافتاده.

من کاملا موافق بودم

می 31, 2008

با میزبانانمان که خداحافظی کردیم همراهم گفت که نسل آدم‌های خوب کم شده اما برنیافتاده.

من کاملا موافق بودم

بدون شک یکی از بی‌نظیرترین تجربیاتی بود که تا حالا داشتم.

phantom.jpg

نوشته روجا در همین رابطه

داستانش را دوران نوجوانی خوانده بودم و تقریبا هیچی از داستان یادم نمانده بود. تجربه تاتر موزیکال آن‌هم نه هر تاتری بلکه این تاتر و آن هم نه هرجایی بلکه در برادوی و آنهم قدیمی‌ترین نمایش آن چیز غیر قابل توصیفی بود.

پی‌نوشت: جای شما خالی بود خانم مسرت.

بدون شک یکی از بی‌نظیرترین تجربیاتی بود که تا حالا داشتم.

phantom.jpg

نوشته روجا در همین رابطه

داستانش را دوران نوجوانی خوانده بودم و تقریبا هیچی از داستان یادم نمانده بود. تجربه تاتر موزیکال آن‌هم نه هر تاتری بلکه این تاتر و آن هم نه هرجایی بلکه در برادوی و آنهم قدیمی‌ترین نمایش آن چیز غیر قابل توصیفی بود.

پی‌نوشت: جای شما خالی بود خانم مسرت.

می 29, 2008

سکوت این‌روزهایم را دوست ندارم. دلم برای نوشتن در اینجا تنگ شده. دست و دلم به نوشتن نیست. می‌دانم گذری است و دوباره پر خواهم شد از نوشته. لابد وقتی به همان زندگی شلوغ همیشگی برگردم.

اینجا خانه دوم من است. وقتی ننویسم انگار شب به خانه نرسیده‌ام.

باید خودم را مجبور کنم که روزمره‌هایم را بنویسم. گاهی به روزهای اول اینجا نوشتن نگاه می‌کنم که چه راحت می‌نوشتم و چه قدر دوست داشتم نوشته‌هایم را. اینجا نه قرار بود جای حرف‌های گنده بشود نه نوشته‌های خوصله سربر. قرار بود خود من باشد با همه خنده‌ها و غم‌ها و غرها و بالا و پایین‌های زندگی. خودم که گنده نشده‌ام اما شاید حوصله‌بر سر شده باشم، مثل خود اینجا.

همچنان در سفرم و همچنان مشغول خوش‌گذرانی. شاید هم وبلاگ دیگر جدا شده باشد از زندگی واقعی. وقتی زندگی خوب است و به راه، هوس نوشتن به سر آدم نمی‌زند.

یک برنامه بود دوران بچگی ما که چندتا پسربچه که از مدرسه می‌آمدند و در راه خانه، در یک خرابه دور هم جمع می‌شدند و برای خودشان تاتر بازی می‌کردند، را یادتان است؟
دیروز یاد آن افتادم. یک پسر قد بلند کچلی هم بازیگرش بود که تنها کسی است که از آن تیم یادم مانده.

می 29, 2008

سکوت این‌روزهایم را دوست ندارم. دلم برای نوشتن در اینجا تنگ شده. دست و دلم به نوشتن نیست. می‌دانم گذری است و دوباره پر خواهم شد از نوشته. لابد وقتی به همان زندگی شلوغ همیشگی برگردم.

اینجا خانه دوم من است. وقتی ننویسم انگار شب به خانه نرسیده‌ام.

باید خودم را مجبور کنم که روزمره‌هایم را بنویسم. گاهی به روزهای اول اینجا نوشتن نگاه می‌کنم که چه راحت می‌نوشتم و چه قدر دوست داشتم نوشته‌هایم را. اینجا نه قرار بود جای حرف‌های گنده بشود نه نوشته‌های خوصله سربر. قرار بود خود من باشد با همه خنده‌ها و غم‌ها و غرها و بالا و پایین‌های زندگی. خودم که گنده نشده‌ام اما شاید حوصله‌بر سر شده باشم، مثل خود اینجا.

همچنان در سفرم و همچنان مشغول خوش‌گذرانی. شاید هم وبلاگ دیگر جدا شده باشد از زندگی واقعی. وقتی زندگی خوب است و به راه، هوس نوشتن به سر آدم نمی‌زند.

یک برنامه بود دوران بچگی ما که چندتا پسربچه که از مدرسه می‌آمدند و در راه خانه، در یک خرابه دور هم جمع می‌شدند و برای خودشان تاتر بازی می‌کردند، را یادتان است؟
دیروز یاد آن افتادم. یک پسر قد بلند کچلی هم بازیگرش بود که تنها کسی است که از آن تیم یادم مانده.

می 29, 2008

سکوت این‌روزهایم را دوست ندارم. دلم برای نوشتن در اینجا تنگ شده. دست و دلم به نوشتن نیست. می‌دانم گذری است و دوباره پر خواهم شد از نوشته. لابد وقتی به همان زندگی شلوغ همیشگی برگردم.

اینجا خانه دوم من است. وقتی ننویسم انگار شب به خانه نرسیده‌ام.

باید خودم را مجبور کنم که روزمره‌هایم را بنویسم. گاهی به روزهای اول اینجا نوشتن نگاه می‌کنم که چه راحت می‌نوشتم و چه قدر دوست داشتم نوشته‌هایم را. اینجا نه قرار بود جای حرف‌های گنده بشود نه نوشته‌های خوصله سربر. قرار بود خود من باشد با همه خنده‌ها و غم‌ها و غرها و بالا و پایین‌های زندگی. خودم که گنده نشده‌ام اما شاید حوصله‌بر سر شده باشم، مثل خود اینجا.

همچنان در سفرم و همچنان مشغول خوش‌گذرانی. شاید هم وبلاگ دیگر جدا شده باشد از زندگی واقعی. وقتی زندگی خوب است و به راه، هوس نوشتن به سر آدم نمی‌زند.

یک برنامه بود دوران بچگی ما که چندتا پسربچه که از مدرسه می‌آمدند و در راه خانه، در یک خرابه دور هم جمع می‌شدند و برای خودشان تاتر بازی می‌کردند، را یادتان است؟
دیروز یاد آن افتادم. یک پسر قد بلند کچلی هم بازیگرش بود که تنها کسی است که از آن تیم یادم مانده.

photo_1_4af79b4c851953947b0ef59bb76ad4d5.jpg

یکم: امتحانات صبح جمعه تمام شد. آنقدر این دو هفته آخر اذیت شده بودم- نتیجه کم‌کاری طول ترم- که هنوز باورم نمی‌شود تمام شده است. روزهای آخر فقط می‌خواستم تمام شود. دیگر نتیجه مهم نبود. تا حالا هم فقط نمر‌ه‌های دوتا از درس ها را گرفته‌ام که بد نبود.

دوم: دوساعت بعد از امتحان آخر پرواز کردم! و آمده‌ام شرق آمریکا. این چند روز هم به گشت و گذار در نیویورک و نیوجرسی گذشته است. فردا هم قرار است بروم واشنگتن دی‌سی و فردایش هم فیلادلفیا. خوبی این ایالت‌ّ‌‌های شرقی این است که آن اندازه‌ای که ما در غرب باید برانیم که به یک فروشگاه برسیم کافی است که اینجا از ایالتی به ایالت دیگر رفت.

سوم: هوا عالی است. هفته قبل هوای ولایت ما شده بود صد و دو درجه فارنهایت. اینجا هوای اردیبهشت ایران را دارد.

چهارم: پرینستون زیباست. حداقل من عاشق قدمتش شده ام. اینجا چیزی که متعلق به قرن هفده و هجده باشد قدیمی به حساب می‌آید و من حتی ساختمان‌هایی را که به سبک گوتیک در سال هزار و نهصد و بیست و پنج ساخته شده‌اند را هم دوست دارم. شهر را هم تاجایی که دیده‌ام پر از بستنی فروشی و نانوایی‌های به سبک ارو‍پاست و کلا تمرکزی که روی این حفظ فرهنگ ارو‍پایی ‌اش شده. نه فرهنگ ارو‍پایی ارث پدری من است نه فرهنگ امریکایی که سنگشان را به سینه بزنم. ( فرهنگ ایرانی هم نیست) اما یک جور آرامشی من در اینجا دیدم که دوست داشتنی بود. البته با توجه به دو فاکتور تعطیلی سه روزه این هفته و هوای خوب این روزها. به قول دوستم باید اینجا را در زمهریر زمستانش هم دید.

پنجم: نیویورکی که من دیدم چیزی فرای یک شهر با چند ساختمان بلند است. من آدم کلان‌شهرهایم. تعطیلاتی را که ملت ترجیح می‌دهند بروند با آرامش ساحل هماغوش شوند را من ترجیح می‌دهم در خیابان‌های شلوغ بگذرانم و از آسمان خراش‌ها عکس بگیرم. هیچ حکمی هم در مورد شهر صادر نمی‌کنم. سه روز برای دیدن این شهر خیلی کم است و هیچ شهری را نمی‌توان در سه بازدید شناخت. حالا تا انتهای سفرم راه زیاد باقی ‌مانده. شاید به نظری رسیدم.

ششم: خوبی رفیق هنر دان و همسفر هنر‌دوست این است که از کنار هیچ اثری بدون اینکه چیزی در مورد تاریخچه و نام هنرمندش یاد بگیری رد نمی‌شوی و خوبی بهترش این است که دیدن موزه‌های نیویورک واجب می‌شود. فقط نگاه کردن به آثار متروپولیتن و موزه‌ هنرهای معاصر این شهر یک هفته وقت می‌خواهد. ما به اندازه وقت و نیروی پایمان اینجاها را هم گشتیم. من هم کلی علم تازه یاد گرفتم.

هفتم: اولین باری که در سن فرانسیسکو راه رفتم مطمین بودم که بخشی از عمرم را در آن زندگی خواهم کرد. چیزی در شهریت سن فرانسیسکو و در بین برج‌ها و خیابان‌هایش بود که در اینجا نیست. من هنوز هم می‌دانم که دوره‌ای در آن شهر زندگی خواهم کرد. در مورد نیویورک همچین آروزی نداشتم اما می‌دانم که جاییست که از بودن در آن لذت خواهم برد. شهر است.

هشتم: فردا قرار است بروم دیدن دو دوست عزیز در واشنگتن. اوامری با کاخ سفید نیست؟

نهم: سفر من نسبتا طولانی خواهد بود اما به محض اینکه برگردم کلاس‌های تابستان شروع می‌شود و هنوز برنامه کاری تابستانم را مشخص نکردّه‌ام. خانواده‌ام در ایران درگیر یک مساله ناخوشایند اند که بخشی از ذهنم هم به آن مشغول است. از آن زمان‌هاییست که آه کشیدن هم فایده‌ای ندارد و راه حل‌های که به ذهن می‌رسد برای طرف دیگر قصه منطقی نیست.

دهم: میزبانانی دارم بهتر از برگ درخت.