خدمت همکلاسی عزیزم
سپتامبر 30, 2008
محمود جان، همکلاسی خوبم
تلاش شما برای چرخاندن سر لپتاپتان به سویی که من ببینمش قابل ستایش است.
راستش را بخواهید بنده همان روز اول صفحه وبلاگم را شناختم. مثل بجهام است دیگر. هرجا باشد میشنامش. اما الان دیگر هفته چهارم کلاسهاست. گفتم یک مدلی به شما اطلاع دهم که بنده فهمیدم شما وبلاگ مرا میخوانید. خیلی ممنون. منت می گذارید. من فهمیدم. حالا دیگر لطف کنید و سر کلاس به سخنرانی استاد توجه کنید. چشم برهم بگذارید، امتحانات از راه میرسد ومن اصلا راضی نیستم به خاطر معرفی خودتان به من آنهم با سختترین روش ممکن، شما خدای ناکرده نمره خوبی نگیرید.
قربان شما
Iranian Film Festival – San Francisco
سپتامبر 30, 2008
اینجا هستم و دارم با رفقا خوش میگذرونم.
جای شما خالی. بعد از چند سال دیدن خیابونهای ایران و مردم و شوخیهایی از جنس خودمون و کلا همه چی ایران، کلی داره میچسبه.
تخصص من هم سینما نیست که در مورد فیلمها هیچ حرفی بزنم.، اما همین تماس نزدیک با فضا و خیابون و چهرههای آشنا خوبه. حداقل تو این روزها خیلی خوبه.
اگه این طرفها هستید، این فستیوال تا عصر یکشنبه ادامه داره. اگه خواستید بیاید یه خبری بدید که همدیگه رو ببینیم.
What the Fuck??
سپتامبر 30, 2008
بلوط: چون گفتند که فقط نباید به پاراگراف اول لینک میدادید من بقیه متن را هم اینجا میگذارم. حرف من باقی است. نادر ابراهیمی گفت و شما هم ادامه اش دادید. این متن نوشته بلاگ شماست:
:
و دختران ما همچون هستی خضروی بر میدان سیاست منت میگذراند و مردان سیاست را شرمندهی خود میکنند. مانند دیگر دخترانی که چنیناند و چنین می کنند، مانند هانا عبدی که اکنون در کدام زندان مرزی و دورافتاده زندانی است نمیدانیم.
هستی خضروی که عضور شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشگاه خواجه نصیر است، چند روز گذشته به خاطر ادای پارهیی از توضیحات به دادگاه انقلاب احضار و سپس بازداشت شده است. بعد از آن طبق معمول همیشه ماموران امنیتی به منزل وی رفتهاند و بر خلاف گفتهی احمدینژاد که گفته در زنده گی خصوصی کسی دخالت نمیکنیم، به تفتیش منزل وی پرداختهاند.
تا همین یک سال پیش بازداشت دختران و زنانی که پار در عرصهی سیاست میگذاردند به دلیل حفظ پرستیژ جمهوری اسلامی در مقابل دیگر کشورهای دنیا که ادعای حفظ حقوق زن را می کرد، بسیار محدود بود و به صورت گاه و بیگاه اتفاق میافتاد. قبل از این جز تنی چند اسمهای زیادی به خاطرهی جمعیمان وارد نمیشوند، فرشته قاضی و محبوبه عباسقلیزاده و زهرا کاظمی از معدود زنانی بودند که اسمشان نامی آشنا در ذهنمان بود، اما بعد از ظهور کمپین یک میلیون امضا و دیگر اتفاقهای اجتماعی هم چون طرح امنیت اجتماعی بازداشت دختران و زنان سیاسی از حالت قبلی خارج شد و با بازداشت سی و سه نفر از فعالان سیاسی زن در برابر دادگاه انقلاب رنگی دیگر به خود گرفت. در حال حاضر هر هفته خبری از بازداشت و احضار و محکومیت یک دختر را به دادگاه ها میشنویم. دختران سیاسی که به خاطر حقوق حقهی خود در قالب کمپین یک میلیون امضا فعالیت میکنند مورد بیشترین برخورد حکومت قرارگفتهاند. حرکتی که بنا بر آگاهی دادن به زنان آغاز شد و دختران سیاسی در آن نشان دادند که بهتر از پسران سیاسی عمل میکنند و جایشان در عرصههای گوناگون سیاسی خالی است
آری دختران سیاسی منت میگذراند که پار در عرصهی سیاست میگذارند و دیگران را مدیون خود میکنند. دختران سیاسی بهتر از پسران سیاسی عمل میکنند؛ برای مثال نگاه کنید به وبلاگهای فارسی، در جمع بهترین وبلاگهای فارسی دختران بیشتری نسبت به پسران وجود دارند. نگاه کنید به لایحهی قانون حمایت از خانواده که دختران سیاسی چهگونه با پشتکار و پیگیریهای خوب مانع از تصویب این قانون شدند. شما به هر جا که نگاه کنید دختران سیاسی بهتر از پسران عمل میکنند. اما چرا؟
—-
اگر زنان از شما نخواهند که هوایشان را داشته باشید که را باید ببنند؟ باور کنید نخواستیم طرفداری شما را از این عطرشور انگیز بهشتی! اراجیف چرا میبافید!
یک پست مهاجرانه به عطا بدهکارم و یکی هم در مورد نامرئی شدن به راحیل خوبم
به عطا:
نمیدانم بیشتر از آنچه که اینجا و اینجا و اینجا نوشتم چه میتوانم اضافه کنم. یک وقتهایی مثل حالا که دلم برای ذرات سرب معلق در هوای تهران هم تنگ میشود،مرتب فکر میکنم که آیا ارزشش را دارد. اما دلتنگی همیشه بخشی از زندگی است. هرجا که باشد. اما با سایه موافقم که مهاجرت بود که زن بودن را و لذت زن بودن را به من شناساند.
یادم است همان سال اول بود. من یک ماشین قراضه داشتم که کولرش خراب بود و مجبور بودم در تابستان جهنم وار سکرمنتو شیشههایش را حتی وقتی در بزرگراه و با سرعت هشتاد مایل رانندگی میکردم، پایین نگه دارم. یکی از آن روزها به خوبی در ذهنم مانده. آن روزها هنوز مو داشتم. یک لحظه فکر کردم که بیست و دو سال این لذت پریشانی موها در باد از من دریغ شده. لذت به این سادگی، به این قشنگی
حالا شما بگویید که اینها سطحی است و خنده دار و مردم برای برهنگی مهاجرت میکنند. اینجاست که دیگر جنس حرفهای هم را نمیفهمیم. این لذت شناخت به من قدرت حرف زدن داد. به من جرات نوشتن از خودم و بدنم و زن بودنم را داد. این لوایی را که مهاجرت هر روز دارد به نوعی می شکندش و بعد هم دوباره سرهمش میکند را بیشتر دوست دارم از آن دختر پاکیزه و افتاب و مهتاب ندیده شش سال قبل.
به راحیل:
کاش میپرسیدی اگر سوار ماشین زمان میشدی دلت میخواست کجا بروی.
اگر نامرئی بودم احتمالا یک کاری میکردم در این تقاضانامه های دانشگاه. لابد می رفتم روی تقاضانامه خودم برای دانشگاهی که میخواهم، مینوشتم قبول شده است!
اگر نامرئی بودم احتمالا سوار هواپیمای برگشت احمدینژاد میشدم و خب ایران هم فضولی زیاد دارم که بکنم!
من شکمو حتما سر از بهترین رستورانهای سانفرانسیسکو و نیویورک و میامی در میاوردم که ببینم این غذایی که یک بشقابش هزار دلار است چه مزهای دارد.
حتما یک لیست درست میکردم از افراد بوسه و بغل و سکس لازم و به نوبت سراغ همه میرفتم.
دارم فکر میکنم کجاهاست در این دنیا که یک آدم مرئی نمیتواند برود و از طرفی من هم واقعا دلم میخواهد آنجا باشم! تقریبا همه جاهایی که میخوام ببینمشان ، امکانش برای یک آدم مرئی ممکن است. حالا گیرم یک مقدار سخت باشد.
سوالت را عوض کن بگو اگر سوار ماشین زمان شوی کجاها میروی!
یک عبارت که جایش در آهنگ «پیتزای قورمه سبزی» کیوسک خالیاست «شب شعر در چلوکبابی»است.
سلام نگار!
برچسبها: سکرمنتو، فعالیتهای فرهنگی، مسخ!
انسان کینهای نیستم. زود میبخشم و فراموش میکنم، اما دیگر اعتماد نمیکنم. این را تازه دارم یاد میگیرم که ببخش و مسئله گذشته را فراموش کن اما حواست باشد به دفعه بعد.
دیر اعتماد هم شدهام. به شدت. سخت دیگر حرفی را باور کنم. نمیگویم همه دروغ میگویند مگر اینکه خلافش را ثابت کنند، اما دیگر به آن سادگی گذشته هم دوست نمی شوم و دوست نمیخواهم. زیاد اذیت شدم سر این اعتماد سریع و مهربانی که حالا فکر میکنم چقدر بیدلیل بوده و است.
این نقاب لبخند هنوز وجود دارد. همه روز. حتی وقتی همه سلولهای بدنم در حال جوشیدن از خشم و اضطراب و نگرانی و ناراحتیاست به همان سادگی به مشتریان آن مغازه ساندویچ فروشی لبخند میزدم، میتوانم یک لبخند بزرگ تحویل مخاطبانم بدهم و آنها هم باور کنند یا نه، حداقل اینطور وانمود میکنند.
روز به روز از انسانهای واقعی اطرافم کم می شود و به لیست دوستان مجازی اضافه. اعتراف سختی است اما وقتی به علتش فکر میکنم شاید این باشد که این نقش را برای کسی که فقط از تو یک نوشته تایپ شده میبیند و عکسی را که در فلان مهمانی و با لباس پلو خوری و یک لبخند بزرگ گرفتی، بازی کردن خیلی راحت تر است از کسی که قرار است صدای لرزانت را بشنود یا صورت مشوش و بیرنگت را.
فکر میکنم تا حدی دارم مهارتهایم را در روابط واقعی از دست میدهم. معمولا حوصله جایی رفتن را ندارم. سه روز گذشته در یک آپارتمان پنجاه متری گذشت. دوبار لیوان چاییام را گرفتم و رفتم دم این دریاچهای که پشت خانهمان است و عکسش اینجاست. به چند غریبه دوچرخه سوار یا دونده لبخند زدم و باز برگشتم به دنیای اینترنت و آی پاد. دو بار هم تلوزیون روشن کردم که هرکدام بیشتر از ده دقیقه طول نکشید. تلفنم در سه روز گذشته فقط یک بار زنگ خورد که آنهم برای کار بود که به کسی زنگ بزنم یک زنگ اسکایپی برای ضبط صدا روی کامپیوتر.
چقدر من اینجا ناله میکنم. نگاه که میکنم میبینم شاید در یک ماه گذشته غیر از چس ناله اینجا هیچ ننوشتهام. نوشته هایم را نمیتوانم اینجا یا هیچ جای دیگر بگذارم و این آزارم میدهد. بخش نظرات را هم بستهام چون توانایی ارتباط دوطرفه را ندارم. مثل این است که نتوانی از مهمان خوب پذیرایی کنی و بگویی که خانه نیستی.
لزومی به تحمل نیست. خودم دیگر بیش تر از پنج وبلاگ نیست که دنبالشان میکنم. یک مدت بیخیال بلوط شوید. من نمیتوانم اینجا ننویسم اما شما لزومی به شنیدن چسناله ندارید. فکر کردم باید این را بگویم که حداقل عذاب وجدان این صفحه را نداشته باشم.
هذیانهای شبانه- جمعه
سپتامبر 20, 2008
این یک نوشته آشفته است. مثل این روزهای من. مثل همه دقیقههای این روزهای من: حالم بد میشود از وقتی که به کسی میگویم حالم خوب نیست و اولین سوالی که میپرسد این است که آیا همه چیز با وحید خوب است. یعنی واقعا نمیشود برای یک انسان از قضا متاهل یک فضای مجزا در نظر گرفت؟ آیا هنوز به این افسانه یک روح در بدن کسانی هستند که اعتقاد دارند؟ یعنی نمیشود یک نفر بدون اینکه مشکلی با نفر دوم رابطهاش داشته باشد احساس آشفتگی بکند؟ یعنی همه لحظه های زندگی دو نفر یک رابطه باید بهم گره بخورد؟ نپرسید این سوالها را جان مادرتان. تنها نتیجهاش این است که دفعه بعد که حالم را میپرسید الکی میگویم عالی است! چسی کتاب و فیلم و آهنگ و سیگار و تاتر را برای من عزیزک دلم. معذرت میخواهم که اینقدر سریع میگویم. اما اگر شش سال پیش بود، احتمالا این حرفها مرا به شدت مجذوب میکرد. لحظات کافه نشینی و دود کردن سیگار و در حالی که در مورد اضمحلال مارکسیسزم حرف میزنی از تفاوت عشق در آثار لورکا و شاملو بگویی! شرمندهاتم. دیگر نیستم. آنقدر کتاب در این دنیاست که خواندن یکی دوتایش دردی از حال من یا تو دوا نمیکند. فیلمهای سخت را هم دیگر نمیبینم. لذت میخواهم از زندگیام که آن سالها نداشتم. همصحبت شدن با تو لابد علت دیگری دارد. دوستان ساده را که دلخوشیهایشان هم مثل من ساده باشد و فیروزهای ترجیح میدهم. دغدغههای من مال خودم است. یاد میگیرم که دغدغههایم گنجهایم هستند. مال منند و ربطی ندارد که آنها را با میخ به دیوار مخ کس دیگری بکوبانم. این مدل من است. این روزها کله پاچه و هایده و ودکا و آب انار به بیف استرگانف و کوهن و برندی ترجیح دارند. عکاسی هم دیگر روشنفکرانهترین کاریست که میکنم. بیش از این از من نخواه. میبرم. یک آهنگی الان دارد از تلوزیون ایرانی خانه بابا اینها پخش میشود که آقای خواننده در آن به دوست دخترشان میگویند که با لباس تنگ و کوتاه بدون او جایی نرود. این سوال برای من ایجاد شده که آیا اگر آقای دوست پسر همراه ایشان باشند یک دیواری به دور ایشان میکشند که مثلا کسی لباس تنگ و کوتاه خانم دوست دختر را نبیند یا بودن آقای دوست پسر چشم غریبه ها را کور میکند؟ یا الان مسله لباس خانم دوست دختر است یا تنها بودن ایشان و یا اصلا فلسفه وجودی وی؟ اینترنتی خوابی که دیدم دیشب بود. خواب دیدم که من خوابم و کامپیوترم کنارم روشن است و تو هی تند تند پیغام میفرستی که چرا آنلاین نیستی و مگر قرار نبود آنلاین باشی و من هی سعی کردم از خواب بیدار شوم و توضیح دهم که به خدا موبایلم زنگ نزد! تازه فکرش را بکن که بیدار شدم و دیدم آنلاین نیستی. ساعت چهار صبح. دوباره خوابیدم و موبایل را هم خاموش کردم. کسی میداند فصل جفتگیری اردکها کی است و آیا اردکها در زمان جفتگیری بیشتر سر و صدا میکنند؟ اردکها از این به بعد پای ثابت اینجایند. حتی امروز به سرم زد خانه شان را پیدا کنم، تخم اردک بدزدم.
با من اینطور حرف نزن. با من هیچوقت اینطور حرف نزن. یادت باشد که مثل ماسهام، میتوانی باهام بازی کنی و نرم و نوازشگر باشم، ولی اگر سعی کنی در مشتام بگیری چنان از لابهلای انگشتانات میریزم که ندانی دستات کی خالی شده.
عاشقتم الی. عاشقت
AIG
سپتامبر 19, 2008
خوب چه خبر؟ چیکارا میکنی؟
سلامتی. یه ذره پسانداز داشتم دادم یه شرکت بیمه خریدم. الحمدلله. راضیام.