وسط مناظره، حرفهای قدیمی کسی را تکرار کنید که حتی خودت بهشان اعتقادی نداری و اصلا فکر میکنی درست نیست. آخرش که همه چی خراب شد طرف بیاید بگوید که اینطورها هم نیستها! اشتباه فکر میکنی!
در اینطور مواقع سوختن بخشی از بدن حق مسلم شماست.
وسط مناظره، حرفهای قدیمی کسی را تکرار کنید که حتی خودت بهشان اعتقادی نداری و اصلا فکر میکنی درست نیست. آخرش که همه چی خراب شد طرف بیاید بگوید که اینطورها هم نیستها! اشتباه فکر میکنی!
در اینطور مواقع سوختن بخشی از بدن حق مسلم شماست.
وسط مناظره، حرفهای قدیمی کسی را تکرار کنید که حتی خودت بهشان اعتقادی نداری و اصلا فکر میکنی درست نیست. آخرش که همه چی خراب شد طرف بیاید بگوید که اینطورها هم نیستها! اشتباه فکر میکنی!
در اینطور مواقع سوختن بخشی از بدن حق مسلم شماست.
محض یادآوری
جولای 29, 2008
آدمهای کوچک، دشمنیهایشان هم کوچک است. طرف فکر میکند برود در وبلاگ کسی که از من خوشش نمیآید (و من هم به همچنین و ما دوتا آدم بالغ همه نوع حقی را داریم که از هم خوشمان نیاید) نظراتی از مدل «جونی جونم» و « الهی قربونت برم. هرچی بگی درسته» بگذارد، به من ضربه میزند یا حداقل عصبانی ام میکند. یک مقدار دلم برایش سوخت. گفتم اینجا بنویسم که لااقل یککاری بکند که من لبخند نزنم و فکر نکنم «گناهی» است.
دغدغههای زنانه
جولای 28, 2008
چند روزه گذشته بنابه دلایلی که گفتنشان خارج از شان این وبلاگ است! مرتب صحبت حضراتی بود که ما را در تاکسیهای وطنی مورد لطف و عنایت و مهرورزی قرار میدادند.
یادم است برای رفتن و برگشتن به مدرسه راهنماییآم باید دوخط تاکسی عوض میکردم. اتوبوس هم نداشت. زبانم لال میشد و هیچی نمیتوانستم بگویم وقتی دست آقای محترم کناری از زیرمانتو رانهایم را میمالاند. یا بازویش را بیدلیل به بازویم. تا مدتها تنها کاری که میکردم این بود که پیاده میشدم. وسط راه. دوباره تاکسی میگرفتم به امید اینکه این مشکلی نداشته باشد. یکی از دوستانم هم از من بدتر بود. اگر کسی او را ادیت میکرد،فقط بغض میکرد و به من میگفت که تورو خدا پیاده شویم.
کم هم پیش نیامده بود که اعتراض کرده بودم- البته این مال وقتی است که دیگر بزرگتر شده بودم- و یا با سکوت راننده و فرد محترم مالاننده مواجه شده بودم یا اینکه طرف با پررویی تمام برمیگشت و میگفت مگر به خودت شک داری یا اینکه مرض از خودت است. من سرجایم نشستهام و این سرجایش نشستن یعنی لنگهایش را تا جایی که ظرفیت خشتکش اجازه میداد جر نخورد از هم باز کرده بود.
چقدر این ها الان مسخره بهنظر میرسد. مسخره یا تلخ را نمیدانم. فکرش را میکنم که یک از خانه بیرون رفتن چقدر استرس داشت. چه چیزهای کوچکی بود که تا مدتها در ذهن میماند. کوچک هم نبود. اینکه یک نفر خودش را بدون اینکه بخواهی، به تو بمالد چیز کوچکی نیست. اما منظورم این است که اعصاب ما چقدر باید برای این خشونتهای خیابانی مسخره خراب میشد.
اینچند روزه که حرف این وقایع بود به طور وضوح سکوت وبینظری دوستان پسرم را میدیدم که هیچ خاطره یا حسی نسبت به این جریاناتی که ما اینهمه با حرص و عصبانیت درموردش حرف میزدیم، نداشتند. واقعا فکر میکنم ما در دنیاهای متفاوتی زندگی میکردیم.
شبانه – جمعه
جولای 26, 2008
چندتا ازدوستام اینجا ممهان مننند. یکیشان پرسید که آيا در خانه اینترنت دارم یا نه. قبل از اینکه من دهانم را باز کنم جواب بدهم، یکی دیگه جوابش را داد که این سوالت مثل این بود که کسی از پاپ بپرسد آيا کاتولیک است یا نه؟
در عین حال که خوش آمد از حاضرجوابی و کنایهاش، فکر کردم این اعتیاد بدجوری علنی شدهاست. دیگر از قیافهمان هم میشود فهمید.
شبانه- پنجشنبه
جولای 25, 2008
برنامه شوی آخر شب دیوید لترمن را میبینم. یعنی همین الان درحال تماشایش هستم. یک خانمی آمده که یکسری اسباب بازی جدید را معرفی کند. اسباب بازی اول یک دایناسور سیصد و پنجاه دلاری است که در بدنش چهل سنسور گذاشتهاند که با حرکت دست عکسالعمل نشان دهد. لترمن از خانم میپرسد که تو این را برای بچهات خریدی؟ خانم جواب میدهد که نه. من دختر دارم!
از کیتا به حال دایناسورها هم مردانه شدهاند را من خبرندارم.