اعتراف

اکتبر 19, 2008

وقتی یک کامنت یک خطی پای یک نوشته یک خطی‌تر، حسادت مرا چنان برانگیخت که حس کردم هر لحظه ممکن است قلبم از کار بایستاد، یادم آمد که با همه ادعاهایم، هنوز هم حسودترین انسان دنیایم.

آرام ‌تر که شدم فکر کردم اگر قرار بود فقط یک هزارم این ادا و اطوارها و روابط مرا «او» داشت، حتما تا به حال یا «او» مرده بود یا من.

مکاشفه- شنبه

اکتبر 19, 2008

توی آرایشگاه نشستم و منتظرم که نوبتم بشه.

یه دختر و پسر خیلی جوون میان تو. مکزیکی حرف می‌زنن و منتظرن که نوبتشون بشه. پسره اومده که موهاشو اصلاح کنه. آرایشگر مکزیکی می‌خوان و صبر می‌کنن که سر اون خلوت بشه. من هم هنوز منتظر آرایشگر ایرانی‌ام که ابروهام رو بگیره.

دختره کنار آرایشگره وایستاده الان و دستش رو گذاشته تو موهای پسره و مدلی که می‌خواد رو توضیح می‌ده. من یک کلمه از حرفاشونو هم نمی‌فهمم. اما خنده‌های پسره شیرینه. یه بار هم شونه‌هاشو در جواب سوال آرایشگر بالا انداخت. دختره داره فرمانروایی می‌کنه.

یاد اون دورانی افتادم که هنوز «هرجور خودت دوست داری عزیزم» نشده بود. یاد دوران قبل از دمکرات بودن و «موی خودم،‌ قیافه خودم، تصمیم خودم» نشده بود. یاد دوران «نظرت چیه؟ کوتاه یا بلند؟ ابرو کلفت یا نازک؟» اونقدر دور به نظر می‌رسن که انگار نه انگار خود من بودم که یه دور‌ه‌ای از دوست پسرام می‌پرسیدم «موهامو کوتاه کنم یا نه؟»

دختره هنوز زل زده به قیافه پسره و داره زیرزیرکی می‌خنده. انگار جو این اتاق کوچک کنار سالن کاملا عوض شده. من لبخند می‌زنم. نه اینکه الان بتونم تحمل کنم کسی به من بگه چه کار بکنم یا نکنم (‌حالا موی کوتاه و بلند که دیگه ساده ترینشه) اما نمی‌تونم منکر اون حس نابی بشم که تو اون مدل نظر خواستن‌ها و نظر دادن‌ها وجود داشت. نمی‌دونم اگه الان اتفاق بیافته اصلا به جمله دوم بکشه یا نه، اما گاهی آدم دلش می‌خواد متعلق باشه. متعلق به کسی ، به چیزی، به آرمانی،‌ به هدفی. به تعهدی…

مدت‌هاست دارم خودم رو رها می‌کنم از همه قید و بندها و تعلق‌ها و این مکاشفه امروز قاطیم کرد.

کار آرایشگر تموم شده و الان دختره نشسته رو کاپوت ماشین و دارن همدیگه رو می‌بوسن.

شبانه- جمعه

اکتبر 18, 2008

روزها همچنان گنگ و ساکت می‌گذرند. درونم همچنان می‌جوشد و زبانم همچنان ساکت. نگفته زیاد است، خیلی زیاد. اما نمی‌دانم چطور حس را با کلمه منتقل کنم. این مشکل همیشگی من است که برای حس‌هایم کلمه نمی‌یابم. برای آشفتگی و گم‌گشتی خودخواسته‌ای که ذره ذره ، مثل جذام،‌از درون می‌خورد چه کلمه‌ای سراغ دارید؟

هیچ زمانی، مثل این ترم از کلاس‌ها و درس‌هایم فرار نمی‌کردم. به خاطر نمی‌آورم در این چهارسال گذشته کلاسی را حذف کرده باشم فقط برای اینکه تکالیفش زیاد بود یا سر کلاس نروم چون بی‌حوصله بودم. امسال سال آخر است و محض تمام سختی‌های این چند سال باید خوب تمام شود. باید خودم را جمع و جور کنیم و شروع کنم برای تقاضانامه‌های مرحله بعدی. نمی‌دانم. دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رود. به هیچ کاری.

وضع جسمی‌ام مناسب نیست. وضع درسم هم. کاری که دوستش دارم اوضاعش نامعلوم است. دل تنگ ایرانم و تقریبا تمام زمان بیداری‌‌ام به رویابافی برای سفری که اصلا قرار نیست اتفاق بیافتد می‌گذرد.گاهی فکر می‌کنم همه این سگ دو زدن‌ها برای چیست؟ دلم می‌خواهد بروم جایی که نه انسانی باشد، نه کامپیوتری و نه اینترنتی. نه تکلیفی،‌ نه تعهدی، نه دغدغه‌ای.

دلم یک انرژی تازه می‌خواهد. یک انگیزه نو برای درس‌ها. یک روح تازه برای کارم. یک قلب نو برای عشق. دلم برای خودم تنگ شده که رفته است و قرار هم نیست که برگردد.

من از تو می‌مردم

اکتبر 18, 2008

من از تو می‌مردم
اما تو زندگانی من بودی

تو با من می‌رفتی
تو در من می‌خواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی می‌پیمودم
تو با من می‌رفتی
تو در من می‌خواندی

تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت می‌کردی
وقتی که شب مکرر می‌شد
وقتی که شب تمام نمی‌شد
تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت می‌کردی
…..
فروغ فرخزاد
پی‌‌نوشت:
برای این روزهای خیس

LUV

اکتبر 18, 2008

فردا- یعنی دیگه الان،‌ چون ساعت دو صبحه- تولد بهترین خواهر دنیاست.

ما از اون خواهر‌هایی نیستیم که همیشه در حال حرف زدن باهم باشیم. یه وقتایی یه هفته هم میشه که بهم زنگ هم نمی‌زنیم. اما منا یه خاصیت داره، اونم اینکه می‌دونی اونجا هست. یعنی می‌دونی وقتی حوصله نداری، خسته‌ای، خوشحالی، گریه می‌کنی، در هر حالتی می‌دونی که یه شماره توی تلفنت هست که میشه بهش زنگ زد و یا فقط غر زد یا اینکه فقط چرت و پرت گفت.

دعوا هم کم نمی‌کنیم. بزرگ شدنمون چیزی از دعواهامون کم نکرده. اما همیشه از پس این دعواها رفاقت‌های بهتر بیرون اومده. یه وقت‌هایی- مثل همین حالا- فکر می‌کنم هیچکی، هیچ دوستی،‌هیچ رابطه‌ای، رابطه بین خواهرها و برادرها نمی‌شه. هرچقدر که از هم دور باشن یا فاصله زمانی و مکانی داشته باشن.

برادرم امشب در فیس بوکش نوشت که «مامان فردا برمی‌گرده و من بعد از یک‌ماه غذای خوب می‌خورم» با اونکه امروز در حد مرگ ازدستش عصبانی‌ بودم – که چرا قلیونمون رو نیاورد- ولی باز دلم واسش مرد که اینطور با حسرت حرف غذا رو زده. یه وقتای پس همه روزهای سخت و دقیقه‌های پر از استرس و فشار کار و روابط عجیب و غریب کاری و درسی و دوستی، به یاد آوردن این رابطه خواهر و برادری خیلی خوبه. خیلی.

من خیلی خوشبختم که این خانواده رو دارم و عاشق اینطور رو راست بودن خودمم با خودم. تولدت مبارک منایی من.
****
یک پی‌نوشت هم بزنم که حس داستان خراب بشه: 
این ساعت شب اینطور نشستن و نوشتن، احساس سارا جسیکا پارکر بودن به آدم می‌ده.

اکتبر 18, 2008

از در و دیوار که می‌گن میریزه،‌ حکایت امروز من بود و هست.

پارمیدای من کوش؟

اکتبر 18, 2008

سلام امیروسین!

بالاخره می‌خوای دو کلوم راجع به «پارمیدا» در آهنگ جاودانه «پارمیدای من کوش؟»* بنویسی یا خودم دست به کار شم؟ این تبعیضی که تو بین «لی لی» و «پارمیدا» می‌ذاری اصلا قابل قبول نیست.

* از عشق تازه یافته‌‌ام: ساسی مانکن، سلطان صدا.

حدس بزنید*

اکتبر 18, 2008

کور شوم اگر دروغ بگویم.

ساعت شش و هشت دقیقه صبح است. من هشت دقیقه قبل، راس ساعت شش، با صدای مهیب یک انفجار در خواب و زنگ موبایلم از خواب پریدم. خواب دیدم در مدرسه جادوگری هری پاتر هستم و قرار است در طی محیر‌العقول‌ترین جادوگری قرن (‌ که ترکیبی بود از اعمال خارق‌العاده بروس ویلس در «آزاد زندگی کن یا سخت جان بده» و «مومیایی» و «ماتریکس» و تام کروز با لباس سامورایی در «ماموریت غیر ممکن »- و باور کنید فضای همه اینها بود در خوابم) نیمه یک سنگ را در خراش سنگی دیگر جا دهم تا بزرگترین اتفاق تاریخ بشریت بازسازی شود. یعنی صحنه‌اش در آن غار زیر مدرسه دوباره ساخته شود.

من آن سنگ را به سرجایش رساندم و ….
شما حدس بزنید آن بز‌رگترین اتفاق قرن چه بود که در خواب من در ساعت شش صبح سه شنبه چهاردم اکتبر سال دو هزار و هشت باز سازی شد. به دور از ذهن ترین واقعه ممکن فکر کنید.

—-

* فکر اینکه نگویم خواب چه بود و از شما بپرسم در نیمه راه به نوشتن پست به ذهنم رسید ببینم کدامتان به رویای صادقه اعتقاد دارید.
* جواب سوال فحش خور ملسی دارد!‌(‌این یک راهنمایی بود)
* اگر کسی مرا تحویل گرفت و جوابی نوشت، در پست بعد می‌گویم در آن صحنه چه اتفاقی افتاد و آن‌وقت همه تان سجده کنندنان برسر خواهید کوبید و گریان همی خوهید رفت!

اکتبر 11, 2008

چرا می‌گویند دنیا کوچک است؟ هیچم کوچک نیست.

آنقدر بزرگ است که حتی به رویاها هم باید پوزخند زد وقتی فاصله‌ – این فاصله لعنتی- آن‌ها را می‌کشد.

سوال بی‌ربط: کسی از مصر اینجا را نمی‌خواند؟

رعشه

اکتبر 11, 2008

و این شب لعنتی صبح نمی‌شود….نمی‌شود…