پراکندهها- چهارشنبه
آگوست 28, 2008
دلم یک باران سیر میخواهد. بارانی که بند نیاید و همه شیشهها را بشوید. حسرت باران دارم. حسرت به معنای واقعی کلمه.
نشستهام و قرار است کاری نداشته باشم. اسباب کشی فردا است. همه وسایل جمع شدهاند و تقریبا هیچ کاری نیست که انجام دهم غیر از ولو شدن جلوی تلوزیون و منتظر سخنرانی اوباما بودن، اما ذهنم خالی نمیشود. هی فکر می کنم خوب الان که اینجا نشستهام مطمئنم کار دیگری نیست که باید انجام دهم؟ بروم کتابهای ترم بعد را بخرم؟ بروم بگردم دنبال یک میز و نیمکت دست و دوم برای روی بالکنی خانه تازه؟ مطلب بعدیام را بنویمس؟ سایت فلان فروشگاه را نگاه کنم برای خنزر پنزر؟ حالم از خودم بهم میخورد که از یک شیر قهوه ساده هم نمیتوانم لذت ببرم و کاری نکنم. اصلا این باید یک هدف باشد که بشود هیچ کاری نکرد گاهی اوقات و هیچ عذاب وجدانی هم نداشت.
یحیی را فروختم. یعنی قرار بود بفروشم. بعد که آقای خریدار رفت پول بیاورد این ماشین هم رفت که از این تستهای طبیعی بودن آلایندههای هوا- کف کردید ترجمه اسماگ چک را؟- را انجام دهد و لحظه آخر دست ما را گذاشت توی حنا. حالا یک هفته است که هر روز باید یک جایش را درست کرد و هر دفعه هم یک جایش ایراد پیدا میکند و تست را رد میشود. فکر کنم خیلی ناراحت است از اینکه دارم میفروشمش. یحیی جان! دوست عزیزم! همدم شبهای تنهایی رانندگی کردن من! زندگی همین است. آدمها هم برای هم نمیمانند چه ماشینها. این رسم روزگار است. یکی میرود، یکی میاید. این صاحاب جدیدت هم بچه خوبی است. تازه دانشجو شده. مادرش پول قرض کرده که تو را بخرد. چشممشان تو را گرفته. جان من بیا این تست را قبول شو. این دم آخری یک خاطره خوب از خودت باقی بگذار برای ما.
کاش باران ببارد.
ترک سیگار با مولانا
آگوست 26, 2008
یک ایمیلی آمده الان از طرف مسولان برگزاری کنفرانسی به نام رواندرمانی با صوفیه یا صوفیگری (یک چیز در مایههای بهاییگری مثلا) که موضوع سخنرانیهایش اینهاست: ترک عادتهای (مانند سیگار کشیدن) با تصوف. تمرکز ( دقیقا با همین اسم تمرکز نه مدیتیشن) وحدت روح و جان، قدرت مغز را کشف کنید و الخ.
کنفرانس هم ماه نوامبر در همین دانشگاه خودمان است. اسامی سخنرانان را هم الان نمیگویم. حالا نمیدانم ایمیل چرا برای من آمده، یا اسامی دانشجوها را کشف کردند هرچه عربی و ترکی و ایرانی و هندی بودی جدا کردهاند، یا از این وبلاگ مثلا گرفتهاند- چون به ایمیل دانشگاه نیامده- حضرات محترم! اگر این وبلاگ را میخوانید! دمتان واقعا گرم. مولانا و حلاج خودشان کلی امریکایی اهل کورپوریشن بودند خودشان نمیدانستند.
مجانی حساب کنند- و نه این بیست و پنج دلاری که از دانشجوها میخواهند و تازه قیمت غیر دانشحوها نود و پنج دلار است- میروم ببینم با این تصوف میشود این عادت ابروکندن را هم ترک کرد یا آن دیگر در تخصص مولانا نبود.
شبانه- جمعه
آگوست 24, 2008
میان کارتونهای پر و خالی نشستهام و به این فکر میکنم دونفر آدم چرا باید اینقدر وسیله که نه، خرت و پرت داشته باشند که هرچه هم دور میریزند تمام نمیشود. خندهدار است یا گریهدار را نمیدانم. غیر از کتابها هم هیچ چیز بدرد بخوری نیست میانشان. البته پردههای نخی هم که امضای منند و خانه من. کاریشان نمیشود کرد.
این کلاسهای نکبتی تابستان هم تمام شد. تجربه که چه عرض کنم، دیوانگی محضی بود برای خودش. الان من هستم و یک هفته باقیمانده از تابستان و یک اسبابکشی. از وقتی – یعنی از همان دوماه قبل- که رفتنمان از این شهر قطعی شد و خانهدانشجوییمان را بهمان دادند ما تقریبا آنجای همه را پاره کردیم بسه که هی نشستیم و گفتیم داریم از سکرمنتو میرویم و شما چه میدانید این یعنیچه. رفتن از شهری که چهارسال هرچه من زور زدم، یک ذره هم تعلق و علاقهآی بهش پیدا نکردم. درسم هم دارد تمام میشود در این شهر، اما دریغ از یک جو علاقه. دلیل اصلی رفتنمان هم نه خانه ارزانةر است نه دانشگاه و نه هیچ چیز دیگر غیر از اینکه اسم این شهر خراب شده از آدرسمان برود بیرون. گیرم که دیویس فقط نیمساعت با اینجا فاصله داشته باشد و هزار باز از اینجا کوچکتر باشد و خانهمان بشود نصف این آپارتمان فسقلی که الان داریم. فقط برویم از اینجا.
بیربط مینویسم. عقلم سرجایش نیست.
به تحول سلایق موسیقایی برادرم فکر میکردم امروز. از تکنو و آلکس و اینها شروع شد، به رپ و فیفتی سنت و ایکان رسید و بعد تبدیل شد به موسیقی آرام راک و بعد هم پاپ ایرانی و بعد هم مهستی و جلال همتی و امشب هم به سلامتی ساسیمانکن میخواند برایم. تکامل که میگویند آیا این است و آيا قرار است به ساسی مانکن ختم شود؟ تازه اسم رپی هم برای من انتخاب کردیم که شرم و حیا اجازه نمیدهد من اینجا بگویم.
دلم می خواهد عکاسی یاد بگیرم و بفهمم که عکاسی چیزی جز فشار دادن یک دکمه است. یعنی این را الان میفهمم، اما نمیدانم چطور باید شعورم را به منصه ظهور برسانم.
حالم خراب است. غمیگنم. از سوتفاهم،مخصوصا راه دوریاش متنفرم. چرا آدمها در مورد رابطههایشان با هم حرف نمیزنند و میگذارند وقتی دلشان گرفت میگویند؟ اینجا با خودم بودم.
عقلم امشب سرجایش نیست. گفتم که
یک همکلاسی سابق را دیدم. کلاس سوم ابتدایی. دبستان هدایت. خیابان نهضت. یک پسر سه سال و نیمه دارد و تابستانها را در اروپا و امریکا میگردد و خریدهای ماهانهاش را از دوبی میکند و زندگیاش از زمین تا آخرین کهکشان کشف نشده این عالم با من متفاوت است . گفت مرا یادش بوده. همیشه. فکر میکرده که آن دختر قد بلند- البته برای کلاس سوم ابتدایی- که چشمهای بزرگ داشت کجاست. من که اینجا بودم. شاید هم نه. آنها آنجا بودند و من اینجا. بعد از یک ساعت من شروع کردم با پسرش تیله بازی کردن و دیگر نمیدانم چه شد.
اینها هیچ ربطی به هم ندارد.
از کنارشان رد میشدم. یکنفرشان گفت که شما خانمها بروید که ما آقایان یک مقدار حرفهای خودمان را بزنیم. گفتم در مورد کدامیک از اعضا و جوارح زن قرار است حرف بزنید؟ بگویید کمک کنم اگر کلمه کم دارید. ساکت شد و بعد هم گفت که لاتی بابا. نمیدانم لات من بودم که در مورد اعضا و جوارح ام میةوانستم حرف بزنم یا آنها که میخواستند جوک بگوید و زیرزیرکی بخندند.
عشق میکنم با این که سنم روز به روز زیادتر میشود و نمیفهمم انسانهایی که مسئله سن دارند. زن هرچه سنش بالاتر برود خواستنیتر است. خودم را بیشتر میخواهم.
دیوانهام این روزها. دیوانه دیوانه دیوانه.
گفتم نفس لاسیدن ایرادی ندارد. فقط باید بفهمی که طرف خودش میخواهد و به خاطر احترام نیست که خفهات نمیکند و نمیرود. با کسی بلاس که مستیات را بفهمد و فردا به رویت نیاورد حرفهایت را. گفت چقدر خوب است که میفهمی. گفتم چه انتظاری داری دیوانه. من یک زن بیست و هفت سالهام. البته که معنای لاسیدن را میفهمم و درکش میکنم.
بنویس دیوانه. بنویس. درد تو فقط نوشتن درمانش است و بس. بنویس.
مینویسم مرشد. هر شب مینویسم. هرشب فقط به خاطر تو.
پولس قرن بیست و یکمی
آگوست 19, 2008
در برگه امتحان، به جای
In his letter to Roman, Paul…
نوشتم
In his email to Roman, Paul..
استادم زیر ایمیل خط کشیده و نوشته:
Do you think he used his iPhone to email the church?
Life is Beautiful
آگوست 17, 2008
بعد از یک آخر هفته طولانی و شاد، در خانهام. چای گرم است و مسابقات المپیک هم همچنان زیبا. عمر این زیبارویان و زیبا هیکلان ابدی بادا! گفتم اینجا منبع غرهای من است. حالا یکبار هم که خوشحالم و زندگی هم زیباست بیایم یک دو کلمهای بنویسم.
یک آخر هفته خوب بود. رفتیم قرارداد خانه جدیدمان را امضا کردیم، با دوستان خیلی خوبم شام خوردیم. پنج کتاب و یک گردنبد سوغاتی گرفتم، چهارساعت در یکی از بهترین کافیشاپ های این حوالی هیچکاری نکردم. یک عروسی خیلی خیلی خوب رفتم. همسایههای قدیمی بیست سالهمان را بعد از هفت سال دیدم و وسط عروسی گریه کردم (که یک خط سیاه روی گونهام باقی گذاشت) کلی فامیل گرم و خوب و خونگرم دیدم. یک کمی رقصیدم، از رقص خواهر و برادرم غرق در لذت شدم، تا مرز خفگی خوردم و مست کردم. دیگر چه؟
الان بنده با افتخار در جایی هستم که میتوانم بگویم: «بچهها چقدر زود بزرگ می شوند.» یادم است هاتف هفت سالش بود که برای سرگرم کردن او و برادرش و رها و پسرعمویم بهشان میگفتم که در باغ پدربزرگ اینها یک گنج مخفی است و تمام تابستان بینواها دنبال گنج میگشتند. دارد میرود سنتاباربارا مهندسی مکانیک بخواند. اذین را هنوز با آن مقعنه سفید ابتداییاش یادم است. (دختر همسایه بیستسالهمان)الان دارد در تنسی فیزیک میخواند. خواهرش برای یک فلوشیپ در جورجیا تک کاندید است. یادم است دختر دخترخاله را که در این عروسی آرایشگر بقیه بود، یک دورانی نوزاد بود. الان سیزده سالش است. عجب
یک آدمهایی هم هستند همین حوالی که نصفه شب میتوانی بهشان زنگ بزنی و بگویی که جای خواب نداری. بعد حتی تخت خودشان را هم به تو بدهند. یک آدمهایی هم هستند که برای یک چایی – و شاید هم یک دل و قلوه و جیگر- نیم ساعت به خاطر آدم برانند. آنهم برای یک ربع دور هم نشستن. یک خواهر و برادری هستند که منبع غرورند و میدانی که در پس همه دعواها و بگو مگوها عشقشان تمام شدنی نیست و همیشه برایت خواهند ماند.
فعلا- امشب- شادم و به دو امتحان آخر این دو ترم تابستانه که آخر این هفته اند فکر نمیکنم. بفرمایید چای داغ.
حاجی جان
من هم راستش هر دفعه این جوان دلاورمان یک مدال میبرد کلی ذوق میکنم و راستش از مدال سوم به این طرف بعض هم به سراغم میاید. ما آدمهای عادی قهرمانها را دوست داریم. اما چه معنی دارد خبرنگار انبیسی یک دفعه آن وسط با نشان دادن تصویر مادر این جوان وسط تماشاگرها بیاید بگوید:
She can’t wait to back to Baltimore and doing his laundry again!
یعنی واقعا مادر این جوان رعنا غیر از شستن لباسهای وی کار دیگری برایش نکرده؟
میدانم حالا تقصیر شما هم نیستها. نمیدانم اصلا چرا پست مخاطبدار شد!
حاجی جان
من هم راستش هر دفعه این جوان دلاورمان یک مدال میبرد کلی ذوق میکنم و راستش از مدال سوم به این طرف بعض هم به سراغم میاید. ما آدمهای عادی قهرمانها را دوست داریم. اما چه معنی دارد خبرنگار انبیسی یک دفعه آن وسط با نشان دادن تصویر مادر این جوان وسط تماشاگرها بیاید بگوید:
She can’t wait to back to Baltimore and doing his laundry again!
یعنی واقعا مادر این جوان رعنا غیر از شستن لباسهای وی کار دیگری برایش نکرده؟
میدانم حالا تقصیر شما هم نیستها. نمیدانم اصلا چرا پست مخاطبدار شد!
حاجی جان
من هم راستش هر دفعه این جوان دلاورمان یک مدال میبرد کلی ذوق میکنم و راستش از مدال سوم به این طرف بعض هم به سراغم میاید. ما آدمهای عادی قهرمانها را دوست داریم. اما چه معنی دارد خبرنگار انبیسی یک دفعه آن وسط با نشان دادن تصویر مادر این جوان وسط تماشاگرها بیاید بگوید:
She can’t wait to back to Baltimore and doing his laundry again!
یعنی واقعا مادر این جوان رعنا غیر از شستن لباسهای وی کار دیگری برایش نکرده؟
میدانم حالا تقصیر شما هم نیستها. نمیدانم اصلا چرا پست مخاطبدار شد!
یک تجربه، یک پیشنهاد
آگوست 15, 2008

عینک از مدتها قبل- یعنی از دوازده سالگی- یک نقش بسیار مهمی در زندگی من که نه، ولی در صورتم داشته. حالا یه شش هفت سالی هست که لنز استفاده میکنم. یک شش ماهی هم هست که لنزهای دایم میزنم (یعنی شبها لازم نیست درش بیارم و تازه شش ماه است که صبحها که بیدار میشم میتونم ساعت رو ببینم و شما چه میدونید این یعنی چه!) در هر حال. عینک طبی دیگه استفاده نمیکنم اما خوب آفتاب داغ که اینجا ماشاله چهارفصل هست و به عینک آفتابی همیشه احتیاجه.
من همیشه با عینک مشکل داشتم. یعنی هیچ عینکی روی این گوش ما وا نمیایستاد. یه مدلی یا گوش یا دماغ ما رو اذیت میکرد. حرف و حدیث رو کوتاه کنم. من یکسالی است که یکی از بهترین هدیههای عمرم رو گرفتم و به شدت ازش راضیام.
این عینک حکما بهترین استایل عینک نیست. مد هم نیست. ( در واقع من این بخشش رو بیشتر از همه دوست دارم که چون مد نیست، از مد هم نمیافته)، اما این عینک سبکترین ودر عینحال راحت ترین چیزیه که من تو همه این سالها امتحان کردم. لنزش معرکه است و خیلی عالی نور رو میگیره. مدلش هم طوریهست که از گوش نمیافته. این عینک هم برای ورزش خوبه ( من با این میدوم، کوه نوردی و حتی شنا میکنم). اگر اینطرفها هم باشید میتونید از خدمات بعد از فروشش هم استفاده کنید.
حالا اینطور نیست که همه عینکهاش مثل مال من دور از استایل باشه، مدلهای مختلف داره و نه خیر! بنده نمایندگی فروش مایویی جیم رو نگرفتم.
همین دیگه. من فکر میکنم ارزش پولی رو که دارید براش میدید داره.
خواب دیدم روزیتا دارد دوباره عروسی میکند. همه خواهرهایش هم هستند. داماد آمریکاست و برای روزیتا در ایران عروسی گرفتهاند. یک دفعه حامد را میبینم که با فرید به یک پشتی قرمز تکیه زده و آنجا نشسته. مرا که میبیند رویش را برمیگرداند و میگوید همه این سالها کجا بودی. من زبانم بند آمده و میگویم مگر تو ….نمیتوانم بگویم مگر تو نمرده بودی. حامد با من قدم میزند که به خانهمان برسیم. به من میگوید من اینجا بودم. تو رفته بودی همه اینسالها.
به مامان و عشا و مرجان که ماه آینده را در ایران خواهند گذارند به شدت حسودیم میشود. دلم تنگ است و یک شب در میان خوابی میبینم که یا بچهها در آنند یا جایی از ایران.